eitaa logo
اَمـانــہ .
511 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
اَمـانــہ .
_
- وسط ِ اینهمه شلوغی . . ما دلمون به شما خوشه ، آقای امام حُسین ( :
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش ما هم یه خونه کوچیک تو کوچه پس کوچه های مشهد داشتیم🫀:)
آخر شب آنلاین باشین هم پارت داریم هم ناشناس 😌✨
الانا پارت میدم.. دارم تایپ میکنم☺️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part199 نگاهی به بچه ها کردم و گفتم: _بچه‌ها‌حداقل‌دو‌ر
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم دیگه چیزی نگفتم و گوشی و کیف پولمو تو کیفم چک کردم که حدود ده دقیقه ای رسیدیم داوود نگاهی کرد و گفت: +چه‌جای‌باحالی _داخلشو‌ندیدی‌هنوز سمت همون بوتیک رفتم که لباسای مهدی رو گرفتیم چون تنوع بالا بود خداروشکر کارمون زود انجام میشد و منم می‌تونستم به کارام برسم.. وارد شدیم و رفتم سمت پیرهن های مردونه قرار بود دوتا بگیره چندتایی رد کردیم که به دو رنگ آبی و طوسی رسیدیم و به نظرم به داوود میومدن خود داوود هم تاییدی کرد که آره خوبه دوتاشونو برداشتم و سمت کفشا رفتیم یدونه کتونی هم به انتخاب خودش برداشت و دیگه باید می‌رفتیم برای پرو که ببینم چطورن منتظرش شدم که بپوشه .. سریع پوشید که رنگ آبی تو تنش نشسته بود و خیلی قشنگ بود و اون رو اوکی دادم.. طوسی هم عوض کرد و پوشید که صد البته اونم بهش میومد و از انتخابم مطمئن بودم.. رفتیم پیش صندوق و حساب کردیم که داوود گفت : +بریم‌یه‌آب‌هویج‌بخوریم منم که سریعا تایید کردم و گفتم: _موافقم از پاساژ بیرون رفتیم که مغازه کنار پاساژ یه جای برای نشستن و خوردن آب میوه بود.. روی صندلی نشستم و داوود رفت دوتا آب هویج بگیره حالمون جا بیاد نگاه اطرافم کردم که تعداد کمی اونجا بودن.. و احتمالا از کسایی بودن که از پاساژ خرید کردن ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part200 دیگه چیزی نگفتم و گوشی و کیف پولمو تو کیفم چک
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم سرمو برگردوندم که داوود با سفارش اومد نشستیم و شروع به خوردن کردیم.. بعد حساب دیگه برگشتیم خونه که تقریبا غروب بود هممون باید ساک میبستیم.. رسیدیم خونه که داداش اینا اومده بودن خیلی خوشحال بودم و از در که رفتم بغلش کردم و اونم سرمو بوس کرد.. همیشه داداش محمد خنده به لب بود نگین هم باهاش اومده بود که اونم بغل کردم نگاهی کردم و گفتم: _چه‌عجب‌یادی‌از‌ما‌کردین که همه زدن زیر خنده و داداش گفت: +دیگه‌تصمیم‌گرفتیم‌همه‌از‌اینجا‌حرکت‌کنیم که نگاهی به گوشه خونه کردم و ساک هاشونو دیدم خوشحال شدم و بعد از مامان پرسیدم: _کسی‌حمومه؟؟! +آره‌زهره‌رفته‌ رفتم سمت اتاقم لباسامو عوض کردم وسایل حموم آماده کردم که همون لحظه زهره بیرون اومد و منم همون لحظه رفتم حموم.. ٫بعد‌حموم٫ آخیش‌ خستیگم‌ در رفت رفتم اتاقم و لباسامو پوشیدم و کلاه حوله‌ام پوشیدم پایین رفتم که مشغول چیدن سفره بودن و منم رسیدم و نشستم .. شام مامان قیمه گذاشته بود و عجب خوشمزه بودا سر سفره بابا و داوود و داداش با هم صحبت میکردن و از کارای و شغلشون میگفتن.. بعد شام ظرفا رو سپردیم به ظرفشویی چون کار داشتیم و وقت نبود داوود رفت حموم من و زهره رفتیم ساکامونو ببندیم که نگین هم باهامون اومد ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________