eitaa logo
اَمـانــہ .
507 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part58 -من‌چمیدونم‌ دوباره خندیدن زنگ آیفون به صدا درا
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم سوالایی که داشتیم از هم پرسیدم رفتیم سمت در که که گفت +زهرا‌خانم..جوابتون‌برام‌‌خیلی‌مهمه‌پس‌لطفا‌ هر‌جوابی‌که‌دارینو‌بگین‌ چیزی نگفتم و رفتیم پایین از حرفاش معلوم بود خیلی بهم علاقه داره رفتیم پایین که بابا گفت &دخترم‌چیشد‌‌جوابت‌چیه‌؟! لبخندی‌زدم‌‌سرمو‌انداختم‌پایین‌و‌گفتم‌ -با‌اجازه‌شما‌بله همشون‌ دست‌زدن‌ و‌ گفتن‌ مبارکه‌ که‌ پدرشون‌ گفت ×اگه‌اجازه‌بدین‌زنگ‌بزنیم‌حاج‌آقا‌بیاد‌یه‌صیغه‌ محرمیت‌بینشون‌بخونه‌و‌‌زهرا‌جان‌رو‌نشون‌کنیم‌ &حتما..مشکلی‌نیست زنگ زدن و حاج آقا اومد نشستیم کنار هم یه صفحه قرآن خوندیم حاج آقا یه صیغه محرمیت بینمون خوند و بهم محرم شدیم مامانِ مهدی انگشتر نشون رو تو دستم کرد و بوسم کرد بقیه هم یکی یکی بهمون تبریک گفتن اونجا بود که بهم دیگه شماره هامونو دادیم و همو داخل گوشی هم سیو کردیم قرار شد برن تا دم در همراهیشون کردیم و برگشتیم وارد خونه که شدیم زهره و داوود شروع کردن به مسخره بازی زهره ادای منو درمی‌آورد داوود ادای مهدی انقدر خندیدیم نزدیک بود از خنده دل درد بگیریم😂😂 امشب قرار بود نگین بره خونشون با نگین هم خداحافظی کردیم و داداش محمد برد برسونش خونشون ادامه‌‌دارد... کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _____________🫀______________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part59 سوالایی که داشتیم از هم پرسیدم رفتیم سمت در که
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم به همه شب بخیر گفتم و با زهره رفتیم سمت اتاقمون -زهره +هوم؟ -میدونستی‌اومدیم‌صحبت‌کنیم‌مهدی‌نشست‌ رو‌تخت‌تو‌ +دروغ‌میگیییی -جدی‌میگم😔😂 +وایییییی‌ با‌جیغ‌رفت‌پایین‌ روی تختش به شدت حساس بود چند دقیقه بعد با مامان اومد و توضیح داد که اینطور شده منم هی بهش میخندیدم با مامان رو تختیشو عوض کرد هی چپ چپ منو نگاه میکرد منم هی میخندیدم مامان رفت سمت اتاقشون زهره هم در رو بست و اومد و بهم گفت +جلو‌مامان‌چیزی‌بهت‌نگفتماااا -خب‌الان‌بگو‌خالی‌شو‌عزیزممم +وایییی‌زهرااااا زدم زیر خنده که خودشم خندش گرفت روی تختامون دراز شدیم که زهره گفت +ولی‌دیگه‌الان‌ازدواج‌کردی‌ -اوهوم‌ +خیلی‌دوست‌داره‌تو‌چی‌؟ -خب..منم‌دوستش‌دارم‌ +بهم‌میایین‌ ذوق کردم که گفت +چه‌ذوقی‌هم‌میکنه‌ دوباره خندیدیم شب بخیر گفتم و پتومو کشیدم روی خودم خوابم میومد‌ خسته هم بودم تا چشمامو روی هم گذاشتم چند دقیقه ای طول نکشید که خوابم برد ادامه‌دارد... کپی:ممنوع‌.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ______________🫀_______________
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من به دست و پات بیوفتم کمه باز:)♥️
.「زیباتر کردن دنیا کار سختی نیست، کافیه یه کم دلگرمی تو جیبت بذاری؛  یه کم مهربونی هم تو نگاهت! یكم صداقت تو حرفات؛ یكم وجدان در درونت...🍃🪵
-هیچ‌موفقیتی‌آسون‌به‌دست‌نمیاد باید‌قوی‌باشی‌‌وبراش‌بجنگی تابه‌اوج‌برسی!•ᴗ⁠•💗
-