eitaa logo
اَمـانــہ .
507 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
-تِشنـہِ‌اَم‌چ‌ـٰآۍ‌ندـٰآر؎‌بِدهۍ‌لیۅـٰآنۍ لَرزش‌سینۍ‌وچ‌ِـشمـٰآن‌تۅدیدَن‌دارَد...!:) ‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part143 +خب‌بگو‌چیشده به طور مسخره دستامو گذاشتم رو صو
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم نگاهی بهم کرد و دستمو گذاشت رو پاش و گفت: +بهش‌میاد‌آدم‌خوبی‌باشه..قابل‌اعتماد +خوشم‌میاد‌ازش‌ خندیدم و گفتم: _یعنی‌تو‌مشکلی‌نداری‌بیاد‌جلو؟! +نه‌خب‌بیاد‌ببینم‌چطورآدمیه _خب‌باشه‌پس‌خودم‌به‌بابا‌اینا‌میگم +میخوای‌بزار‌بعد‌بله‌برون‌ _باشه‌هرطور‌راحتی +میگم‌زهرا‌تو‌خودت‌چیزی‌درموردش‌میدونی؟! _مهدی‌خیلی‌تعریف‌میکنه‌ازش‌.. _حالا‌خودت‌هم‌باهاش‌صحبت‌میکنی بلند شدیم و رفتیم داخل که دیگه شب بخیر بگیم و بخوابیم بعد از شب بخیر رفتیم اتاق .. روسریمو درآوردم و خودمو روی تخت انداختم به سقف اتاقم خیره شدم.. دقیقا پس فردا بله برون بود و هفته بعد عقد چقدر خوب بود که همه کارامون درست پیش می‌رفت و هر چه سریعتر می‌تونستیم بهم برسیم وای.. یادم افتاد که آرایشگاه وقت نگرفتم فردا حتما باید به پری زنگ بزنم خدا کنه وقت داشته باشه چون اصلا حواسم نبود .. گوشیمو برداشتم و به مهدی پیام دادم : <همه چیز رو به زهره گفتم فردا درموردش تلفنی صحبت میکنیم شبت بخیر> دو دقیقه طول نکشید که لایک کرد و جواب داد: <باشه عزیزم شب تو هم بخیر > پیامشو لایک کردم و گوشیمو کنار گذاشتم و چشمامو بستم طولی نکشید که چشمام گرم شد و خوابم برد ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _______🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part144 نگاهی بهم کرد و دستمو گذاشت رو پاش و گفت: +بهش‌
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم گرمم شده بود که پتومو با یه حرکت دست پرت کردم وسط اتاق چشمامو کمی باز کردم و ساعت روبه رومو نگاه کردم .. با دیدن ساعت چشمامو باز و بسته کردم ببینم درست میبینم یا نه که دیدم نه واقعا 12 ظهره تخت زهره رو نگاه کردم که دیدم نیست بلند شدم و رفتم سمت سرویس.. دست و صورتمو شستم و پایین رفتم تنها کسی که خونه بود داوود بود که روی مبل دراز کشیده بود و تلویزیون نگاه میکرد نگام کرد و گفت : +ظهر‌بخیر‌دراکولا _ممنونم‌شرک با خودش گفت: +دیوانه‌س‌این‌بشر منم سریع گفتم : _داداشم‌که‌تو‌باشی‌هرچیزی‌بعید‌نیست خندیدم و سمت آشپزخونه رفتم کمی پنیر و گردو خوردم و با یه چایی بیرون اومدم و روی مبل جلوی داوود نشستم کمی از چایی خوردم و گفتم: _بقیه‌کجان؟! +رفتن‌خرید‌برای‌خونه +داداش‌هم‌با‌نگین‌قرار‌داشت _پس‌من‌و‌تو‌موندیم‌این‌وسط بلند زد زیر خنده نگاهی به آشپزخونه از دور کردم که دیدم ناهار نداریم و دلم سوخت که مامان الان بیاد با خستگیش ناهار درست کنه بلند شدم و به داوود گفتم: ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ________🫀____________
شیرین‌‌ترین‌ لذت‌ دنیا‌ چیه ؟ + تماشای ِکرب‌وبلای ِحسین ..
مثلاً بری‌ جلو ضریحش‌ بهش‌ بگی ؛ آمده‌ام‌ که‌ بنگرم گریه‌ نمی‌دهد امان : )))
تـودَرونِ‌پَـردھ،خَلـقۍبہِ‌تـومُبـتَلآ نَـدآنَم‌بہِ‌چہِ‌شیـوه‌میـبَرےدِل،تـوڪه‌ رُخ‌نمی‌نَمـٰآیۍ!
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا