اشـتیاقےکہبہدیدارٺـودارددلمن،
دلمندانـدومندانـمودلدانـدومن ..🤍✨
#عاشقانه
|•هُوَالَّذے
أَنْزَلَسَڪیٖـنَةَ
فِےالقُلـوبْ!
- اوستڪہ قلبهارا آراممےڪند:)🍀! -
#خدایمن
چَـشمهـٰاییڪشـھید
حَتـۍازپشـتِقآبِشـیشِـھای؛
خیـرهخـیرهدنبـٰآلِتـوسـت
ڪھبـھگنـٰآهآلـودهنشوی..:)
بـھچَـشمهآیـشآنقَسـم،
تورامۍبینـند...!
#شهیدانه
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماهماݩنسلجوانیمکہثابٺکࢪدیم
در ࢪھعشقجگࢪدارتر ازصدمࢪدیم
هࢪزماݩبویخمینی(ره)بہسرافتادمارا
دوࢪسیدعلیخامنہایمیگࢪدیم..♥️
#حضرتآقا
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کی الان جام نشستهتویحرم؟
قربونتبرم🥲:))
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part169 تصمیم نداشتم برم تو گوشی ولی با صدای پیامک سمت
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part170
یه ماهیتابه برداشتم و تخم مرغ رو آروم
شکوندم و داخلش پهن کردم نمک زدم و
منتظر شدم آماده بشه..
زیرشو خاموش کردم و روی میز گذاشتم
برای خودم چای ریختم و یدونه بربری برداشتم
شروع کردم آروم آروم صبحانه خوردن
باید یه قرار میذاشتیم خرید عقد میکردیم
چون تقریبا چند روز دیگه عقد بود و ما حداقل
یک روز هم باید قبل موعد عقد میرفتیم
پس کلا دو روز وقت داشتیم..
مشغول خوردن و فکر کردن بودم که زهره از
بالا صدا زد و گفت:
+آجیگوشیتزنگمیخورهبیا
لقمه رو قورت دادم و گفتم:
_بیارشبرامخب..
+دارمباگوشیصحبتمیکنم
از روی صندلی بلند شدم و سمت بالا رفتم
مهدی بود..
جواب دادم و گفتم:
_سلامآقایمهربون
+سلامخانومخانوما..خوبی
_خداروشکر..جانم
+ببینبرایخریدعقدفقطبایدلباسبگیریم
+چونچیزینیازنیست
_آهاباشهامروزوقتدارین؟!
+آرهبعدازظهرمیایمدنبالتون..
_باشهپس..فعلا
+فعلا
بین سبحان و زهره یه صیغه خونده شد که
برای خرید و زنگ و کارای عقد مشکلی نباشه
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀___________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part170 یه ماهیتابه برداشتم و تخم مرغ رو آروم شکوندم و
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part171
برگشتم که دیدم زهره پشت سرمه سری
تکون دادم به معنی اینکه چیه و سریع گفت :
+کیبود..چیگفت؟!
خندیدم و گفتم:
_عهعهفضولی..
+عهههبگوخب
_مهدیبودگفتبعدازظهربریمبرایعقدلباسبگیریم
یه لبخند کوچیکی زد و گفت:
+آهاخوبه
_چیهساکتشدی؟!
+زهراااا
خندیدم و رفتم پیش مامان که بهش بگم
اونم حرفی نزد و قبول کرد چون خودش هم
میخواست مانتو و اینا بگیره که دیگه با بابا و
داوود با هم دیگه میرفتن..
نگین و محمد هم با هم میومدن..
ساعت تقریبا نزدیکای اذان بود رفتم وضو بگیرم
بالا رفتم و آروم مشغول انداختن سجاده شدم
<مهدی>
بعد از صحبت با زهرا رفتم سمت سایت
سرمون شلوغ بود و کلی کار داشتیم ولی
خب باید کارای عقد هم میکردم
تا وارد شدم سبحان رو دیدم و سریع
اشاره کردم بیاد پیشم
اومد کنارم و گفت:
+جانداداش
_بعدازظهرمیخوایمبریمخریدعقدکاراتوخلوتکن
+جدییی..چشم
زدم رو شونهش و خندیدم و سمت میز رفتم
کامیپوتر و بررسی کردم که دیدم..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀___________