eitaa logo
اَمـانــہ .
510 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
خوش به حال ِدلی که ضامن‌اش ؛ ضامن ِآهوست : )
روحم‌مشهد ؛ قلبم‌نجف ؛ یادم‌کربلاست ؛ به‌حق‌بگو‌ببینم .. چنین‌متلاشی‌شدن‌رواست💔؟!
-
اَمـانــہ .
-
- در دنیایی ك قلب ِحسین را شکسته‌اند خیری نیست . .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
978.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جانم را به تــو می‌سپـارم❤️‍🩹 ؛
- به قول عمران صلاحی : ‹ تو جانی، ولی من تو را بیش از آن دوست دارم❤›
یه وقتایۍ دلم هوای چیزایی رو میکنه، که اهمیت بهشون رابطه مونو خراب میکنه... رابطه ی قشنگی که حاصل یه مهمونی گرم و صمیمیه،حاصل اون لحظاتیه که کلامت شد همدمم دیگــــہ خرابش نمی کنم🌿
نہ‌مۍخندد،نہ‌مۍگرید،نہ‌مۍماند، نہ‌مۍ‌میرد،چہ‌ڪردےبآدلم‌... دیگرندآرم‌اِختیآرش‌رآ.. :)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part185 +داوود‌میخواد‌یه‌کاری‌کنه‌محمد‌نمیزاره‌ +مربوط‌
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم کمی سکوت کرد و چیزی نگفت و بعد از خوردن چای گفت: +میخوام‌یه‌جایی‌برم‌که‌خطرناکه .. +احتمال‌همه‌چی‌هست ترسیدم.. مگه میخواد چیکار کنه که خطرناکه! سری تکون دادم و گفتم: _حتما‌داداش‌صلاحتو‌میدونه‌ +اون‌که‌آره‌ نمیدونستم ناراحتی داوود از چی بود.. چشماش و لحنش یه طوری بود همون قدر عجیب.. دستمو دور گـ..ردنش انداختم و گفتم: _دیگه‌ناراحت‌نباش‌..منم‌غصه‌میخورم لبخندی زد و سرمو بوس کرد و گفت: +لباساتو‌بهم‌نشون‌بده‌فردا‌ _چشم سینی چای و برداشتم و دوتایی رفتیم خونه بعد از شستن لیوانا رفتم سمت اتاقم به شدت خسته بودم.. دیگه بیدار موندن برام سخت بود و سریع خودمو به اتاق رسوندم‌.‌. زهره غرق خواب بودو منم آروم سمت تختم رفتم روی تخت دراز شدم و پتومو روی سرم کشیدم چشمامو بستم و چند دقیقه طول نکشید و خوابم برد.. <داوود> بعد از صحبت با زهرا برگشتم اتاق.. محمد خواب بود و خداروشکر باز گیر نمیداد.. بیچاره زهرا نمیدونست به خاطر زندگی اون میخواستم این کارو کنم.. تصمیم این بود مهدی رو از این ماجرا کنار بکشیم و من وارد جریان بشم ولی محمد می‌گفت نمیشه دیگه و نباید خرابکاری کنم ته ماجرا معلوم نبود چی بشه.. نگرانی و دلهره‌هامون هر روز برای مهدی و زهرا بیشتر میشد ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀___________