eitaa logo
اَمـانــہ .
511 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
ـ السلام‌علیک‌یااباعبدالله🫀❤️‍🩹ـ
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part121 هر چقدر هم معذرت خواهی کنه این حال من یادم نمی
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم بین اون لباسا زهره یه لباس مشکی دید که خیلی به دلش نشست یه لباس با طرح نگین به نظر منم قشنگ بود همونجا بود که زهره همون لباس رو گرفت و خیالش راحت شد منم نگاه میکردم ولی لباسی که میخواستم پیدا نمی‌کردم یه چیزی که به دلم بشینه‌ زهره تونست خریدای که می‌خواست رو انجام بده منم فقط کفشامو گرفتم ولی هنوز لباس نگرفته بودم خسته شده بودیم و دیگه رفتیم سمت یه مغازه که آبمیوه و کیک بگیریم و بخوریم خواستیم وارد مغازه بشیم که گوشی زهره زنگ خورد مامان بود جواب داد اونطوری که من از صحبتاش فهمیدم درمورد مهدی بود بعد از قطع کردن نگاهی بهم کرد و گفت: +زهرا‌مامان‌میگه‌مهدی‌خونمونه‌میخواد‌ببینت با یه حالت ناز داری گفتم: _اصلا‌نمیریم‌خونه‌فعلا +خوبه‌حالااا..گناه‌داره‌اونم‌گوشیت‌هم‌خاموشه _میخواست‌به‌پای‌من‌نپیچه‌قاطی‌کنم +دیوونه‌‌گناه‌داره‌بیا‌آبمیوه‌که‌گرفتیم‌میریم‌خونه +هم‌حسابشو‌برس‌هم‌آشتی سرمو بردم بالا نگاه آسمون کردم و گفتم: _تا‌خدا‌چی‌بخواد خندید و رفت داخل مغازه باید بهش میفهموندم که حرفش چقدر اذیتم کرده و چقدر باعث گریم شده چون همیشه می‌گفت روی اشکام خیلی حساسه.. زهره که بیرون اومد آبمیوه رو گرفتم و زنگ زد اسنپ و اونا رو تو راه خونه خوردیم به خونه که رسیدیم زهره کلید ننداخت و زنگ زد آروم زدم تو سرش و گفتم: _مگه‌کلید‌نداری‌دیوونه +اولا‌خودتی‌بعدشم‌خبر‌دادم‌یعنی‌اومدیم‌ چشمامو ریز کردم و گفتم: _مسخره ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _______🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part122 بین اون لباسا زهره یه لباس مشکی دید که خیلی به
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم در باز شد و رفتیم داخل وارد خونه که شدیم مهدی جلومون بلند شد و سلام کرد که من فقط سلامی کردم و روی مبل نشستم یکمی زیادی سرد رفتار کردم والا تا بفهمه این خانوم زیبا رو چقدر حرص داده زهره رفت اتاق و لباسشو تو کمد بزاره مامانم رفت آشپزخونه که برامون شربت بیاره تو اون تایم مهدی اومد مبل کناریم نشست نگاهی کرد و گفت: +گوشیت‌چرا‌خاموشه؟! با یه حالتی شونه بالا انداختم و گفتم: _دلم‌خواست +زهرا‌ جان‌ِمن‌قهر‌نباش‌ +به‌خدا‌نمیخواستم‌ناراحتت‌کنم‌حقیقت‌بود‌خب سمت صورتش برگشتم و با لبخندی به حالت مسخره گفتم: _آهاااا..خب‌بله‌حقیقته‌ولی‌نه‌اول‌زندگی‌ _زندگی‌که‌هنوز‌شروع‌نشده‌ سرش و پایین انداخت و گفت: +قول‌میدم‌دیگه‌از‌این‌حرفا‌نزنم‌ +تورو‌خدا‌فقط‌قهر‌نباش مظلوم‌نگاهش‌کردم‌و‌گفتم‌: _قو‌ل‌واقعی؟! +به‌خدا‌جدی‌میگم‌ _باشه‌پس‌خودت‌گفتی‌ صورتشو جلو آورد و سرمو بوسید که بعدش مامان با شربت ها اومد و گفت: &ان‌شاءالله که آشتی کردید ؟! خندیدیم و سری به معنای آره تکون دادیم مهدی فقط اومده بود که دل منو به دست بیاره و بعدش بره شربتشو که خورد بلند شد بره که مامان اصرار می‌کرد شام بمونه ولی قبول نکرد منم تا دم در همراهیش کردم و خداحافظی کردیم برگشتم خونه دیدم زهره لباسی که برای بله برون گرفته رو پوشیده .. چقدر بهش میومد مامان لبخند از روی رضایت زده بود و منم که دیدمش گفتم: ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _______🫀__________
‌ ‌با هر افتادنی سقوط نمیکنی ؛ بعضی وقت‌ها زمین میخوری تـا اوج بگیری .
هَمہ؎ِقـآفیہ‌هآ‌تـآبعِ‌زُلفَـش‌بـودَند، چآدُرَش‌رآڪہ‌بہ‌سَرڪَرد‌غَزَل‌ریخـت‌بِهَـمシ ‌
عطرِجان‌بخش‌ضریحت بےقرارم‌ڪرده‌است🖐🏼؛ ڪربلایت‌ڪعبہ‌جانآنِ‌ما، جانم‌حسین ..(:♥️
حاجت‌ که‌ زیاد‌ است‌ ولی‌ چند‌ صباحی‌ست‌ ، داغ‌ ِسفر کرببلا‌ بر دل‌مان‌ است ؛ |
بار‌ها توبه شکستم تو ولی بخشیدی ؛ کی شود حُر شوم و توبه‌ی مردانه کنم؟!