اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part121 هر چقدر هم معذرت خواهی کنه این حال من یادم نمی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part122
بین اون لباسا زهره یه لباس مشکی دید که خیلی به دلش نشست یه لباس با طرح نگین
به نظر منم قشنگ بود همونجا بود که زهره همون لباس رو گرفت و خیالش راحت شد
منم نگاه میکردم ولی لباسی که میخواستم پیدا نمیکردم یه چیزی که به دلم بشینه
زهره تونست خریدای که میخواست رو انجام بده
منم فقط کفشامو گرفتم ولی هنوز لباس نگرفته بودم
خسته شده بودیم و دیگه رفتیم سمت یه مغازه که آبمیوه و کیک بگیریم و بخوریم
خواستیم وارد مغازه بشیم که گوشی زهره زنگ
خورد مامان بود جواب داد
اونطوری که من از صحبتاش فهمیدم درمورد مهدی بود
بعد از قطع کردن نگاهی بهم کرد و گفت:
+زهرامامانمیگهمهدیخونمونهمیخوادببینت
با یه حالت ناز داری گفتم:
_اصلانمیریمخونهفعلا
+خوبهحالااا..گناهدارهاونمگوشیتهمخاموشه
_میخواستبهپایمننپیچهقاطیکنم
+دیوونهگناهدارهبیاآبمیوهکهگرفتیممیریمخونه
+همحسابشوبرسهمآشتی
سرمو بردم بالا نگاه آسمون کردم و گفتم:
_تاخداچیبخواد
خندید و رفت داخل مغازه
باید بهش میفهموندم که حرفش چقدر اذیتم کرده و چقدر باعث گریم شده
چون همیشه میگفت روی اشکام خیلی حساسه..
زهره که بیرون اومد آبمیوه رو گرفتم و زنگ زد اسنپ و اونا رو تو راه خونه خوردیم
به خونه که رسیدیم زهره کلید ننداخت و زنگ زد
آروم زدم تو سرش و گفتم:
_مگهکلیدنداریدیوونه
+اولاخودتیبعدشمخبردادمیعنیاومدیم
چشمامو ریز کردم و گفتم:
_مسخره
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_______🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part122 بین اون لباسا زهره یه لباس مشکی دید که خیلی به
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part123
در باز شد و رفتیم داخل
وارد خونه که شدیم مهدی جلومون بلند شد و سلام کرد که من فقط سلامی کردم و روی مبل
نشستم یکمی زیادی سرد رفتار کردم
والا تا بفهمه این خانوم زیبا رو چقدر حرص داده
زهره رفت اتاق و لباسشو تو کمد بزاره
مامانم رفت آشپزخونه که برامون شربت بیاره
تو اون تایم مهدی اومد مبل کناریم نشست
نگاهی کرد و گفت:
+گوشیتچراخاموشه؟!
با یه حالتی شونه بالا انداختم و گفتم:
_دلمخواست
+زهرا جانِمنقهرنباش
+بهخدانمیخواستمناراحتتکنمحقیقتبودخب
سمت صورتش برگشتم و با لبخندی به حالت مسخره گفتم:
_آهاااا..خببلهحقیقتهولینهاولزندگی
_زندگیکههنوزشروعنشده
سرش و پایین انداخت و گفت:
+قولمیدمدیگهازاینحرفانزنم
+توروخدافقطقهرنباش
مظلومنگاهشکردموگفتم:
_قولواقعی؟!
+بهخداجدیمیگم
_باشهپسخودتگفتی
صورتشو جلو آورد و سرمو بوسید
که بعدش مامان با شربت ها اومد و گفت:
&انشاءالله که آشتی کردید ؟!
خندیدیم و سری به معنای آره تکون دادیم
مهدی فقط اومده بود که دل منو به دست بیاره و بعدش بره
شربتشو که خورد بلند شد بره که مامان اصرار میکرد شام بمونه ولی قبول نکرد
منم تا دم در همراهیش کردم و خداحافظی کردیم
برگشتم خونه دیدم زهره لباسی که برای بله برون گرفته رو پوشیده ..
چقدر بهش میومد
مامان لبخند از روی رضایت زده بود و منم که دیدمش گفتم:
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_______🫀__________
با هر افتادنی سقوط نمیکنی ؛
بعضی وقتها زمین میخوری تـا اوج بگیری .
#انگیزشے
هَمہ؎ِقـآفیہهآتـآبعِزُلفَـشبـودَند،
چآدُرَشرآڪہبہسَرڪَردغَزَلریخـتبِهَـمシ
#چادرانه
عطرِجانبخشضریحت
بےقرارمڪردهاست🖐🏼؛
ڪربلایتڪعبہجانآنِما،
جانمحسین ..(:♥️
#امامحسین
حاجت که زیاد است ولی چند صباحیست ،
داغ ِسفر کرببلا بر دلمان است ؛
#امامحسین | #کربلا
بارها توبه شکستم تو ولی بخشیدی ؛
کی شود حُر شوم و توبهی مردانه کنم؟!
#خدایمن