دوست داشتن ڪافۍ نیست
امیدوارم ڪسۍ رو داشتہ
باشیدڪہ مردونہ پاتون
وایسه..مثل یہ مادرکہ
بچہ شو با یہ بچہ قشنگ
تر عوض نمیکنه...:))
#عاشقانه
730.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم میخواد الان صدام بزنن بگن..
پاشو وسایلت رو جمع کن.
مگه نمیخواستی بری کربلا؟:)))
#امامحسین
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part183 مهدی که سرش تو گوشی بود خاموشش کرد و گفت: +آره
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part184
دیگه چیزی نگفتم و غذامو خوردم ..
بعد از حساب کردن غذاها رفتیم تو شهر دوری بزنیم
ساعت ۹ شب بود و شهر کمابیش خلوت..
درمورد همه چی صحبت کردیم..
خندیدیم و خوش گذرونیدم
دیگه باید به خونه برمیگشتیم!
به خونمون که رسیدیم پیاده شدیم و خریدامونو هم برداشتیم که مهدی اومد پشت سرم و گفت:
+زهرا..
_جانم
+ناراحتشدیازم؟؛
_نهچیزینشده..
+مناگهازتلفنچیزینگفتمچوندرموردکارمبود
+نمیخوامدرگیرتکنم..
لبخندی زدم که خیالش راحت بشه و گفتم:
_نهدیوونهچیزینیست
لبخندی روی لبش نشست و خداحافظی کرد
کلیپ انداختم و وارد خونه شدیم
صدای داوود تا حیاط میومد که داد میزد
کمی ترسیدم و سریع با زهره وارد خونه شدیم
محمد و داوود داد میزدن و مامان هی
وسطشون بود که چیزی نشه
بابا هم دستش به سرش بود
سلامی کردیم که یهو داوود ساکت شد و
مامان جوابمونو داد..
و با وارد شدن ما بابا لبخند کوچولویی زد
مامان اومد جلو و گفت:
+سلام عزیزای دلم
_مامانچیشده
+هیچیمادرمحمدوداوودبحثشونبود
_بحثشونچیه
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀___________