eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
757 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
653 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
توی این موکبی که هستیم این مداحی را گذاشته پشت بلندگوْ دارد مدام پخش می‌کند... آدم را حالی به حالی
کاش می‌شد رفت و موند و برنگشت...! بی ربطه ولی ... امروز صبحی داشتم خدا رو شکر می‌کردم به خاطرِ وجودِ بعضی از چیزهایِ نچسب و دوست‌نداشتنیِ توی زندگیم! می‌دونید؟! آدم واقعاً باید شاکر باشه! یه وقتایی یه چیزهایی رو خدا می‌ذاره سر راهِ زندگی آدم که روان و روح و اعصاب آدم رو مشغول می‌کنن به خودشون! اینها مأمور خدان...! اینها می‌خوان حواس آدم رو پرت کنن از چیزهایِ دوست‌نداشتنی‌تری که چسبیدن بیخ خرخره‌ی آدم و می‌خوان آدم رو خفه کنن! این چیزهایِ نچسب و دوست‌نداشتنی مأمورِ نجات آدمن؛ اما ما همیشه فکر می‌کنیم که چرا این قدر داره بلا ملا میاد سرمون! پی‌نوشت؛ اینو یادم باشه به بگم ببینم نظرش چیه. مدتیه نیست البته. همون مأموریت و اینا دیگه... @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#هشتادُ_پنج مسافرت‌های «هیچهایک»ی را دوست دارم! کوله‌ام را ببندم، بایستم لب جاده و چشم بدوزم به پرس
لشکرکشی... این کلیدواژه‌ی خوبی است برای پیاده روی اربعین. و معنای لشکرکشی هم که معلوم است! برای زدن دشمن و برای فتح و این چیزها استفاده می‌کنند... توی مانورهای دنیا همیشه این ماجرا تمرین می‌شود؛ ستون‌کشی، اسلحه کشیدن، چادر زدن، حمله کردن، تامین کردن و انواع کارهایی که در تمرین‌های نظامی برای آمادگیِ میدان نبرد انجام می‌دهند... مدلِ تمرینِ نظامیِ اربعین هم مثل همین‌هاست. پیاده‌روی بُردِ بلند، نظم، ستون کشی، تمرینِ اسکان و تغذیه لشکرِ بزرگ، دشمن‌شناسی و ... و ...! یعنی شیعه و حتی از ادیان دیگر در کنار شیعه دارند آماده‌ی یک جنگِ بزرگ می‌شوند. و این جنگ نمی‌تواند بدون پیش‌زمینه و تمرین و آمادگیِ حداکثری اتفاق بیفتد! هدف هم که معلوم است؟! داریم آماده‌ی یاریِ کسی می‌شویم که رمزِ آغازِ عملیاتش این آیه از قرآن است: «بَقِیَّةُ اللّهِ خَیْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِینَ» و نکته‌ی دیگر؛ از این تعبیراتِ «امام حسین نطلبید» و «قسمت ما نکرد» و اینها هم استفاده نکنید خواهشاً؛ برای مانور و آمادگیِ حداکثری نمی‌طلبند! دستور می‌دهند! و دستور این پیاده‌روی و رفتنِ به سمتِ مزار سیدالشهدا هم از طرف ائمه بارها داده شده است... امسال نرفتید؟! از حالا مقدماتِ حضور در لشکرِ آخرالزمانیِ سیدالشهدا را فراهم کنید، یک سال وقت دارید، یک سال...! @ALEF_KAF_NEVESHT
11.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امیلی گرت‌ویت، عکاس و مستندساز انگلیسی، از معجزه اربعین میگه... @ALEF_KAF_NEVESHT
نمی‌دونم توی کانال از کتاب «موتورسوارِ چمران» چیزی نوشتم یا نه؛ از کتاب‌های خوبی که خوندم... ولی می‌خواهم خواهش کنم این مستند رو حتماً ببینید، حتی اگه کتاب رو خوندین؛ https://telewebion.com/episode/0x62b857f پی‌نوشت؛ انصافاً دیدنی و شنیدنیه این سرنوشت‌ها و این اتفاقات... @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#صدُ_سه من اینجای دنیا که می‌رسم برایم عادی شده نفهمیدن! حتی خودم را بیشتر به نفهمی زدن! حتی‌تر خود
امسال بهانه‌ی چی را داشتم که کمتر نوشتم را یادم نیست! یعنی بعد از برگشتن که محمدحسن گفت «روایت‌هات کمتر از پارسال بود، ولی خوب بود!» هم بهانه برای کم‌نوشتن جور کردم که ...! حالا شب جمعه‌ای و شبِ اربعینِ عراق نشستم دارم فکر می‌کنم چقدر ننوشتم واقعاً؛ چقدر می‌شد جزئیات‌پردازی کرد و نکردم؛ چقدر اتفاقات خاص افتاد که متن نشد توی الف‌کاف! و مثل چی پشیمانم خدا می‌داند! این وقت‌ها آدم یک احساس عذابِ وجدانی دارد شبیه کسی که کارخرابی کرده و حالا سرد شده دارد به کارهای بدش فکر می‌کند! لاکردار دست از سر آدم بر نمی‌دارد برود بگذارد راحت باشی؛ و مدام هم بیشتر می‌شود! مثلاً آخرین چفیه‌ی تبرکی را ننوشتم که به کی دادم، نه؟! ننوشتم که پیرزن چادرش را پیچانده بود دور خودش و کمربسته، لیوان‌لیوان شربتِ زردِ یخ می‌داد دست زائرجماعت که رفتم سراغش! پیش خودم گفتم این آخری را بعد از این سال‌ها برای اولین بار می‌دهم به یک خانوم! حتی زبانم جلوتر از خودم بود و بی‌فکرِ پیش، صدایش کردم «یوماه!» وسطِ شلوغیِ شربت‌دادن نیم‌نگاهی عجله‌ای انداخت که «بچه اگه شربت می‌خوای بیا بگیر، یوماه گفتنت برای چیه آخه؟!» رفتم و چفیه را گرفتم جلوی ردِ نگاهِ خسته‌اش توی چشم‌هام «هذا چفیه! متبرک فی مرقد علی بن موسی الرضا، مشهد...» گرفت و گذاشت روی صورتش و بوسید. و زد زیر بغل. و سخت‌تر از وقتی دو دستش رها و آزاد بود شروع کردن به شربت دادن! شبیه آدم‌های دچار نقص عضو که یک دست‌شان بالا نمی‌آید! لیوان یک بار مصرفِ شربت را گرفتم و ازش دور شدم. ویارم گرفت برگردم نگاهش کنم ببینم اصلاً چی شد! مثل همان‌طوری که ازش جدا شدم، دست‌هاش مرتب می‌رفت توی ظرف و با لیوانِ شربت می‌آد بالا و می‌داد دست زائر...! حتی فرصت نمی‌کرد چفیه را بگذارد یک جای امن و امان که کسی برندارد یا گم‌وگور نشود توی آن شلوغی... امیدوارم یک جایی توی ذهن پیرزن به یادگار مانده باشد «یوماه» گفتنم و در خانه‌اش، چفیه‌ای که از حرم امام رضا آمده عراق... @ALEF_KAF_NEVESHT
چایی ریخته‌ام برات و نشسته‌ام روی پله‌هایِ نمِ زندگی به انتظارت... مثل همیشه عصرهای جمعه چایی‌ت از دهن می‌افتد و تو از درِ نیمه‌باز داخل نمی‌شوی...! و من باز هم ... سهراب می‌خوانم؛ «زندگی رسم خوشایندی است زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ پرشی دارد اندازه عشق زندگی چیزی نیست که ...» @ALEF_KAF_NEVESHT
شصت هفتاد تایی کچلِ دهه شصتی، نشسته بودیم توی حیاطِ ول و بازِ مرکز مشاوره و منتظر بودیم آنی که رفته تو بیاید بیرون تا نمی‌دانم بعد از چند نفرِ دیگر نوبت ما بشود! آفتاب تابستان و نبودنِ گوشی‌های هوشمند که نسلِ ما را هنوز دچارِ رخوتِ نشستن‌های طولانی نکرده بود، شده بود باعث بی‌حوصلگیِ عجیب‌مان. یعنی یک جورهایی داشتیم کُفری می‌شدیم از این یک‌جا نشستنِ داغ و انگار تمامی هم نداشت! توی نوبت‌های دفتری مدرسه‌ای هم همیشه آن آخرها بودم! ما را به حرفِ «الف»مان توی لیست نمی‌گذاشتند، همیشه به «کافِ» فامیل بود که لیست می‌شدم و همیشه آن آخرهای لیست. و آفتاب بود و جای نشستن نبود و ده‌ها نفر روبرویم بودند و ...! وقتی اسمم بالاخره از دهانِ مبارکِ آدمی که اسم‌ها را می‌خواند در آمد رفتم داخل. دو سه تایی نشسته بودند که فقط یکی از آنها را می‌شناختم. همین ایستاده ازم پرسید «چه رشته‌ای می‌خوای بری؟!» گفتم «ساختمون!» گفت «برو سرامیک، ساختمون اذیت می‌شی!» به تریجِ قبایِ دهه‌شصتی‌ام و بچه‌ی کاری بودنم برخورد! گفتم «اذیت نمی‌شم، میرم ساختمون!» گفت «باشه! برو ساختمون» همین... همــــــــــــــــــین! یک سوال از من نپرسیدند که علاقه‌ها و علقه‌هایت چیست؟! آن دنیایی که توش نفس می‌کشی چه رنگیست؟! از دیدنِ اجر و سیمان و شاقول و تراز بیشتر حال می‌کنی یا دیدنِ کتاب‌های ژول‌ورن؟! با بوی کاغذ زندگی می‌کنی یا بویِ عرقِ لباسِ کارگری؟! و هزار تا سوال دیگر که می‌شد از من بپرسند و نپرسیدند و من شدم آدمی که از همان اولِ کار با کمکِ اشتباهیِ آدم‌هایی که باید به‌شان اعتماد می‌کردم، قدمِ بد برداشت! حالا بعد از سال‌ها دارم فکر می‌کنم اگر یکی مثل من تکثیر شده در هزاران نفر، چقدر آدمِ مستعد به بیراهه‌هایِ تعیین شده‌ی اشتباه رفته‌اند که خدا می‌داند! و چقدر آدمِ اشتباهی تربیت کرده‌ایم که در جایی که هستند به آن دردی که باید بخورند، نمی‌خورند، در جایی که باید باشند، هم نیستند! این روزها که دکتر سید جواد دارد دوره‌ی استعدادیابی برگزار می‌کند و هدف را گذاشته‌ روی هدایتِ تحصیلیِ درست و هدفمند، با خودم فکر می‌کنم این شرایط کاش در زمان ما هم فراهم بود. شاید نسل سوخته نباشیم، اما این یکی را ناجور سوخته‌ایم، جای انکار هم ندارد؛ چون بوی دود سوختنش هنوز می‌آید! @ALEF_KAF_NEVESHT
می‌دونید؟! حتی معتادها هم می‌دونن از ساقیِ بد دست و جنسِ آشغال بده نباید دوباره جنس بگیرن! دیگه توی عالم سیاست یه آدمِ ساده هم می‌فهمه استراتژی نوین از مهره‌های ضعیفِ جواب‌پس‌داده گرفتن یه حماقته! نیست؟! بخندید! شاید یه لطیفه سیاسی گفتم دمِ ظهری 😉 @ALEF_KAF_NEVESHT
چه خوش صید دلم کردی، بنازم چشم مستت‌ را که کس آهوی وحشی را از این بهتر نمی‌گیرد ... @ALEF_KAF_NEVESHT
19.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه مستند کوتاه از «اوانجلیست‌های ایران و خرابکاری اونها در جنگ 12 روزه» نشون داد 20:30 که پیشنهاد می‌کنم اگه ندیدین، حتماً ببینید! تازه این بخشی از دشمنانی هست که باهاشون درگیریم... @ALEF_KAF_NEVESHT
«صیادِ» جواد افشار را دیده‌ام به تازگی و فکر می‌کنم تا صیادِ واقعی خیلی فاصله داشت! و فیلم نه فقط نتوانسته شخصیت‌های بزرگی مثل شهیدان بروجردی و حسن باقری را در حد و اندازه‌ای که باید نشان دهد، بلکه حتی کوچک کردنِ آنها هم به بزرگ نشان دادن صیاد ختم نشده! و «صیادِ» افشار نه تنها خودش که بقیه‌ی قهرمان‌های هم‌عصر و هم‌راهش هم آنی که باید نیستند! نقطه قوت‌هایی دارد البته فیلم که گاهی خودشان را وسط فیلم نشان می‌دهند و آدم فکر می‌کند با صحنه‌هایِ موفقی طرف است، مثل بعضی از صحنه‌های برخورد بنی‌صدر با صیاد... البته فیلم را که ببنید و از دست ندهید ولی برای شناختن صیاد، بهتر از کتابِ «در کمین گل سرخ» سراغ ندارم... @ALEF_KAF_NEVESHT