ترسوندن شما رو از گرما؟!
گفتن بهتون مشّایه جای زن و بچه نیست؟!
اینطوری بگم که شاید ۷۰ درصد جمعیت مشّایه زن و بچهست؛ البته به جز زن و بچههای سیدالشهداء که تو مسیرن...!
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
بیا ساقی، آن می که هوش آورد
دل خفتگان را بجوش آورد
بمن ده که هشیاریم آرزوست
از این خواب، بیداریم آرزوست
#آذر_بیگدلی
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#نودُ_نه یخ کردیم تا صبح. کولر زده بود به شنگولبازی و دوبله خنک میکرد. صبحی روی ویبره بیدار شدیم،
#صد
محمدمهدی سفیر اهدای عضو است و حسین این چند روز عکسش را پشت کوله از نجف میبرد کربلا.
یک تعداد گُلِ سر و عروسکهای کوچولو هم خریده یا مادر محمدمهدی داده برای بچههای مشّایه. همراهِ حسین است و راه به راه به این و آن هدیه میشود...
مادر محمدمهدی این روزها پیام داده به حسین که بعد از چند سال خواب پسرش را دیده و پیجویِ هدیهدادنهای او شده...
محمدمهدی کربلا نرفته بود، چه برسد به رفتنِ پیادهروی اربعین، اما آدم حس میکند این روزها کنار سیدالشهداء توی جاده نشسته دارد زائرها را سِیر میکند...
و شریک شدن یعنی همین! یعنی به حضوری یا مالی یا حمایتی یا اثری در این مسیر شریک شدن.
همیشه شریک امام حسین باشید الهی...
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
هدایت شده از دبیرستان شاهد ولیعصر(عج)
📸 حضور حجتالاسلام موسوی معاون محترم پرورشی آموزشگاه به اتفاق اقای کریمی دبیر درس تفکر و تعدادی از دانشآموزان عزیز شاهد در مسیر نجف - کربلا ' عمود ۱۲۴۵
#اربعین
#یاد_شهدا
✨✨✨✨✨✨✨
࿐༅•❥🌹🇮🇷🌹❥•࿐
دبیرستان شاهد پسرانه حضرت ولیعصر(عج) شهرستان میبد
👇👇👇👇👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2248147083C0153766f1b
عمود ۱۲۴۵
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#صد محمدمهدی سفیر اهدای عضو است و حسین این چند روز عکسش را پشت کوله از نجف میبرد کربلا. یک تعداد
#صدُ_یک
از عمود ۱۳۰۰ رد شده، مسیر خلوتتر شد و موکبها هنوز راه نیفتادهتر! ظلِ آفتاب مغزْ پختمان میکرد که زدیم توی موکبی چادری. شبیه همهی موکبهای دیگرِ این آخرهای راه...
دو تا کولرِ پرتابل داشت. لاجرم دادیم خانمها و خودمان با فاصلهی بیشتری منتظرِ کور سویی از نسیم ماندیم. چیزکی نگذشت که گرما پخشوپلایمان کرد. خوشخوابها توی سوناطورِ دورِ از کولر خوابیدند، من و دو سه تایی رفتیم زیر درختِ بیرون نشستیم.
و صادق رفت سراغ کولرِ آبیِ تعطیلِ موکب. امیدی به راه افتادنش نداشتم. مخصوصاً وقتی پوشالهایِ پارسالی کولر داد میزد خود عراقیها حوصلهی سرویسش را پیدا نکردهاند...
و صادق قهرمانِ امروزِ مشّایه شده! بعد از پَر دادنِ میوهفروشِ عراقی به خاطر سر و صدای بلندگویش، ما را به نان و نوای کولر آبی خنک هم رسانده و امیدِ به زندگیمان را هزار درصد افزایش داده.
توی عکس پاچههایش را میبینید! دارد با شلنگ آب جبرانِ وصل نبودنِ کولر به سیستم آب رسانی را میکند...
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
زندگی جلوههایی دارد که توی زیستنِ غیرِ تکراریهایِ بنی بشر خودش را بیشتر و بهتر نشان میدهد...
و من دنبالِ این غیر تکراریهایِ آدمگریز هستم
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#صدُ_یک از عمود ۱۳۰۰ رد شده، مسیر خلوتتر شد و موکبها هنوز راه نیفتادهتر! ظلِ آفتاب مغزْ پختمان
#صدُ_دو
ایرانیجماعت توی هر چیزی رونوشت زده، این یکی هنوز توی معادلاتش جایی باز نکرده!
موکبالسِراتو مد نظرم است. اینطوری که مثلاً داری توی حال و هوای خودت کنار خیابانهای شهر کربلا قدم میزنی، یکهویی یک سراتویِ توش پر از آدم میزند کنارت و مادرِ خانواده به یکییکی همراهانت نوشمکالعراقی بدهد!
قشنگتر بنویسم اسم موکبش را که دستتان بیاید ماجرا؛ اسمش را باید گذاشت «موکبِ سیارِ خانوادگیِ سِراتو.» آقای موکب فرماندارِ موکب است، خانومِ موکب کارتنِ نوشمک گذاشته روی پا و دانهدانه به زوار میدهد و بچههای پشت سر رونق کردهاند...
دو باری هم از کنارمان میگذرد. بار دوم که دور زد و آمد، فهمید همین چند دقیقه قبل نوشمکمان داده و رفت برای بقیهی زائرها...
چقدر خوشگل و خواستنی موکبداری و میهمانداری میکند این عراقیجماعت توی اربعین...
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#نودُ_نه یخ کردیم تا صبح. کولر زده بود به شنگولبازی و دوبله خنک میکرد. صبحی روی ویبره بیدار شدیم،
... شاید به این فکر میکرد که عمرم تمام شد و نرفتم مشهدِ امام رضا...!
شاید یادِ یک خاطرهی قدیمی افتاده از تنها زیارتش...
مثل ما نیستن سر و تهمون رو بزنن، مشهدیم...
#یادم_اومد_ننوشتم
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#صدُ_سه
من اینجای دنیا که میرسم برایم عادی شده نفهمیدن! حتی خودم را بیشتر به نفهمی زدن! حتیتر خودم را دادنِ دستِ خودِ خودش. و منْ هیچ، منْ تمام، منْ بی پِلنترینِ زائر ممکن در میان زائرها!
من اینجا حتی آن مدعیِ کلمه ردیف کردنهایِ برای خودم کسی هستم هم نیستم! یک دائرةالمعارفِ برهوت که خشک افتاده و یکْ نَمِ کلمه ندارد پس بدهد. نویسنده بودن یعنی اینجا بتوانی صحنهپردازی کنی، شخصیتها را روایت کنی و حالاتشان را؛ حتی کمی روالِ تکنیکِ کار را ببری بالاتر و بو بدهی به فضای نوشته و شامّهی مخاطبت را هم به بوی حرم تحریک کنی.
نویسنده باشی بعد از نوشتنِ تو نباید هیچ مخاطبی آدم قبل از خواندن متنت باشد، باید زده باشی طرف را توی موج آدمهای حرم غرق کرده باشی، باید نفسش را پر از عطرِ سیبِ حرم کرده باشی. باید کاری کرده باشی که کلماتت توی گلوی مخاطب گیر کند و چشمش به اشک بنشیند. کاری کنی بعد از متن تو در به درِ راهی شود برای رسیدن به اینجای دنیا که شبیه هیچ کجا نیست، الّا خودش...
من اینجا نه نویسنده که حتی یک زائر هم نیستم! من بی روایتترین دست به کلماتیام که حیران مانده در بهترین نقطهی زمین و زمان...
#فعلاً_تمام_تا_...
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT