-تِشنـہِاَمچـٰآۍندـٰآر؎بِدهۍلیۅـٰآنۍ
لَرزشسینۍوچِـشمـٰآنتۅدیدَندارَد...!:)
#عاشقانه
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part143 +خببگوچیشده به طور مسخره دستامو گذاشتم رو صو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part144
نگاهی بهم کرد و دستمو گذاشت رو پاش و گفت:
+بهشمیادآدمخوبیباشه..قابلاعتماد
+خوشممیادازش
خندیدم و گفتم:
_یعنیتومشکلینداریبیادجلو؟!
+نهخببیادببینمچطورآدمیه
_خبباشهپسخودمبهبابااینامیگم
+میخوایبزاربعدبلهبرون
_باشههرطورراحتی
+میگمزهراتوخودتچیزیدرموردشمیدونی؟!
_مهدیخیلیتعریفمیکنهازش..
_حالاخودتهمباهاشصحبتمیکنی
بلند شدیم و رفتیم داخل که دیگه شب بخیر
بگیم و بخوابیم بعد از شب بخیر رفتیم اتاق ..
روسریمو درآوردم و خودمو روی تخت انداختم
به سقف اتاقم خیره شدم..
دقیقا پس فردا بله برون بود و هفته بعد عقد
چقدر خوب بود که همه کارامون درست پیش
میرفت و هر چه سریعتر میتونستیم بهم برسیم
وای..
یادم افتاد که آرایشگاه وقت نگرفتم
فردا حتما باید به پری زنگ بزنم خدا کنه وقت
داشته باشه چون اصلا حواسم نبود ..
گوشیمو برداشتم و به مهدی پیام دادم :
<همه چیز رو به زهره گفتم فردا درموردش تلفنی صحبت میکنیم شبت بخیر>
دو دقیقه طول نکشید که لایک کرد و جواب داد:
<باشه عزیزم شب تو هم بخیر >
پیامشو لایک کردم و گوشیمو کنار گذاشتم
و چشمامو بستم
طولی نکشید که چشمام گرم شد و خوابم برد
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_______🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part144 نگاهی بهم کرد و دستمو گذاشت رو پاش و گفت: +بهش
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part145
گرمم شده بود که پتومو با یه حرکت دست
پرت کردم وسط اتاق چشمامو کمی باز کردم و
ساعت روبه رومو نگاه کردم ..
با دیدن ساعت چشمامو باز و بسته کردم ببینم
درست میبینم یا نه که دیدم نه واقعا 12 ظهره
تخت زهره رو نگاه کردم که دیدم نیست
بلند شدم و رفتم سمت سرویس..
دست و صورتمو شستم و پایین رفتم
تنها کسی که خونه بود داوود بود که روی
مبل دراز کشیده بود و تلویزیون نگاه میکرد
نگام کرد و گفت :
+ظهربخیردراکولا
_ممنونمشرک
با خودش گفت:
+دیوانهساینبشر
منم سریع گفتم :
_داداشمکهتوباشیهرچیزیبعیدنیست
خندیدم و سمت آشپزخونه رفتم
کمی پنیر و گردو خوردم و با یه چایی بیرون
اومدم و روی مبل جلوی داوود نشستم
کمی از چایی خوردم و گفتم:
_بقیهکجان؟!
+رفتنخریدبرایخونه
+داداشهمبانگینقرارداشت
_پسمنوتوموندیماینوسط
بلند زد زیر خنده
نگاهی به آشپزخونه از دور کردم که دیدم
ناهار نداریم و دلم سوخت که مامان الان بیاد
با خستگیش ناهار درست کنه
بلند شدم و به داوود گفتم:
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
________🫀____________
تـودَرونِپَـردھ،خَلـقۍبہِتـومُبـتَلآ
نَـدآنَمبہِچہِشیـوهمیـبَرےدِل،تـوڪه
رُخنمینَمـٰآیۍ!