اَمـانــہ .
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part181 آروم در رو باز کردم و بیرون رفتم مهدی سرشو بال
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part182
نگاهی به کفشا کردیم و در دومین ردیف
کتونی کرمی دیدیم که روش نگین بود و به
نظرمون مناسب بود و برای همین به صاحب
مغازه گفتیم برامون دوتا ازش بیاره..
اونم حساب کردیم و بعد نگاهی به ساعت
انداختم ساعت تقریبا هشت و نیم شب بود
و تازه خریدمون تموم شده بود خیلیم گرسنه
بودیم و برای همین به بچه ها گفتم :
_دیگهبریمیهچیزیبخوریم
اونا هم به تندی تایید کردند
سوار ماشین شدیم و سمت به رستوران راه
افتادیم آنقدری که این مغازه اون مغازه کردیم
خسته بودیم و نای حرف زدن نداشتیم ..
ده دقیقه ای تو راه بودیم که بلاخره رسیدیم..
من و زهره زودتر رفتیم داخل که یه میز پیدا کنیم
روی میز چهار نفره دایره شکلی نشستیم
و منتظر شدیم مهدی و سبحان هم بیان
مهدی و سبحان به سمت ما میومدن و تا قبل
اینکه به ما برسن با خودشون یه چیزی گفتن
اونا که اومدن مهدی گارسون رو صدا کرد که بیاد و سفارش هامونو آماده کنه..
من پیتزا سفارش دادم ..
زهره همبرگر..
مهدی کوبیده و سبحان جوجه..
همه چیزهای مختلفی سفارش دادیم
گارسون گفت که تا یه ربع دیگه سفارشات آمادن
برای همین تصمیم گرفتیم صحبت کنیم
و سرگرم بشیم تا حاضر بشن..
من سریع گفتم:
_پسفردامیریممشهددرسته؟!
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀___________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part182 نگاهی به کفشا کردیم و در دومین ردیف کتونی کرمی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part183
مهدی که سرش تو گوشی بود خاموشش کرد و گفت:
+آرهدیگهچونیهروزقبلبایداونجاباشیم
& مهدیمرخصیچندروزبگیریم؟!
+یهچهارپنجروزیبگیریمدیگه
یهو زهره گفت :
-چراغذانیومد
که همه زدن زیر خنده..
بچه گرسنه بود و حال و حوصله نداشت..
و قیافه خندهداری داشت اون لحظه..
کلا زهره اول باید دلش پر میشد که مغزش
پر بشه و حرف بزنه و یا نظر بده
همون موقع ها بود که غذاهارو آوردن..
به روی میز که گذاشتن بوی غذاها بلند شد و
هممون بیشتر از قبل گرسنه شدیم :/
مشغول خوردن غذا شدیم که گوشی مهدی
زنگ خورد نگاهی بهش کرد و بعد گفت
ببخشید الان میام و رفت .
فکر کردم نخواسته اینجا صحبت کنه احتمالا
که دقیقا چند ثانیه بعد سبحان هم صدا کرد..
برام جالب شد که ببینم چی شده
نگاهی بهشون کردم و بعد به نرگس گفتم:
_یعنیچیشدهبهنظرت؟!
همونطور که همبرگر گاز میزد گفت:
-غذاتوبخورچیزینیست
پوکر نگاش کردم و گفتم
_همشتوفکرغذایی
مهدی اینا برگشتن سر میز و ببخشیدی گفتن
منم سریع پرسیدم:
_اتفاقیافتاده؟!..
+نهازسایتبودچیزینیست
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀___________