eitaa logo
اَمـانــہ .
510 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
اشـتیاقے‌کہ‌بہ‌دیدار‌ٺـودارد‌دل‌من، دل‌من‌دانـدومن‌دانـم‌ودل‌دانـدومن ..🤍✨
|•هُوَ‌الَّذے أَنْزَلَ‌سَڪیٖـنَةَ‌ فِے‌القُلـوبْ! - اوست‌ڪہ قلب‌هارا آرام‌مے‌ڪند:)🍀! ‌-
چَـشم‌هـٰای‌یڪ‌شـھید حَتـۍازپشـت‌ِقآبِ‌شـیشِـھ‌ای؛ خیـره‌خـیره‌دنبـٰآل‌ِتـوسـت ڪھ‌بـھ‌گنـٰآه‌آلـوده‌نشوی..:) بـھ‌چَـشم‌هآیـشآن‌قَسـم، تورامۍبینـند...!
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما‌هماݩ‌نسل‌جوانیم‌کہ‌ثابٺ‌کࢪدیم در ࢪھ‌عشق‌جگࢪدار‌تر‌ ازصدمࢪدیم هࢪ‌زماݩ‌بوی‌خمینی(ره)بہ‌سر‌افتاد‌مارا دوࢪ‌سید‌علی‌خامنہ‌ای‌میگࢪدیم..♥️
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کی الان جام نشسته‌توی‌حرم‌؟ قربونت‌برم🥲:))
دلمان برایِ اقتدار شهید باقری رجزهای شهید سلامی و خنده‌های دشمن تحقیر کنِ شهید حاجی‌زاده تنگ است... 40 روز گذشت...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part169 تصمیم نداشتم برم تو گوشی ولی با صدای پیامک سمت
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم یه ماهیتابه برداشتم و تخم مرغ رو آروم شکوندم و داخلش پهن کردم نمک زدم و منتظر شدم آماده بشه.. زیرشو خاموش کردم و روی میز گذاشتم برای خودم چای ریختم و یدونه بربری برداشتم شروع کردم آروم آروم صبحانه خوردن باید یه قرار میذاشتیم خرید عقد میکردیم چون تقریبا چند روز دیگه عقد بود و ما حداقل یک روز هم باید قبل موعد عقد می‌رفتیم پس کلا دو روز وقت داشتیم.. مشغول خوردن و فکر کردن بودم که زهره از بالا صدا زد و گفت: +آجی‌گوشیت‌زنگ‌میخوره‌بیا لقمه رو قورت دادم و گفتم: _بیارش‌برام‌خب.. +دارم‌با‌گوشی‌صحبت‌میکنم از روی صندلی بلند شدم و سمت بالا رفتم مهدی بود.. جواب دادم و گفتم: _سلام‌آقای‌مهربون +سلام‌خانوم‌خانوما..‌خوبی‌ _خداروشکر‌..جانم +ببین‌برای‌خرید‌عقد‌فقط‌باید‌لباس‌بگیریم +چون‌چیزی‌نیاز‌نیست _آها‌باشه‌امروز‌وقت‌دارین؟! +آره‌بعدازظهر‌میایم‌دنبالتون‌..‌ _باشه‌پس‌..‌فعلا +فعلا بین سبحان و زهره یه صیغه خونده شد که برای خرید و زنگ و کارای عقد مشکلی نباشه ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀___________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part170 یه ماهیتابه برداشتم و تخم مرغ رو آروم شکوندم و
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم برگشتم که دیدم زهره پشت سرمه سری تکون دادم به معنی اینکه چیه و سریع گفت : +کی‌بود‌..‌چی‌گفت؟! خندیدم و گفتم: _عه‌عه‌فضولی.. +عههه‌بگو‌خب _مهدی‌بود‌گفت‌بعدازظهر‌بریم‌برای‌عقد‌لباس‌بگیریم یه لبخند کوچیکی زد و گفت: +آها‌خوبه _چیه‌ساکت‌شدی‌؟! +زهراااا خندیدم و رفتم پیش مامان که بهش بگم اونم حرفی نزد و قبول کرد چون خودش هم میخواست مانتو و اینا بگیره که دیگه با بابا و داوود با هم دیگه میرفتن.. نگین و محمد هم با هم میومدن.. ساعت تقریبا نزدیکای اذان بود رفتم وضو بگیرم بالا رفتم و آروم مشغول انداختن سجاده شدم <مهدی> بعد از صحبت با زهرا رفتم سمت سایت سرمون شلوغ بود و کلی کار داشتیم ولی خب باید کارای عقد هم میکردم تا وارد شدم سبحان رو دیدم و سریع اشاره کردم بیاد پیشم اومد کنارم و گفت: +جان‌داداش _بعدازظهر‌میخوایم‌بریم‌خرید‌‌عقدکاراتو‌خلوت‌کن +جدییی..چشم زدم رو شونه‌ش و خندیدم و سمت میز رفتم کامیپوتر و بررسی کردم که دیدم.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀___________