eitaa logo
اَمـانــہ .
509 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
-
اَمـانــہ .
-
- به تنم درد ِ فراق ِحرمت افتاده .
اَمـانــہ .
-
کاش میان ِاین هیاهو صدایی بیاید : [ الا یا اهل العالم ، أنا المهدی ]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part209 گوشیمو کنار گذاشتم و به مسیر نگاه کردیم اول جای
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم سوار اسنپ ها شدیم و سمت هتلمون راه افتادیم به خیابون ها نگاه میکردم که می‌دیدیم همه لبخند روی لبشونه‌ و خوشحالن.. مگه میشه آدم بیاد مشهد و حالش خوب نباشه؟! قربونت برم امام رضا که دوای همه دردامونی:) به هتل که رسیدم پیاده شدیم میخواستم ساکمو بیارم که مهدی نذاشت و خودش آوردش وارد شدیم و سمت پذیرش رفتم.. چون خودم اتاق گرفته بودم شماره های اتاقامونو گفتم و به هرکدوممون کلید اتاقامونو داد از پله ها رفتیم و در های اتاق ها رو یکی یکی رد کردیم فاصله اتاقا یکی در میون بود .. شماره اتاق ما ۲۵۸ بود و تقریبا آخرای راهرو کارتو جلوی در بردم و بازش کردم و داخل رفتیم در رو بستیم و مهدی ساکامونو گوشه اتاق گذاشت اتاق بغلیمون زهره اینا بودن و نزدیک بودیم.. چادرمو درآوردم و به چوب لباسی دم در آویزون کردم و روسری مو انداختم کنارتخت خودمو روی تخت انداختم و برای چند دقیقه چشمامو بستم و مهدی هم همین کارو کرده بود که مهدی بهم گفت: +وقتی‌وارد‌مشهد‌شدیم‌یه‌ارامش‌خاصی‌داشت _آره‌واقعا شیطونیم گل کرد و روی تخت نشستم که با بلند شدن من، مهدی هم همزمان بلند شد نگاهش کردم و گفتم: _مهدی +جون‌دلم _فک‌کن‌یه‌نفر‌منو‌اذیت‌کنه‌..چیکارش‌می‌کنی ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part210 سوار اسنپ ها شدیم و سمت هتلمون راه افتادیم به خ
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم اخماش کمی تو هم رفت و باعث جذاب تر شدن قیافه و هیکلش شد و گفت: +یه‌جوری‌خرخره‌شو‌میجوعم‌ +مرغای‌آسمون‌براش‌گریه‌کنن خوشم اومد خنده ای کردم که ادامه داد: +کسی‌اذیتت‌کرده‌؟! چیزی‌شده؟! _نههه‌سوال‌کردم‌ بلند شد و سمت سرویس رفت به رفتار غیرتی بودنش خندم گرفت و خوشم اومد دراز شدم و تصمیم گرفتم کمی بخوابم تا برای نماز شب بریم حرم.. <ساعت‌۱۸‌و‌نیم> با تکون دادنای آروم یه نفر چشمامو باز کردم چهره مهدی جلوی صورتم نمایان شد.. +پاشو‌بریم‌حرم‌خوابالو از حرفش خندم گرفت و بلند شدم سمت سرویس رفتم و آبی به صورتم زدم بیرون اومدم ساکمو باز کردم و عبایی که مهدی برام گرفته بود رو پوشیدم موهامو بستم و روسری مو روی سرم انداختم فیکس کردم جلوی آینه رفتم یه کوچولو کرم زدم عطر مورد علاقمو زدم و چادرمو روی سرم انداختم مهدی هم آماده شده بود و منتظر من بود که بریم کارت اتاقمونو و کیفمو برداشتم و بیرون رفتیم بقیه هم تو راهرو وایساده بودن که ما بریم چون هتلمون به حرم نزدیک بود تصمیم گرفتیم تا حرم پیاده بریم.. مهدی آروم در گوشم گفت: +هر‌وقت‌با‌این‌عبا‌میبینمت‌بیشتر‌از‌قبل‌عاشقت‌میشم لبخندی زدم و نگاش کردم از هتل بیرون زدیم و سمت حرم راه افتادیم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part211 اخماش کمی تو هم رفت و باعث جذاب تر شدن قیافه و
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم خیابون های شلوغ پر از آدمای دلتنگ.. که هر کدوم خودشوشونو سریع به حرم برسونن مهدی دسـ..تمو گرفته بود و توی دستـ..ش آروم ف.شـ...ار میداد و این کار بهم حس امنیت میداد تقریبا نزدیکای حرم بودیم و جمعیت شلوغ تر شده و بود ماها خودمونو از بین جمعیت رد میکردیم به مهدی گفتم: _چه‌جمعیتی‌برای‌زیارت‌اومدن +آره‌خیلی‌..‌همه‌دلتنگن‌دیگه.. به ورودی صحن رسیدم و بین جمعیت وارد شدیم یهو چشمم به حرم افتاد.. همون حرم قشنگ و طلایی.. با همون نگاه زدم زیر گریه و اشکام جاری شد خم شدیم و سلام دادیم و وارد حرم شدیم هنوزم هم اشکام میومد و مهدی متوجه شد چون جمعیت زیاد بود بقیه رو گم کرده بودیم رفتم یه گوشه حرم و نشستیم سرمو روی شونه مهدی گذاشتم و آروم اشک میریختم و اون دستشو روی سرم گذاشته بود تا دقایقی دیگه اذان پخش میشد و نمازمونو می‌خوندیم این اول سفر مشهدی بود که دوتایی اومدیم.. حرم یه حال و هوای خاصی داشت.. اون همه آدم دلتنگ که هر کدوم گوشه‌ای از حرم آروم گرفته بودن و دردودل میکردن یکی شفا میخواست ،یکی کسیو که دوستش داره، یکی کربلا میخواست،و هر کسی خواسته‌ی معلوم بود خب.. اومده بودیم پیش امام مهربونی ها:)) ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part212 خیابون های شلوغ پر از آدمای دلتنگ.. که هر کدوم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم مهدی نگام کرد و گفت: +معلومه‌خیلی‌دلتنگ‌بودیا.. و خودش آروم اشکی رو از گوشه چشمش پاک کرد ادامه داد و گفت: +من‌تورو‌از‌امام‌رضا‌خواستم‌.. +برای‌همین‌قول‌دادم‌عقدمون‌اینجاباشه با اشک تو چشمام لبخندی بهش زدم بلند شدیم رفتیم بریم زیارت مهدی رفت تو مردا و منم سمت زن ها به شدت شلوغ بود ولی باید خودمو به ضریح مطهر میرسوندم و بوسش میکردم.. پنج دقیقه ای طول کشید و بلاخره به ضریح رسیدم دستمو به ضریح گره زدم و اشکام جاری شد الهی قربونت برم که دعوتمون کردی و قرار شروع زندگیمون از همین مشهد باشه:) دیگه زیاد نمی‌تونستم بمونم و بوس کردم و رفتم کم‌کم برای نماز آماده شدیم تو جایگاه نماز وایسادیم و منتظر شروع نماز شدیم.. اقامه بستیم و نماز رو شروع کردیم <بعد نماز> حالم بعد نماز خوب خوب بود:) نماز توی مشهد فرق داشت.. رفتم سمت پنجره فولاد و سرمو روش گذاشتم از صف بیرون اومدم و برگشتم که دیدم مهدی ‌هم پشت سرمه و با هم راه افتادیم رفتیم سمت جایی که با بچه ها قرار داشتیم گوشه حرم بودن و طبق معمول منتظر ما قرار بود همون دسته جمعی پیاده به هتل برگردیم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________