eitaa logo
اَمـانــہ .
507 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
_
اَمـانــہ .
_
ولی آرامش حرمش💔
- جز تو کیست؛ قرار این دلِ بی قرارمان ..🤍🌱 -ابا‌اصالح-
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part64 -آره‌دروغم‌چیه‌آخه +پس‌خوبه -چطور‌مگه‌؟! +غریب‌
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم خریدامونو‌ که کردیم رفتیم کافه که یه چیزی بخوریم من نسکافه سفارش دادم نرگس قهوه سفارش داد نرگس گفت +زهرا -جانم +مهدی‌رو‌چقدر‌دوست‌داری؟! -دوستش‌دارم‌ولی‌خب‌تازه‌باهم‌آشنا‌شدیم‌باید‌ بیشتر‌آشنا‌بشیم +آهااا -آره‌خب سفارشمون اومد خوردیم و از کافه اومدیم بیرون یه اسنپ گرفتم تا بریم خونه اول رفتیم سمت خونه نرگس اینا که بره بعدم منو رسوند وارد خونه شدم که دیدم کسی نیست -مامان‌..زهره کسی جواب نداد فکر کنم رفتن بیرون خریدارو بردم اتاق لباسامو عوض کردم اومدم پایین تصمیم گرفتم تا مامان اینا میان شام درست کنم میخواستم قیمه درست کنم برنج رو خیس کردم و رفتم سراغ سیب زمینیا پوست سیب زمینی ها رو کندم و شروع کردم به خرد کردنشون مشغول درست کردن غذا بودم که مامان اینا اومدن -سلام‌کجا‌بودین؟! +سلام‌رفتیم‌بیرون‌برای‌خونه‌یکم‌خرید‌کردیم -آها +غذا‌درست‌کردی؟! -آره‌دارم‌قیمه‌درست‌میکنم +آفرین‌دخترم ادامه‌دارد... کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ___________🫀___________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part65 خریدامونو‌ که کردیم رفتیم کافه که یه چیزی بخوری
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم ذوق کردم که زهره گفت ×خوبه‌خوبه‌حالا‌بیا‌کمکمون‌خریدا‌رو‌بیار -من‌دارم‌غذا‌درست‌میکنم‌خودت‌بیار ×اگگگگ زدیم زیر خنده😂 غذا کم کم در حال آماده شدن بودن تا مامان اینا لباساشونو عوض کردن با زهره سفره رو انداختیم خریدا هم فعلا بردیم آشپزخونه تا بعد جابه‌جا کنیم همگی نشستیم دور سفره -مامان..داداشا‌نمیان؟! +فکرنکنم -ای‌بابا برای‌ داداش‌ محمد‌ و‌ داوود‌ غذا برداشتم بابا و مامان از غذا تعریف کردن منم خوشم اومد غذا رو که خوردیم سفره رو جمع کردیم زهره ظرفا رو شست بابا رفت تلویزیون ببینه من و مامان هم خریدا رو جابه‌جا کردیم چاییمونو که خوردیم شب بخیر گفتیم و با زهره رفتیم‌ اتاقمون هر کدوممون رفتیم سمت تختمون رفتم سمت گوشیم که دیدم چند پیام از مهدی داشتم نوشته بود: سلام خانومم کجایی وبعدش نوشته بود: خوابی‌یا‌بیدار جواب پیاماشو دادم که دیدم بعد از پنج دقیقه‌جواب‌داد حدودا نیم ساعت با هم چت کردیم و بعد شب بخیر گفتیم زهره که توی گروه داشت با بچه‌ها چت میکرد گفت +بیا‌تو‌گروه رفتم دیدم کلی مسخره بازی درآورده بودن و منم مسخره کرده بودن😐😂 همه پیاما رو که خوندم براشون نوشتم : ادامه‌دارد... کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ___________🫀___________
اَمـانــہ .
-
- کسانی که شما را دوست دارند اگر هزار دلیل برای رفتن داشته باشند ترکتان نخواهند کرد؛ آنها يک دلیل برای ماندن خواهند یافت؛ «همینقدر واقعی.. » -تنهایی پرهیاهو📚 .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊