روحممشهد ؛
قلبمنجف ؛
یادمکربلاست ؛
بهحقبگوببینم ..
چنینمتلاشیشدنرواست💔؟!
یه وقتایۍ دلم هوای چیزایی رو میکنه،
که اهمیت بهشون رابطه مونو خراب میکنه...
رابطه ی قشنگی که حاصل یه مهمونی گرم و صمیمیه،حاصل اون لحظاتیه که کلامت شد همدمم دیگــــہ خرابش نمی کنم🌿
#پروفایل
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part185 +داوودمیخوادیهکاریکنهمحمدنمیزاره +مربوط
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part186
کمی سکوت کرد و چیزی نگفت و بعد از
خوردن چای گفت:
+میخوامیهجاییبرمکهخطرناکه ..
+احتمالهمهچیهست
ترسیدم..
مگه میخواد چیکار کنه که خطرناکه!
سری تکون دادم و گفتم:
_حتماداداشصلاحتومیدونه
+اونکهآره
نمیدونستم ناراحتی داوود از چی بود..
چشماش و لحنش یه طوری بود همون قدر عجیب..
دستمو دور گـ..ردنش انداختم و گفتم:
_دیگهناراحتنباش..منمغصهمیخورم
لبخندی زد و سرمو بوس کرد و گفت:
+لباساتوبهمنشونبدهفردا
_چشم
سینی چای و برداشتم و دوتایی رفتیم خونه
بعد از شستن لیوانا رفتم سمت اتاقم
به شدت خسته بودم..
دیگه بیدار موندن برام سخت بود و سریع
خودمو به اتاق رسوندم..
زهره غرق خواب بودو منم آروم سمت تختم رفتم
روی تخت دراز شدم و پتومو روی سرم کشیدم
چشمامو بستم و چند دقیقه طول نکشید و خوابم برد..
<داوود>
بعد از صحبت با زهرا برگشتم اتاق..
محمد خواب بود و خداروشکر باز گیر نمیداد..
بیچاره زهرا نمیدونست به خاطر زندگی اون
میخواستم این کارو کنم..
تصمیم این بود مهدی رو از این ماجرا کنار
بکشیم و من وارد جریان بشم ولی محمد
میگفت نمیشه دیگه و نباید خرابکاری کنم
ته ماجرا معلوم نبود چی بشه..
نگرانی و دلهرههامون هر روز برای مهدی
و زهرا بیشتر میشد
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀___________