eitaa logo
اَمـانــہ .
507 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part145 گرمم شده بود که پتومو با یه حرکت دست پرت کردم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم _ناهار‌امروز‌با‌ماست‌پاشو‌پاشو به سرعت برگشت نگام کرد و گفت: +خودت‌یه‌چیزی‌درست‌کن‌دیگه دست به سیـ..نه وایسادم و گفتم: _به‌زنت‌هم‌بعدا‌اینو‌میگی‌؟!! بلند شد و اومد سمت آشپزخونه گفت: +هنوز‌نیومده‌معلوم‌نیست‌کیه‌ +خواهر‌شوهربازی‌درمیاری خندیدم و پیاز و تخته رو دادم دستش و گفتم: _بسم‌الله‌برادر و خودم رفتم که برنج رو آماده کنم قرار بود لوبیا پلو درست کنیم اونم با آقا داووود چشماش با پیاز سرخ شده و بود هی اشک میومد و زیر لب هی چیزی میگفت پیاز رو بهم داد و رفت صورتشو بشوره موادش رو که با هم مخلوط کردم رفتم سمت داوود زدم روی شونه ش و گفتم: _لازم‌میشه‌برات +اینارو‌به‌آقامهدیتون‌یاد‌بده خندیدم و گفتم : _اون‌خودش‌بلده‌ و سمت گاز رفتم که دیگه در قابلمه رو بذارم داوود گوشیش زنگ خورد و رفت بیرون باز هم جریان اون دختره بود فکر کنم آروم پشت پنجره رفتم و به داوود نگاه کردم معلوم بود چیز جالبی شنیده بود تند صحبت میکرد سعی کردم لـ..ب خوانی کنم و از اون لـ..ب خوانی فقط اسم زیبا رو فهمیدم همون دختری که معلوم نبود میخواد با مهدی چیکار و کنه و چه نقشه هایی تو سرشه.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part146 _ناهار‌امروز‌با‌ماست‌پاشو‌پاشو به سرعت برگشت نگ
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم رفتم و روی مبل نشستم و تلویزیونو روشن کردم چندتا کانال بالا و پایین کردم که یه فیلم پخش شد فیلم عاشقانه و غمیگنی بود میدونستم اگه ادامشو ببینم حالم بد میشه تلویزیون رو خاموش کردم و به پری زنگ زدم بعد سه بوق جواب داد و گفت: +سلاممم‌خانوم‌خانوماا _سلام‌پری‌چطوری +قربونت‌برم‌خوشگله‌..جونم _فردا‌بله‌برونمه‌نوبت‌میخواستم +ای‌جانممم‌عروس‌خانوممم‌ +‌گفته‌باشم‌برای‌‌عروسی‌باید‌بیای‌پیش‌خودمااا _چشممم‌حالا‌وقت‌داری؟! +آره‌فردا‌ساعت‌۱۳ و‌اینا‌ بیا _باشه‌فدات‌..خداحافظ +خداحافظت قطع کردم و گوشیمو گذاشتم روی عسلی مامان اینا همون لحظه رسیدن در رو باز کردم و کمکشون خریدا رو آوردم خونه بوی غذا توی خونه پیچیده بود مامان سریع گفت: +به‌به‌چه‌کردی‌زهرا خندیدم و داوود نگام کرد و سریع گفتم: _با‌کمک‌داوود‌درست‌کردیم خودشو راست کرد و لبخند زد مامان بهمون خندید و گفت : +پس‌این‌غذا‌خوردن‌داره مامان اینا رفتن که لباسا رو عوض کنن منم کم‌کم میز ناهار رو چیدم سفره رو کامل چیدم و همه اومدن مشغول خوردن غذا شدیم و مامان اینا هی وسطاش تعریف میکردن و داوود خوشش میومد ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ________🫀____________
همیشه یادت باشه : بارون بند میاد ، شب تموم میشه ، درد و رنج هم محو میشه ، اما «امید» هیچ‌وقت اونقدر گم نمیشه که نشه دوباره پیداش کرد : )
قوی‌ترین افراد کسانی نیستند که همیشه پیروز می‌شوند، بلکه آن‌هایی هستند که هرگز امیدشان را از دست نمی‌دهند ؛ - چارلز داروین .
ز‌ِڪودڪۍ‌خـآدِم‌ ایـن‌تَبـار‌َمُحتـَرمم‌مَـن..!ジ🥺
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
خوش به حالش 🥲🤍
ڪہ زخم هࢪشڪست من،حضوࢪ یڪ جوانہ شد...🤍🍓