eitaa logo
اَمـانــہ .
510 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
387.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به هزار و یک دلیل نمیشه؛ولی تو به یک دلیل ممکنش کن آقای امام‌رضا❤️‍🩹🥲 :
دروصف‌شهیدچمران‌همین‌بس‌که‌زمانی‌که‌در جبهه‌بودامام‌خمینی‌پیغام‌دادندبه‌چمران‌بگویید بیایددلم‌برایش‌تنگ‌شده . . ؛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part179 ما دوتا رفتیم یه سمت اونا هم سمت دیگه که انتخاب
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم بالا رو نگاه کردیم و اسمش رو خوندیم مزون رویا.. واردش شدیم که با حجم زیادی از ست های مختلف رو به رو شدیم و من به شدت خوشحال شدم چون میدونستم قطعا خرید رو از همینجا انجام میدیم..! قرار بود ست چادر عقدمونو مثل هم بگیریم به خاطر همین چهارتایی سمت رگال ها می‌رفتیم و نگاهشون میکردم.. رنگ‌بندی های قشنگ و متنوعی داشت.. چندین رگال و رد کردیم و به یه رنگی رسیدیم.. رنگ یاسی ملیح و قشنگ یدونه ست اونجا بود ولی هر دوتامون خوشمون اومد و حتی مهدی و سبحان هم تایید کردن سمت صاحب مزون رفتیم رفتم جلو و گفتم: _سلام‌خسته‌نباشید..‌ست‌مثل‌اینو‌دارین؟! +سلام‌ممنونم احتمالا‌داریم +ولی‌شما‌که‌اینو‌برداشتی‌دیگه‌ _نه‌آخه‌برای‌خواهرمم‌میخوام.. +آها‌خب‌بریم‌اون‌رگال‌‌های‌سمت‌راست‌رو‌نگاه‌کنیم +احتمالا‌اونجا‌ازش‌داشته‌باشیم پشت سر اون خانوم راه افتادیم یه دو تا رگال رسیدیم که اشاره کرد خودمون این رگال رو بگردیم و خودش اون قسمت دیگری بین نگاه های پی در پی یهو زهره صدام کرد دقیقا مثل همین ست رو پیدا کرده بود به اون خانوم گفتیم و خودمون سمت پرو رفتیم وارد پرو شدم و به خاطر عبا یکم سخت بود لباس عوض کنم ولی باید میپوشیدم.. پنج دقیقه ای طول کشید و عوض کردم سرمو بالا آوردم و خودمو تو آینه دیدم رنگش به دلم نشست و حس میکردم بهم میاد ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀___________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part180 بالا رو نگاه کردیم و اسمش رو خوندیم مزون رویا
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم آروم در رو باز کردم و بیرون رفتم مهدی سرشو بالا آورد و نگام کرد.. لبخندی زد و گفت: +خیلی‌بهت‌میاد‌قربونت‌برم‌ سرمو پایین انداختم و گفتم: _خدانکنه سبحان هم از اون طرف گفت: & عالیه..فقط‌زهره‌چرا‌نمیاد _مرسی‌..الان‌میاد‌همیشه‌اینطوره &عجب همون لحظه بود که زهره هم اومد.. چقدر به اونم میومد سبحان رفت جلوش و یواش چیزی بهش گفت معلوم بود خجالت کشید پیش ما چیزی بگه اینطور بود که زهره و سبحان درونگرا من و مهدی برونگرا یا میانگرا همین ست ها رو خوشمون اومد و قرار شد بگیرم دوباره رفتم تو پرو و با سرعت زیاد عوض کردم بیرون اومدم و رفتیم سمت صندوق که حساب کنیم بعد از اونجا پله ها رو پایین رفتیم که کفش بگیرم تو پاساژ که راه می‌رفتیم یواش مهدی سرشو بهم نزدیک کرد و گفت: +قربون‌ذوقت‌برم‌که‌معلوم‌خوشحالی:) نگاهش کردم و لبخندی زدم و گفتم: _کاش‌زودتر‌بریم‌مشهد‌ +چیزی‌نمونده‌دیگه‌ +دو‌روز‌دیگه‌میریم _ان‌شاءالله چندین مغازه رو طی کردیم و به کفش فروشی رسیدیم مدنظرمون بود که کفش کرمی مانند و یامشکی بگیریم.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀___________
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرزو میکنم آدمۍ رو پیدا کنید که وقتۍ نگاهتون میکنه بگه : «بزرگترین حسرت زندگیم اینه دیر پیدات کردم و چشمام این همه سال از دیدنت محروم بود💛🐣»
«‏ما هُو لک، سوف یَجِدک.» +چیزی که از آنِ توست، ‏تو را پیدا خواهد کرد♥️ ؛ |
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊