اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part182 نگاهی به کفشا کردیم و در دومین ردیف کتونی کرمی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part183
مهدی که سرش تو گوشی بود خاموشش کرد و گفت:
+آرهدیگهچونیهروزقبلبایداونجاباشیم
& مهدیمرخصیچندروزبگیریم؟!
+یهچهارپنجروزیبگیریمدیگه
یهو زهره گفت :
-چراغذانیومد
که همه زدن زیر خنده..
بچه گرسنه بود و حال و حوصله نداشت..
و قیافه خندهداری داشت اون لحظه..
کلا زهره اول باید دلش پر میشد که مغزش
پر بشه و حرف بزنه و یا نظر بده
همون موقع ها بود که غذاهارو آوردن..
به روی میز که گذاشتن بوی غذاها بلند شد و
هممون بیشتر از قبل گرسنه شدیم :/
مشغول خوردن غذا شدیم که گوشی مهدی
زنگ خورد نگاهی بهش کرد و بعد گفت
ببخشید الان میام و رفت .
فکر کردم نخواسته اینجا صحبت کنه احتمالا
که دقیقا چند ثانیه بعد سبحان هم صدا کرد..
برام جالب شد که ببینم چی شده
نگاهی بهشون کردم و بعد به نرگس گفتم:
_یعنیچیشدهبهنظرت؟!
همونطور که همبرگر گاز میزد گفت:
-غذاتوبخورچیزینیست
پوکر نگاش کردم و گفتم
_همشتوفکرغذایی
مهدی اینا برگشتن سر میز و ببخشیدی گفتن
منم سریع پرسیدم:
_اتفاقیافتاده؟!..
+نهازسایتبودچیزینیست
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀___________
دوست داشتن ڪافۍ نیست
امیدوارم ڪسۍ رو داشتہ
باشیدڪہ مردونہ پاتون
وایسه..مثل یہ مادرکہ
بچہ شو با یہ بچہ قشنگ
تر عوض نمیکنه...:))
#عاشقانه
730.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم میخواد الان صدام بزنن بگن..
پاشو وسایلت رو جمع کن.
مگه نمیخواستی بری کربلا؟:)))
#امامحسین