اَمـانــہ .
-
کاش میان ِاین هیاهو صدایی بیاید :
[ الا یا اهل العالم ، أنا المهدی ]
#اللهمعجللولیکالفرج
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part209 گوشیمو کنار گذاشتم و به مسیر نگاه کردیم اول جای
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part210
سوار اسنپ ها شدیم و سمت هتلمون راه افتادیم
به خیابون ها نگاه میکردم که میدیدیم
همه لبخند روی لبشونه و خوشحالن..
مگه میشه آدم بیاد مشهد و حالش خوب نباشه؟!
قربونت برم امام رضا که دوای همه دردامونی:)
به هتل که رسیدم پیاده شدیم میخواستم
ساکمو بیارم که مهدی نذاشت و خودش آوردش
وارد شدیم و سمت پذیرش رفتم..
چون خودم اتاق گرفته بودم شماره های
اتاقامونو گفتم و به هرکدوممون کلید اتاقامونو داد
از پله ها رفتیم و در های اتاق ها رو یکی یکی رد کردیم
فاصله اتاقا یکی در میون بود ..
شماره اتاق ما ۲۵۸ بود و تقریبا آخرای راهرو
کارتو جلوی در بردم و بازش کردم و داخل رفتیم
در رو بستیم و مهدی ساکامونو گوشه اتاق گذاشت
اتاق بغلیمون زهره اینا بودن و نزدیک بودیم..
چادرمو درآوردم و به چوب لباسی دم در
آویزون کردم و روسری مو انداختم کنارتخت
خودمو روی تخت انداختم و برای چند دقیقه
چشمامو بستم و مهدی هم همین کارو کرده بود
که مهدی بهم گفت:
+وقتیواردمشهدشدیمیهارامشخاصیداشت
_آرهواقعا
شیطونیم گل کرد و روی تخت نشستم
که با بلند شدن من، مهدی هم همزمان بلند شد
نگاهش کردم و گفتم:
_مهدی
+جوندلم
_فککنیهنفرمنواذیتکنه..چیکارشمیکنی
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part210 سوار اسنپ ها شدیم و سمت هتلمون راه افتادیم به خ
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part211
اخماش کمی تو هم رفت و باعث جذاب تر
شدن قیافه و هیکلش شد و گفت:
+یهجوریخرخرهشومیجوعم
+مرغایآسمونبراشگریهکنن
خوشم اومد خنده ای کردم
که ادامه داد:
+کسیاذیتتکرده؟! چیزیشده؟!
_نهههسوالکردم
بلند شد و سمت سرویس رفت
به رفتار غیرتی بودنش خندم گرفت و خوشم اومد
دراز شدم و تصمیم گرفتم کمی بخوابم
تا برای نماز شب بریم حرم..
<ساعت۱۸ونیم>
با تکون دادنای آروم یه نفر چشمامو باز کردم
چهره مهدی جلوی صورتم نمایان شد..
+پاشوبریمحرمخوابالو
از حرفش خندم گرفت و بلند شدم
سمت سرویس رفتم و آبی به صورتم زدم
بیرون اومدم ساکمو باز کردم و عبایی که مهدی
برام گرفته بود رو پوشیدم موهامو بستم و
روسری مو روی سرم انداختم فیکس کردم
جلوی آینه رفتم یه کوچولو کرم زدم
عطر مورد علاقمو زدم و چادرمو روی سرم انداختم
مهدی هم آماده شده بود و منتظر من بود که بریم
کارت اتاقمونو و کیفمو برداشتم و بیرون رفتیم
بقیه هم تو راهرو وایساده بودن که ما بریم
چون هتلمون به حرم نزدیک بود تصمیم
گرفتیم تا حرم پیاده بریم..
مهدی آروم در گوشم گفت:
+هروقتبااینعبامیبینمتبیشترازقبلعاشقتمیشم
لبخندی زدم و نگاش کردم
از هتل بیرون زدیم و سمت حرم راه افتادیم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part211 اخماش کمی تو هم رفت و باعث جذاب تر شدن قیافه و
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part212
خیابون های شلوغ پر از آدمای دلتنگ..
که هر کدوم خودشوشونو سریع به حرم برسونن
مهدی دسـ..تمو گرفته بود و توی دستـ..ش
آروم ف.شـ...ار میداد و این کار بهم حس امنیت میداد
تقریبا نزدیکای حرم بودیم و جمعیت شلوغ تر
شده و بود ماها خودمونو از بین جمعیت رد میکردیم
به مهدی گفتم:
_چهجمعیتیبرایزیارتاومدن
+آرهخیلی..همهدلتنگندیگه..
به ورودی صحن رسیدم و بین جمعیت وارد شدیم
یهو چشمم به حرم افتاد..
همون حرم قشنگ و طلایی..
با همون نگاه زدم زیر گریه و اشکام جاری شد
خم شدیم و سلام دادیم و وارد حرم شدیم
هنوزم هم اشکام میومد و مهدی متوجه شد
چون جمعیت زیاد بود بقیه رو گم کرده بودیم
رفتم یه گوشه حرم و نشستیم
سرمو روی شونه مهدی گذاشتم و آروم اشک
میریختم و اون دستشو روی سرم گذاشته بود
تا دقایقی دیگه اذان پخش میشد و نمازمونو میخوندیم
این اول سفر مشهدی بود که دوتایی اومدیم..
حرم یه حال و هوای خاصی داشت..
اون همه آدم دلتنگ که هر کدوم گوشهای
از حرم آروم گرفته بودن و دردودل میکردن
یکی شفا میخواست ،یکی کسیو که دوستش داره،
یکی کربلا میخواست،و هر کسی خواستهی
معلوم بود خب..
اومده بودیم پیش امام مهربونی ها:))
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part212 خیابون های شلوغ پر از آدمای دلتنگ.. که هر کدوم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part213
مهدی نگام کرد و گفت:
+معلومهخیلیدلتنگبودیا..
و خودش آروم اشکی رو از گوشه چشمش پاک کرد
ادامه داد و گفت:
+منتوروازامامرضاخواستم..
+برایهمینقولدادمعقدموناینجاباشه
با اشک تو چشمام لبخندی بهش زدم
بلند شدیم رفتیم بریم زیارت
مهدی رفت تو مردا و منم سمت زن ها
به شدت شلوغ بود ولی باید خودمو به
ضریح مطهر میرسوندم و بوسش میکردم..
پنج دقیقه ای طول کشید و بلاخره به ضریح رسیدم
دستمو به ضریح گره زدم و اشکام جاری شد
الهی قربونت برم که دعوتمون کردی و
قرار شروع زندگیمون از همین مشهد باشه:)
دیگه زیاد نمیتونستم بمونم و بوس کردم و رفتم
کمکم برای نماز آماده شدیم تو جایگاه نماز
وایسادیم و منتظر شروع نماز شدیم..
اقامه بستیم و نماز رو شروع کردیم
<بعد نماز>
حالم بعد نماز خوب خوب بود:)
نماز توی مشهد فرق داشت..
رفتم سمت پنجره فولاد و سرمو روش گذاشتم
از صف بیرون اومدم و برگشتم که دیدم مهدی
هم پشت سرمه و با هم راه افتادیم
رفتیم سمت جایی که با بچه ها قرار داشتیم
گوشه حرم بودن و طبق معمول منتظر ما
قرار بود همون دسته جمعی پیاده به هتل برگردیم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part213 مهدی نگام کرد و گفت: +معلومهخیلیدلتنگبودیا..
پارت هامون بوی زیارت و مشهد و حس خوب میدهههه🥲🤍