هدایت شده از نشر معارف
16.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📚 کتاب محفل محترم
🔹 "محفل محترم" داستان صدها سال زندگی مردم یزد با امام حسین و دلیل نامگذاری یزد به حسینیه ایران را روایت میکند.
🔹 با هر روایت، شما را به کوچهپسکوچههای کاهگلی یزد میبرد و در روضههای سنتی غرق میکند. با مردم میبد «شاه حسن شاه حسین» بگویید، قهوهی خانه امام حسینیها را بچشید و در روز عاشورا به دنبال نخل بدوید!
#معرفی_کتاب
#کتاب_محرم
#محفل_محترم
_🔸🔹_
📱@Nashremaaref_official
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
📚 کتاب محفل محترم 🔹 "محفل محترم" داستان صدها سال زندگی مردم یزد با امام حسین و دلیل نامگذاری یزد
«شعرهای خیس» چند صفحه از عنایت سیدالشهداست به من در «محفل محترم»
روایتی از حاج آقا سید محمدرضا آبیاری از آیین سنتی «شاهحسن شاهحسین»
خوشحال میشم «محفل محترم» رو بخونید
#کتاب_بخونید
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
📚 کتاب محفل محترم 🔹 "محفل محترم" داستان صدها سال زندگی مردم یزد با امام حسین و دلیل نامگذاری یزد
انتشارات معارف از امروز امکان خرید اینترنتی «محفل محترم» رو مهیا کرده👇
https://nashremaaref.ir/product/417563/
طبیعتاً در کتابفروشیهای سراسر کشور هم امکان پیگیری برای خرید کتاب وجود داره.
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#هفتم راستش سوالات زیادی برای پاسخ دادن هست که شاید از حوصله متن خارج باشد، سوالاتی مثل اینکه چطوری
زمان:
حجم:
3.7M
«بیحجابی باعثِ بلا و مشکلات شده؟!»
توضیحاتی درباره یک شبهه👆
@ALEF_KAF_NEVESHT
دختر بچهها عاشق گشت و گذارند توی بازار، دست توی دست مادر پدرهاشان، با بهانههای دلبرانهای که «اینو بخر... اینو میخوام...»
دختر بچهها بازار رو دوست دارند؛
... اما نه دختر بچهای که پدر از دست داده...! اما نه دختر بچهای که سیلی میخوره...! اما نه دختر بچهای که کَفِ پاش پره از خار...! اما نه دختر بچهای که به اسارت رفته...! اما نه دختر بچهی حسین...
رقیه بازار رو دوست نداره...
@ALEF_KAF_NEVESHT
22.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمایی متفاوت از حضور رهبری در مراسم چهلم شهدای جنگ تحمیلی
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#هشتادُ_سه همیشه یکی از گزینههایِ پیش از سفر انتخاب کتابِ همراهی است که برای سفر بر میدارم. و نسبت
#هشتادُ_چهار
این دفعه آهِ روزگار دست و پام را بدجوری گرفته! شدهام شبیه مسافرترفتن اقوامم! ده روز زودتر برنامه میریزند صبحِ جمعهای ساعت پنج بزنند به جاده تا مثلاً هفت فلانجا باشند. ده روز بعد، جمعه، ساعت یازدهِ نزدیک اذان ظهر دارند آن قابلمه بزرگه را پیدا میکنند و سرِ گاز نداشتن پیکنیک بحث میکنند!
الان دقیقاً توی همین حال و روزم. دو ماه برنامهریزی برای چطوری رفتن و با چه امکاناتی کار فرهنگی کردن توی مشّایه، رسیده به اینکه فردا صبح فقط جنازهام را برسانم به اتوبوس و راهی بشوم!
این روزها حتی حال باز کردن کتاب هم ندارم. برای همین زدهام به تنوعِ هر روز دو تا کتابْ همراهِ خود کردن و چند صفحهای را تُک زدن!
دچار یکْ «نمیدانم چهم شدهی» مسلمان نشنود کافر نبیندِ روی اعصابی شدهام که از خودم هم بیم دارم! از اینکه یکهو یک کاری دست این روزگارِ روتینِ کلیشهیِ بیتغییر بدهم که آن سرش ناپیدا...
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#هشتادُ_چهار این دفعه آهِ روزگار دست و پام را بدجوری گرفته! شدهام شبیه مسافرترفتن اقوامم! ده روز
#هشتادُ_پنج
مسافرتهای «هیچهایک»ی را دوست دارم! کولهام را ببندم، بایستم لب جاده و چشم بدوزم به پرسپکتیوِ محوی که از آن یک ماشین بیاید. مقصدش هم معلوم نباشد. انگشتم را لایکطور بیاورم بالا، طرف بکوبد روی ترمز و من بنشینم کنار راننده و بروم. کجا؟! هر جایی که قابلیت سفر کردن داشته باشد، آن هم با آدمهای ناشناخته و مدامْ جدید و نو به نو!
دوستی داشتم که اینطوری حال میکرد با سفر رفتن. جالب اینکه میبدی بود. به ما آدمهایِ سادهی بیتکلف نمیآید اما بالاخره به اندازه نمکِ دیگ از این آدمها هم داریم.
و البته خودم همیشه گیر و گرفتِ کارهایِ محدودکننده بودهام. برای دو روز رفتنِ این طرف آن طرف باید فکر مرخصی شرکت و اجازهی خانواده باشم. یعنی هیچهایکیگری بماند در حدِ تخیلات که هیچ وقت رنگ واقعیت نمیگیرد.
اما سفرهای اربعین برای من کمی تنه به تنهی هیچهایکی میزند! نه آن قدر با غلظت بالا. در حد اینکه همیشه همسفرانِ متغیرِ جدید داشتهام. البته به جز دو سه تایی از بچهها که پای ثابتِ هم بودهایم، مثل ناصر که قرار شده سفرِ آن دنیا هم اگر شد با هم برویم!
هیچهایکیِ من این بوده که از سال ۹۲ با آدمهای زیادی رفتهام مشّایه. و جمعِ همراه از دو نفره تا بیست نفره متغیر بوده طی این سالها...
مثل امسال که هفده نفریم! یک جمعِ تقریباً تازه با هم همسفر شده که چند تاییشان کربلا اولی هستند. یک تجربهی از تکرار خارج شده که بوی نویی میدهد...
حلال کنید به هر حال؛ و نیت زیارت کنید؛ راهی کربلا هستم.
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#هشتادُ_پنج مسافرتهای «هیچهایک»ی را دوست دارم! کولهام را ببندم، بایستم لب جاده و چشم بدوزم به پرس
#هشتادُ_شش
بیشتر ما همیشه توی اتوبوس است که به خدا میرسیم. یک وضعیتِ ناجورِ نچسبْ که ماندهام چرا روانشناسان را به کشفِ «سندرومِ وضعیت اتوبوس» نرسانده.
اتوبوس را که البته میدانید؟! یک جامعهی کوچک است. و آدمها یک جورهایی به اجبار باید در محدودهی زمانی و مکانیِ خاص هم را تحمل کنند. و چه زمانی این به اصطلاح جامعه به همذاتپنداری و یک درک متقابل خوب میرسد؟! وقتی که هدفش مقدس و متعالی باشد؛ هدفی مثل زیارت سیدالشهداء...
همین که پشتیِ لقِ صندلی حسین میتواند باعث ناراحتی همسفرِ پشتسری باشد و او دغدغهی آن را دارد. همین که امیرمحمد با کفخوابی این سیزده چهارده ساعت دارد جبران یک صندلی کمتر را میکند. همین که صادق از دو سومِ لیمونادِ زمزمش به نفع من میگذرد. همین که مهدی انبوهِ تنقلاتِ همراهش را ریختوپاش میکند. همین که...! نشان میدهد که آدمها میتوانند با تحملِ سندروم وضعیت اتوبوس، از خودشان به نفع بقیه بگذرند...
کاش توی جامعهی بزرگ هم همینطوری زندگی میکردیم
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT