eitaa logo
اَمـانــہ .
511 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
اَمـانــہ .
قربون اون حرمت آخه آقا 🥲❤️‍🩹
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
دوست داشتن ڪافۍ نیست امیدوارم ڪسۍ رو داشتہ باشیدڪہ مردونہ پاتون وایسه..مثل یہ مادرکہ بچہ شو با یہ بچہ قشنگ تر عوض نمیکنه...:))
730.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم میخواد الان صدام بزنن بگن.. پاشو وسایلت رو جمع کن. مگه نمیخواستی بری کربلا؟:)))
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part183 مهدی که سرش تو گوشی بود خاموشش کرد و گفت: +آره‌
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم دیگه چیزی نگفتم و غذامو خوردم .. بعد از حساب کردن غذاها رفتیم تو شهر دوری بزنیم ساعت ۹ شب بود و شهر کمابیش خلوت.. درمورد همه چی صحبت کردیم.. خندیدیم و خوش گذرونیدم دیگه باید به خونه برمیگشتیم! به خونمون که رسیدیم پیاده شدیم و خریدامونو هم برداشتیم که مهدی اومد پشت سرم و گفت: +زهرا..‌ _جانم +ناراحت‌شدی‌ازم؟؛ _نه‌چیزی‌نشده.. +من‌اگه‌از‌تلفن‌چیزی‌نگفتم‌چون‌درمورد‌کارم‌بود +نمیخوام‌درگیرت‌کنم.. لبخندی زدم که خیالش راحت بشه و گفتم: _نه‌دیوونه‌چیزی‌نیست لبخندی روی لبش نشست و خداحافظی کرد کلیپ انداختم و وارد خونه شدیم صدای داوود تا حیاط میومد که داد میزد کمی ترسیدم و سریع با زهره وارد خونه شدیم محمد و داوود داد میزدن و مامان هی وسطشون بود که چیزی نشه بابا هم دستش به سرش بود سلامی کردیم که یهو داوود ساکت شد و مامان جوابمونو داد.. و با وارد شدن ما بابا لبخند کوچولویی زد مامان اومد جلو و گفت: +سلام عزیزای دلم _مامان‌چیشده‌ +هیچی‌مادر‌محمد‌و‌داوود‌بحثشون‌بود _بحثشون‌چیه ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀___________