اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
میپرسند کجایی؟ خارجی؟ نه جانم... جایی هستیم توی جنوب شرقی کرمان. همه چیز امن و امان یا علی #رو
زندگی روی دور اردوی جهادی، یک زندگیِ شبیهش را جایی ندیدهاید است!
توی خاک و خل، وسط نظمی که باید خودتان سر و تهش را جمع کنید و بین آدمهای باحالی که نمونهاش جایی تجربه نمیشوند...
#روایت_جهادی
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
زندگی روی دور اردوی جهادی، یک زندگیِ شبیهش را جایی ندیدهاید است! توی خاک و خل، وسط نظمی که باید خ
#غلامحسین دمِ خوابیدن نشست روی تخت و چند کلامی گف و گفت کردیم. به این سوسولبازیها میخندید!
میگوید «احمد، باید اعزام بشی مناطق عملیاتی که حس ناجورِ تغییر و تنش رو بفهمی؛ آدم توی اردوی جهادی تا یه جا مرزهای تغییر رو جا به جا میکنه. از یه جا به بعد قفله براش!»
وسط چایی خوردن ادامه داد: «ولی وسطِ حسهای ناجورِ الان قراره چه اتفاقی بیفته، حسهای خوب هم گاهی سراغ آدم میاد! مثلاً همینکه توی یه نقطهی مرزی جلوی دشمنِ تکفیری ایستادی و خانوادهت وسط کشور راحت در و تو میرن، شادن، میخوابن و بیدار میشن و عین خیالشون نیست که توی مناطق عملیاتیِ داخل مرزها چه خبره!»
غلامحسین آمده اینجا برعکس من، استراحت کند. او آدم جاهای پر تنش است، برعکس من که اصولاً آدم کلاس و جلسه هستم...
#روایت_جهادی
@ALEF_KAF_NEVESHT
من عاشقِ این به هم خوردن نظم زندگیام! خودخواسته است البته. مثل پیادهروی اربعین، مثل ماه مبارک رمضان و اصلأ مثل همین اردویی که آمدهام...
آدم را از روزمرگیِ یک تکرارِ بیمزه، هل میدهد سمت چالشِ تغییر. هر چند سخت میشود زمان را مدیریت کرد و از این تغییر نهایت استفاده را برد، اما همین که مثل مرداب یک جا نمیمانی و در جریان هستی خوب است.
من، بعدِ سه چهار روزْ گذشته از این سفر، تازه توانستم چند صفحه کتاب بخوانم. نه اینکه زمان خالی و آزاد نداشتهام، که بیشتر از زندگی معمول خودم داشتهام؛ بلکه تا بخواهم خودم را میانهی این به هم ریختگیِ خواب و بیدار و خوردن و کاری را پیش بردن پیدا کنم، چند روز طول کشید...
و به نظرم آن قدر تنوع و تغییر در زیستن مهم است که گاهی باید به قیمت جان هم که شده، تجربهاش کرد!
#روایت_جهادی
@ALEF_KAF_NEVESHT
هدایت شده از راحیل
تویی و قله قله دود شدن، منم و سر به سر نگاه شدن
تو کجا سوختن بلد بودی؟ من کجا شعله شعله آه شدن؟
من و دریای آتشی که تویی، تو و سوگ سیاوشی که منم
رفتی و میرود به هم برسد، روزگار من و سیاه شدن
آه از اردیبهشت پاییزی، که تو با مرگ خود گلاویزی
کودکت خیره مانده بر اخبار، وای از فصل بیپناه شدن
در سرم نالهی نی انبان است، در دلم هایهای جاشوها
تو کجایی که گم شدی در دود؟ ما کجاییم و رو به راه شدن؟
بندر و خاطرات موّاجش، بندر و رقص بچّهماهیها
رفتی و کار هر شبم این است، خیره بر انعکاس ماه شدن
#فائزه_زرافشان
@faeze_zarafshan
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
ایلوشین پله برقی ندارد. اینطور بگویم که اصلأ پله ندارد و باید زحمت بکشید روی یک سکوی پلمانند از پشت
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی دیگر از قابلیتهای ایلوشین...
ایلوشین سپاه داره ۴۰ تن آب و مواد ضد آتش رو میریزه روی محدودهی دچار حادثهی اسکلهی شهید رجایی
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
تویی و قله قله دود شدن، منم و سر به سر نگاه شدن تو کجا سوختن بلد بودی؟ من کجا شعله شعله آه شدن؟ من
فاجعههای اجتماعی برای آدمهای بیرون از ماجرا یک خبر تلخ است. یک اتفاق صرفاً تلختر از بقیه حوادث که بیشتر با دل آدم بازی میکنند. ولی برای آدمهای دچار فاجعه...!
این را بعد از زلزله کرمانشاه بیشتر فهمیدم. وقتی مردی به پسرکی پنج شش ساله اشاره کرد که «اینو بعد از سه روز زنده از زیر آوار بیرون آوردیم» و از این جملات را تا دلتان بخواهد شنیدیم: «خانوادهام زیر آوار ماندند و فوت کردند» «از ما فقط دو سه نفر فوت کردند» «توی خانواده فقط من و برادرم زنده ماندیم» و ...
و اینها را با یک حال عادی، مثل هر اتفاق مرسوم و متداولی که برای همه رخ میدهند میگفتند...
فاجعهی اجتماعی برای همه خبر تلخ است اما برای آنها که دچارش شدهاند یک شوکِ در جریان است که تحمل میشود اما فراموش نمیشود...
و من الان دارم سعی میکنم خودم را جای آن دختری بگذارم که برای آمدنِ پدرش هزار تا برنامه داشته، هزار تا ناز و ادا و خواهش و درخواست؛ جای آن پسری که منتظر یک زندگی همیشه در جریان بوده و انتظار این شکاف عمیق تلخ را نداشته، جای آن همسری که، جای آن پدری که، جای آن مادری که، جای تک تک انسانهایی که با یک روی تلخ فاجعه مواجههای نزدیک داشتهاند...
خدا صبرشان بدهد...
#بندرعباس
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
من عاشقِ این به هم خوردن نظم زندگیام! خودخواسته است البته. مثل پیادهروی اربعین، مثل ماه مبارک رمضا
والیبال بلد نیستم. وقت بازی میشوم از این توپهای ارتجاعی که توی یک محوطهی کوچکِ بسته بزنند به دیوار! چنان نمیدانم به کجا بروم و چه کار کنم و کجای زمین را چطوری پوشش بدهم که هم خودم را میچِزانم هم بقیه را...
امشب کتاب را بردهام سالن والیبال و به بهانهی مصدومیتِ بازی دیشب نشستهام به کتاب خواندن. جماعتِ جهادی آن قدر با سر و صدا بازی میکند که جای خالی چند هزار تماشاگرِ ورزشگاه را احساس نمیکنی!
و من دارم یک کتاب خوشخوان میخوانم که همین قبل از سفرم خریدم برای وقتهای بیکاری اینجا. اسمش را نویسنده از یک آیه قرآن گرفته؛ «و کسی نمیداند در کدام زمین میمیرد»
جستارهایی روایی است از نویسنده که کارش سفر است و جهانگردی. و چه خوب نوشته واقعاً...
#روایت_جهادی
#کتاب_بخونید
@ALEF_KAF_NEVESHT
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای دخترها
روز دختر مبارک بشه انشاءالله به ظهور امام زمان...
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
نکتهی جالبی بگم که شاید برای آدم جدیها و بزرگها مسخره باشه ولی برای خودم دوستداشتنیه...
اینجا یه عالمه قاصدک توی هوا وول میخوره و من هر بار قاصدک درشتهای این منطقه را میبینم «آرزو»هام را قطار میکنم برای خدا...
انگار میکنم مثل خودم که کودک درونِ فعال دارم، خدا هم یک بندهی درون دارد و با ذوقم حال میکند...!
#روایت_جهادی
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
نکتهی جالبی بگم که شاید برای آدم جدیها و بزرگها مسخره باشه ولی برای خودم دوستداشتنیه... اینجا ی
اینم عکس دو تاشون که الان گرفتم :)
13.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیا دوباره ببوسمت...!
@ALEF_KAF_NEVESHT