چه قوتِ قلبی میده این آیه:
«وَ لَن تَجِد مِن دُونِه مُلْتَحَدا»
و هرگز جز خدا پناهی نخواهی یافت❤️🩹
#دلی
اَمـانــہ .
-
- إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ -
- خداوند اسرار درون سینه ها را به خوبی میداند -
[ سوره مالک| آیه۱۳ ]
#خدایمن
اَمـانــہ .
؛
حرمےباشدومنباشم
اشڪےڪافیست
سرمانگرمحسیناست
ھمینمارابس..(:💔
#امامحسین
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part70 -داداشاومدن؟! +آرهخیلیهمخستهبودناومدناو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part71
‹مهدی›
قرار بود بریم ماموریت دستگیری یه باند تو
خرابهی دور افتاده . .
داشتیم آماده میشدیم که راه بیفتیم
من و داوود و محمد تو یه ماشین بودیم
با هماهنگی همه رسیدیم به جایی که باید میرفتیم کمکم مستقر شدیم
قبل از اینکه بریم محمد گفت:
+نمیخوامآسیبببینینپسمواظبخودتونباشین
بعدشم با دو نفر از بچهها رفتن اون سمت خرابه من و سبحان رفتیم اون طرف خرابه
داوود و رسول هم با هم بودن
پخش شده بودیم که بتونیم عملیاتو به خوبی پیش ببریم
با سبحان وارد شدیم و خیلی یواش و با احتیاط راه میرفتیم که یهو چند نفر از پشت اومدن سمتون حسشون کردیم سریع دویدیم و رفتیم پشت دیوار تفنگمونو آماده کردیم که شروع کردن به شلیک کردن
‹داوود›
خیلی آروم داشتیم حرکت میکردیم که یهو
صدای تیراندازی بلند شد و تو منطقه پیچید
فهمیدیم از اون طرف خرابهس ، وای . .
مهدی و سبحان اونجا بودن سریع با رسول
رفتیم سمتشون و خب باند اونا تیراندازی
میکردن و ما نمیتونستیم نزدیک مهدی اینا بشیم ،به سختی خودمو رسوندیم بهشون
-شماشلیککردین؟!
+نهاوناازپشتاومدنوشروعکردنبهتیراندازی
داشتم با مهدی صحبت میکردم که دیدم یکی از سمت راست میخواد شلیک کنه مهدی رو
هدف گرفته بود مهدی و انداختم رو زمین که با سوزش دستم درد بدی به بدنم وارد شد
چشامو از درد بهم فشار میدادم که مهدی و رسول و سبحان اومدن بالا سرم و مهدی کمکم کرد بشینم و با نگرانی گفت
+حالتخوبه ؟!
سرفه کردم و گفتم :
ادامهدارد…
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
___________🫀___________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part71 ‹مهدی› قرار بود بریم ماموریت دستگیری یه باند تو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part72
-آر.ه
با سبحان منو بردن سمت دیگه پیش بچه ها که نزدیک ون بودن
‹مهدی›
داوود رو با کمک سبحان بردیم جای امن
-داوودازدستتخیلیخوندارهمیره..خوبی؟!
چشماشو بهم فشرد و گفت
+آر.هخوبم.برینپیشبچهها
-باشهولیمواظبخودتباشنگرانتم
+توهممواظبخودتباشخطرناکن
-باشهپسمنبرم
سپردیمش به بچه های دیگه و سریع برگشتیم پیش رسول
داشتیم میرفتیم که دیدم یه خون چکید
به دستم نگاه کردم و دیدم خراشی روی دستمه
فکر کنم وقتی تیر زدن یکیش از کنار دستم گذشته و خراش ایجاد کرده اهمیتی ندادم و به راهم ادامه دادم چون بچه ها مهم تر بودن
صدای تیر منطقه رو پر کرده بود
چند نفریو دستگیر کردیم
فرستادیمشون پیش بچه ها تا سوار ون بشن
رفتیم سمت دیگه خرابه که محمد اینا بودن
پخش شدیم
تعداد کسایی که باید میگرفتیمشون زیاد بود ما
باید همشونو دستگیر میکردیم
من رفتم سمت محمد اینا
وارد اون طرف خرابه شدم
با احتیاط میرفتم
محمد و دیدم که درگیر بود و داشت تیراندازی میکرد میخواستم برم پیشش نشد
چون کاملا تیراندازی میکردن
نمیدونم چیشد ولی یهو دیدم به محمد شلیک کردن و من بلند صداش کردم :
-محمدددددد
چیزی برام مهم نبود دویدم سمت جایی که محمد افتاده بود خودمو به سرعت رسوندم
با چیزی که دیدم بدنم شل شد و افتادم رو زانوهام
ادامهدارد…
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
___________🫀____________