اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#نودُ_پنج من را یادِ یک نقطه از یکی از شهرهای کشور میاندازد، کارِ عراقیها! وقتی رد میشدیم از پیا
#نودُ_شش
یادِ عمامه پرانی و عمامه بوسیِ ماجرای زنزندگیآزادی میافتم وقتی موکبدارهایِ دست به شلنگ را میبینم! شبیه آخوندهایی که نمیدانستند طرف حسابشان دارد میآید عمامهاش را بپراند یا ببوسد!
حالِ مشّایه برای من همین است وقتی خادمها را میبینم در حال آب پاشیدنِ با شلنگ. یک حال ناجورِ دوگانهای اینجاها که آدم هوسِ سرد شدنِ پاهایش را میکند اما میترسد به آنها نزدیک هم بشود.
راستش من یکی اصلأ حال نمیکنم یکی به سنِ بابابزرگم خم شود و پاهایِ من ایستادهْ بالای سرش را بشورد!
برای همین هم پاچههای شلوارم را همان دو سه متریِ نرسیده به موکبدارهای دست به شلنگ میدهم بالا و اشاره میکنم آب را از همان دور بگیرند روی پاهام.
و این از اتفاقات توی جادهی نجفکربلاست که آدم ببیند پیرمردی با وجهه و شخصیتِ جا افتاده نشسته باشد و پایِ یکی به سنِ نوه و نتیجهی خودش را بشورد؛ ولو اینکه به زور و خواهش جلوی کارش را بگیرند!
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#نودُ_هفت
بقیه خوابند. از موکب یخچال آمدهام بیرون بنشینم دمِ مشّایه، زائر سِیر کنم. مردِ موکبدار چایی میداد دستِ خلقالله. رفتم یک استکانِ اکثیرِ حیات خوردم کرختی خواب را بشورد بریزد دور.
یکهو وسط پنجاه درجهی عراق یادِ «حاج سکین» افتادم. زنعموم توی یزد!
ششتا ما بودیم، ششتا خودشان. تابستانها مینیبوس میشدیم یزد، آوارِ رو سرشان. توانمان توی بدی کردن میشد به توان ششصد! و بچه بود که از تحتانیترین قسمت خانهْ زیرزمین، تا فوقانیترین قسمتشْ خرپشته، میلولید توی سوراخسمبههای خانه...
زنعمو خدای تعارفهای این تو بمیری از آن تو بمیریها نیست، بود! یک حرصخوردنی داشت توی میهمانداری که حداقل کار مرا چند باری به مریضی رساند! از آجیل و میوه تا دستودلبازی در سه وعده غذادادنهای سنگین. ما هم تویهم رویهم میخوردیم و بازیمان را میکردیم.
ساعتِ حدودِ سه و نیمِ یازدهمِ صَفرِ مشّایه یکهو حس کردم این دستودلبازیِ حاجسکین چقدر شبیه موکبدارهای عراقی بود. شاید فکر کنید آدم خیلی باید جان بِکَند این دو تا را به هم ربط بدهد. اما برای من یک لحظه جای خالی زنعمو خیلی حس شد. آن هم راستِ عمود ۹۲۲.
و من میدانم داشمشتیها حتی اگر یک زن باشند مثل حاجسکین، چقدر به عنایت و مرام سیدالشهداء نزدیکند؛ خدایت رحمت کند زنعمو...
پینوشت؛
صلواتی برای خیرات🤌
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
به ذرهای هم که شده دخیل میشوند توی حماسهی اربعین...
رد پنجههای یک کوچولوی چهار پنج سالهی عراقی است کف دستم که مهر زده و حضور ثبت کرده!
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
کودکِ کربلا دیگر تشنه نیست!
و خودش ساقی شده...
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
بالاترین آمار مراجعهی پزشکی در مشّایه همین رسیدگی به تاول پاهاست...
#موکبهای_پزشکی
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#نودُ_هفت بقیه خوابند. از موکب یخچال آمدهام بیرون بنشینم دمِ مشّایه، زائر سِیر کنم. مردِ موکبدار
#نودُ_هشت
ایرانی همیشه گُلِ سرسبد مشّایه بوده، بعد از جنگ تحمیلی دوازده روزه عزیزتر هم شده توی عراق. و حالا یک پسوندِ «بالستیک» چسبیده به ایرانی که عراقیجماعت از اسمبردنش حال میکنند.
جوانکِ تپلِ عراقی بالای سهچرخه پرچمِ پشتِ کولهمان را دید که چند بار پشت سر هم داد زد «بالستیک!» و من برای تکمیلِ شادمانیش انگشتم را فایر کردم بالا و شیرجه بردم به سمت پایین و این را اهل معنا هم نباشی به راحتی میفهمی که یعنی له کردن و بیچاره کردن اسرائیل!
به هر حال امسال بیشتر از هر سال غرور دارد حمل کردن پرچم سهرنگ خوشگلمان. همیشه داشتیمش؛ انشاءالله که یک روز خدای حسین بخواهد و خوشش بیاید و بپسندد برای تزیین روی تابوتمان...
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#نودُ_هشت ایرانی همیشه گُلِ سرسبد مشّایه بوده، بعد از جنگ تحمیلی دوازده روزه عزیزتر هم شده توی عراق
#نودُ_نه
یخ کردیم تا صبح. کولر زده بود به شنگولبازی و دوبله خنک میکرد. صبحی روی ویبره بیدار شدیم، نمازمان را شکستیم و آماده رفتن شدیم؛ که آدمی مسافر است و باید بگذارد و برود!
پیرمردِ موکبدار یک دشداشه پوشِ دست به عصا بود و آن وقت صبح داشت پاهایش را با پماد چرب و چیلی میکرد. دم رفتنی چفیهی یکی مانده به آخری را خواستم خرجش نکنم که نگاه آخریاش دلم را بابِ هدیه دادن کرد.
چفیه را نداده دستش بوسید. لابد میدانید چفیه یک بِرَندِ مقاومت است که سید علی خامنهای تِرِند کرده! همان طوری در گوشش زمزمه کردم «حاجی، هذا چفیه متبرک فی مرقد علی بن موسی الرضا... هدیه!» و کاری ندارم که چقدر این کلمات درست ادا شده یا کدامشان اصلأ عربی هست، کدام فارسی!
چفیه را گذاشت روی صورتش و شانههایش تکانتکان خورد. چند ثانیهای صبر کردم که حرکتِ مرسومِ تشکر را بگیرم و بروم تنهایش بگذارم با حالش؛ چفیه را برنداشت از صورتش. اکتفا کردم به زدنِ روی شانهاش و دِ برو که رفتیم!
پیرمرد را که از دور دیدم، هنوز مشهد بود...!
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHTی
ترسوندن شما رو از گرما؟!
گفتن بهتون مشّایه جای زن و بچه نیست؟!
اینطوری بگم که شاید ۷۰ درصد جمعیت مشّایه زن و بچهست؛ البته به جز زن و بچههای سیدالشهداء که تو مسیرن...!
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT