eitaa logo
اَمـانــہ .
511 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part155 و سریع قطع کردم که زهره اومد داخل.. نگاهی بهم ک
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم آلارم گوشیم صداش بلند شد .. ساعت ۹ صبح بود.. پتو رو از روی خودم به کنار تخت انداختم سمت سرویس رفتم و دست و صورتمو شستم برگشتم اتاقمو آروم آروم آماده شدم چادرمو برداشتم و رفتم سمت زهره آروم تکونش دادم و گفتم: _زهره..آجی با خواب آلودگی زیاد گفت: +هوم.. _من‌دارم‌میرم‌آرایشگاه‌تو‌هم‌یه‌ساعت‌دیگه‌بیا +باشه..شب بخیر خندیدم و گفتم: _مشخصه‌بیداری پیرهن بله برون و برداشتم و از اتاق بیرون رفتم و وارد آشپزخونه شدم.. لقمه‌ی از مامان گرفتم و رفتم یه اسنپ بیرون منتظرم بود.. سوار شدم و آدرس آرایشگاه پری رو دادم زیاد دور نبود و نیم ساعته رسیدم ماشینو حساب کردم و از پله های آرایشگاه بالا رفتم در زدم که یهو صدای پری اومد +اومدم +سلاممم‌عروس‌خانومم _سلام‌پری‌چطوری بوسی روی گونه‌ام گذاشت و گفت: +خوش‌اومدی‌بیا‌تو پرده رو کنار زد و رفتم داخل زیاد شلوغ نبود فقط دو نفر داخل بودن.. چادرمو درآوردم و روی صندلی نشستم.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part156 آلارم گوشیم صداش بلند شد .. ساعت ۹ صبح بود.. پت
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم نگاهی به فضای آرایشگاه کردم که فهمیدم تغییر دکوراسیون داشته.. رنگ‌بندی آبی و سفید ترکیب قشنگی شده بود.. خوشم اومد که گفتم: _پری‌چه‌قشنگ‌شده‌اینجا صداش از قسمت چپم اومد و گفت: +بله‌عزیزم‌شما‌نمیایی‌پیش‌ما‌دیگه _وقت‌ندارم‌که‌درگیر‌دانشگاهم‌..‌ _الان‌هم‌که‌کارای‌عروسیم‌رو‌دارم‌پیش‌میبرم +ان‌شاءالله‌بعد‌تو‌زهره.. _اونم‌به‌زودی‌ یهو سرشو از پشت در آورد بیرون و گفت: +مگه‌خبریههه؟! خندیدم و گفتم: _ان‌شاءالله مهدی بهم پیام داد و گفت: <سلام‌خانوم‌خونه‌م‌..‌رفتی‌آرایشگاه؟! آماده‌شدی‌زنگ‌بزن‌بیام‌دنبالت..> با جمله اول ته دلم یه ذوق خاصی کردم:)) سریع جوابشو دادم و گفتم: <سلام عزیزم آره‌آرایشگام‌بهت‌خبر‌میدم> گوشیمو کنار گذاشتم و دیدم پری اومد.. سینی اسپرسو دستش بود گذاشتش روی میز و اومد کنارم و شروع به کارش کرد .. پاکسازی صورت رو انجام داد و آرایشمو با حوصله خاصی انجام داد حدود ۴۵ دقیقه آرایش طول کشید.. موهامو یه شینیون ساده کرد و گیری به کنارشون زد.. تقریبا آماده شده بودم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part157 نگاهی به فضای آرایشگاه کردم که فهمیدم تغییر دک
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم صدای در اومد که فکر میکردم مامان و زهره باشن پری رفت در رو باز کنه که با صدای مامان حدسم درست از آب دراومد مامان وقتی منو دید کلی قربون صدقم رفت.. زهره هم می‌گفت آرایشم قشنگ شده به خودم که تو آینه نگاه کردم دیدم که بلههه یه چیز ساده و قشنگ دراومده مامان اینا با همکارای پری مشغول شدن منم رفتم اتاق کناری که لباسمو بپوشم لباسمو که پوشیدم و از اتاق بیرون اومدم همشون یه دست و جیغ زدن.. به مهدی زنگ زدم گفتم من امادم ولی قراره داوود بیاد سراغمون چون مامان اینا هستن باشه ‌ای گفت و بعد اینکه فهمیدم اونم مشغول کاراشه قطع کردم .. مامان اینا کارشون یه ساعتی طول کشید که به داوود زنگ زدم بیاد بعد از شنیدن صدای بوق ماشین پایین رفتیم داوود وقتی سه تا مونو دید گفت چقدر خوشگلتر شدین و خندید من جلو نشستم و گفت: +عروس‌خانوم‌چه‌لباس‌خوشگلی _لطف‌داری‌شومااا +ولی‌از‌همین‌الان‌دلم‌گرفته.. _چراااا..چی شده +تو بری‌خونه‌ساکت‌میشه _ببین‌الان‌بغض‌میکنم‌آرایش‌خراب‌میشه‌هااا ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part158 صدای در اومد که فکر میکردم مامان و زهره باشن پ
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم +جدی‌میگم‌ولی‌باشه تو راه داوود از کارای خونه که دکوراسیون برای بله برون چیده شده گفت و تقریبا از حرفاش فهمیدم همه چی اوکیه.. به خونه که رسیدیم نصف مهمونا اومده بودن وارد خونه که شدم همه دست و جیغ و هورا کشیدن خوشحال شدم و داخل رفتم .. قرار بود ساعتای ۸ شب مهدی اینا بیان ولی الان ساعت ۷ بود و تقریبا یه ساعت دیگه میومدن و تو این فرصت آقایون بیرون رفتن و خانوما باند رو روشن کردن و کارشون شروع کردن من روی صندلی نشسته بودم و دست میزدم و فقط خوشحالیشونو تماشا می‌کردم و میخندیدم:)) ثانیه ها زود می‌گذشت که یهو صدای کل خانواده مهدی از حیاط بلند شد که همه سریع حجابشونو درست کردن و در رو باز کردن مهدی با دسته گل بزرگی از ترکیب رنگ صورتی و سفید وارد خونه شد و خانوادش دونه دونه وسایلو میاوردن خیلی خوشحال بودم و با دیدن دسته گل خوشحال تر شدم.. من و مهدی کنارهم وایسادیم و جمیعت خانواده و ها رو دیدم و دست میزدیم مهدی آروم کنار گوشم گفت : +قربون‌شما‌برم‌با‌این‌صورت‌ماهت خنده‌ای از ذوق کردم و گفتم: _خدانکنه‌خب ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
00:00
و ۳۰۰ تایی شدنمون مبارک رفقا🥺🤍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
اگࢪ قـدرٺ رویا پردازے داري ☺✨
قدرٺ رسیدن رو هم داࢪي دلــبږ:)🦋😍