اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part145 گرمم شده بود که پتومو با یه حرکت دست پرت کردم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part146
_ناهارامروزباماستپاشوپاشو
به سرعت برگشت نگام کرد و گفت:
+خودتیهچیزیدرستکندیگه
دست به سیـ..نه وایسادم و گفتم:
_بهزنتهمبعدااینومیگی؟!!
بلند شد و اومد سمت آشپزخونه گفت:
+هنوزنیومدهمعلومنیستکیه
+خواهرشوهربازیدرمیاری
خندیدم و پیاز و تخته رو دادم دستش و گفتم:
_بسماللهبرادر
و خودم رفتم که برنج رو آماده کنم
قرار بود لوبیا پلو درست کنیم اونم با آقا داووود
چشماش با پیاز سرخ شده و بود هی اشک میومد و زیر لب هی چیزی میگفت
پیاز رو بهم داد و رفت صورتشو بشوره
موادش رو که با هم مخلوط کردم رفتم سمت
داوود زدم روی شونه ش و گفتم:
_لازممیشهبرات
+ایناروبهآقامهدیتونیادبده
خندیدم و گفتم :
_اونخودشبلده
و سمت گاز رفتم که دیگه در قابلمه رو بذارم
داوود گوشیش زنگ خورد و رفت بیرون
باز هم جریان اون دختره بود فکر کنم
آروم پشت پنجره رفتم و به داوود نگاه کردم
معلوم بود چیز جالبی شنیده بود تند صحبت
میکرد سعی کردم لـ..ب خوانی کنم
و از اون لـ..ب خوانی فقط اسم زیبا رو فهمیدم
همون دختری که معلوم نبود میخواد با مهدی
چیکار و کنه و چه نقشه هایی تو سرشه..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part146 _ناهارامروزباماستپاشوپاشو به سرعت برگشت نگ
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part147
رفتم و روی مبل نشستم و تلویزیونو روشن کردم
چندتا کانال بالا و پایین کردم که یه فیلم پخش شد
فیلم عاشقانه و غمیگنی بود
میدونستم اگه ادامشو ببینم حالم بد میشه
تلویزیون رو خاموش کردم و به پری زنگ زدم
بعد سه بوق جواب داد و گفت:
+سلامممخانومخانوماا
_سلامپریچطوری
+قربونتبرمخوشگله..جونم
_فردابلهبرونمهنوبتمیخواستم
+ایجانمممعروسخانوممم
+گفتهباشمبرایعروسیبایدبیایپیشخودمااا
_چشمممحالاوقتداری؟!
+آرهفرداساعت۱۳ واینا بیا
_باشهفدات..خداحافظ
+خداحافظت
قطع کردم و گوشیمو گذاشتم روی عسلی
مامان اینا همون لحظه رسیدن
در رو باز کردم و کمکشون خریدا رو آوردم خونه
بوی غذا توی خونه پیچیده بود
مامان سریع گفت:
+بهبهچهکردیزهرا
خندیدم و داوود نگام کرد و سریع گفتم:
_باکمکداووددرستکردیم
خودشو راست کرد و لبخند زد
مامان بهمون خندید و گفت :
+پساینغذاخوردنداره
مامان اینا رفتن که لباسا رو عوض کنن
منم کمکم میز ناهار رو چیدم
سفره رو کامل چیدم و همه اومدن
مشغول خوردن غذا شدیم و مامان اینا هی
وسطاش تعریف میکردن و داوود خوشش میومد
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
________🫀____________
همیشه یادت باشه :
بارون بند میاد ،
شب تموم میشه ،
درد و رنج هم محو میشه ،
اما «امید» هیچوقت اونقدر گم نمیشه
که نشه دوباره پیداش کرد : )
#انگیزشے
قویترین افراد کسانی نیستند که همیشه پیروز میشوند، بلکه آنهایی هستند که هرگز امیدشان را از دست نمیدهند ؛
- چارلز داروین .
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کجای این شهری،عزیز قلبم؟❤️🩹
#اللهمعجللولیکالفرج