eitaa logo
اَمـانــہ .
509 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
بالاترین دادگاه ، شرافت انسان و مهمترین قاضی وجدان ِاوست !️
اَمـانــہ .
آرامـش‌یعنی: حروف‌ اسم‌ تو که‌ برای‌ تلفظش‌ مکث‌ میکنم، تا لذت‌ جان‌ دلم گفتن‌هایت‌ به‌ جان‌ من‌ بنشیند! |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part181 آروم در رو باز کردم و بیرون رفتم مهدی سرشو بال
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم نگاهی به کفشا کردیم و در دومین ردیف کتونی کرمی دیدیم که روش نگین بود و به نظرمون مناسب بود و برای همین به صاحب مغازه گفتیم برامون دوتا ازش بیاره.. اونم حساب کردیم و بعد نگاهی به ساعت انداختم ساعت تقریبا هشت و نیم شب بود و تازه خریدمون تموم شده بود خیلیم گرسنه بودیم و برای همین به بچه ها گفتم : _دیگه‌بریم‌یه‌چیزی‌بخوریم اونا هم به تندی تایید کردند سوار ماشین شدیم و سمت به رستوران راه افتادیم آنقدری که این مغازه اون مغازه کردیم خسته بودیم و نای حرف زدن نداشتیم .. ده دقیقه ای تو راه بودیم که بلاخره رسیدیم.. من و زهره زودتر رفتیم داخل که یه میز پیدا کنیم روی میز چهار نفره دایره شکلی نشستیم و منتظر شدیم مهدی و سبحان هم بیان مهدی و سبحان به سمت ما میومدن و تا قبل اینکه به ما برسن با خودشون یه چیزی گفتن اونا که اومدن مهدی گارسون رو صدا کرد که بیاد و سفارش هامونو آماده کنه.. من پیتزا سفارش دادم .. زهره همبرگر.. مهدی کوبیده و سبحان جوجه.. همه چیزهای مختلفی سفارش دادیم گارسون گفت که تا یه ربع دیگه سفارشات آمادن برای همین تصمیم گرفتیم صحبت کنیم و سرگرم بشیم تا حاضر بشن.. من سریع گفتم: _پس‌فردا‌میریم‌مشهددرسته؟! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀___________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part182 نگاهی به کفشا کردیم و در دومین ردیف کتونی کرمی
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم مهدی که سرش تو گوشی بود خاموشش کرد و گفت: +آره‌دیگه‌چون‌یه‌روز‌قبل‌باید‌اونجا‌باشیم & مهدی‌مرخصی‌چند‌روز‌بگیریم؟! +یه‌چهار‌پنج‌روزی‌بگیریم‌دیگه یهو زهره گفت : -چرا‌غذا‌نیومد که همه زدن زیر خنده.. بچه گرسنه بود و حال و حوصله نداشت.. و قیافه خنده‌داری داشت اون لحظه.. کلا زهره اول باید دلش پر میشد که مغزش پر بشه و حرف بزنه و یا نظر بده همون موقع ها بود که غذاهارو آوردن.. به روی میز که گذاشتن بوی غذاها بلند شد و هممون بیشتر از قبل گرسنه شدیم :/ مشغول خوردن غذا شدیم که گوشی مهدی زنگ خورد نگاهی بهش کرد و بعد گفت ببخشید الان میام و رفت . فکر کردم نخواسته اینجا صحبت کنه احتمالا که دقیقا چند ثانیه بعد سبحان هم صدا کرد.. برام جالب شد که ببینم چی شده نگاهی بهشون کردم و بعد به نرگس گفتم: _یعنی‌چیشده‌به‌نظرت؟! همون‌طور که همبرگر گاز میزد گفت: -غذاتو‌بخور‌چیزی‌نیست پوکر نگاش کردم و گفتم _همش‌تو‌فکر‌غذایی مهدی اینا برگشتن سر میز و ببخشیدی گفتن منم سریع پرسیدم: _اتفاقی‌افتاده؟!.. +نه‌از‌سایت‌بود‌چیزی‌نیست ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀___________
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در صف و شلوغی وایسم❤️‍🩹 :