eitaa logo
اَمـانــہ .
506 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
آقای امام حسین :)))
خبر خوب اینکه: ابرها هرگز حریفِ آفتاب نشدند نه شادی‌ها و نه دردها مطلق و همیشگی نیستند این روزها هم خوب یا بد، سیاه یا سفید ، تمام می‌شوند . .🤍
اَمـانــہ .
-
- و من از زخم ِغم‌هایم ؛ پناه میبرم به آغوش ِحسین ( :
همیشه ام نباید سعی کنی تنهاییات رو پر کنی یوقتایی بزار خالی بمونه لازمه...🤌🏻
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part219 تو همون وسطا نگاهم به داوود افتاد که داره فیلم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم عاقد شروع کرد به خوندن آیه.. بعد از گفتن دو بار بله گرفتن نوبت بار سوم شد &عروس‌خانوم‌وکیلم‌شمارو‌به‌عقد‌دائمی‌و‌ همیشگی‌جناب‌آقای‌مهدی‌میریایی‌دربیاورم سرمو بالا آوردم و گفتم: +با‌اجازه‌پدر‌و‌مادر‌و‌داداشام‌‌زیر‌سایهٔ‌امام‌رضا‌بله همه دست و جیغ هورا کشیدن.. و همگی صلوات بلندی فرستادن مهدی لبخندی زد و حلقه رو دستم کرد عاقد همون سوال از مهدی پرسید و اونم جواب بلد داد و منم حلقشو دستش کردم از روی صندلی بلند شدیم که زهره اینا بشینن عاقد عقد اونا رو خوند و تموم شد.. مامان اینا قرار بود برن زیارت و ما هم عکاسی کنیم ژست های مختلفی گرفتیم و نیم ساعتی عکاسیمون طول کشید.. بعد از عکاسی با عکاس خداحافظی کردیم و رفتیم گوشه حرم نشستیم.. زهره اینا جدا رفتن و ما هم جدا رو به حرم نشستیم و ذکر گفتیم مهدی سرشو بالا آورد و نگام کرد و گفت: +روزی‌که‌از‌امام‌رضا‌خواستمت‌به‌خودش‌گفتم +اگه‌این‌دختر‌قرار‌زندگیم‌بشه‌پس‌زودتر‌زندگیمو‌بده خیلی خجالت کشیدم ولی ازم ذوق می‌ریخت.. بدون اینکه چیزی بگم ادامه داد: +میخوام‌یه‌جوری‌زندگی‌کنیم‌ +که‌خود‌امام‌رضا‌ازمون‌راضی‌باشه لبخندی زدم و گفتم: _مطمئن‌باش:) دستمو گرفت و به ذکر گفتنش ادامه داد و منم فقط نگاش میکردم و خدا رو شکر میکردم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part220 عاقد شروع کرد به خوندن آیه.. بعد از گفتن دو بار
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم انتخابم درست بوده و بلاخره همون آدمی که میخواستم سر راهم اومده بود.. بعد از خون دعا و زیارت نامه رفتیم زیارت باز هم صف شلوغ و طولانی بود و باید منتظر میشدم تا به ضریح برسم بعد 10دقیقه رسیدم به ضریح .. الهی قربونت برم من :) دستامو به ضریح گره کردم و از خودش تشکر کردم که هم دعوتمون کرد هم فرد خوبی برام فرستاد تو همونجا ازش خواستم خودش ضامن زندگیمون بشه:) زندگی که قرار بود به این زودیا شروع بشه بعد از زیارت عقب عقب بیرون رفتم و همون جایی که با مهدی نشسته بودیم رفتم که بیاد اونجا و برگردیم هتل از مهدی خبری نبود و فکر کنم زیارتش طول کشید و منم تصمیم گرفتم همونجا بشینم تا بیاد <مهدی> صف چندان شلوغ نبود و سریع رفتم جلو لحظه‌ای که به ضریح رسیدم زدم زیر گریه.. از راه دور ازش خواستم و پشت یه عکس تو گوشی ولی زهرا رو به من داد.. چندجای ضریح و بوس کردم و سرمو روش گذاشتم حس امن بودن از این ضریح بهم منتقل میشد:) بعد از زیارتم قرار بود برم جایی که قبلش با زهرا نشسته بودیم که داوود رو دیدم تا منو دید لبخند زد و اومد جلو دستاشو تو جیبش کرد و بهم گفت: +خب‌آقا‌مهدی‌وایسا‌که‌کارت‌دارم _بفرما‌جناب‌برادرزن ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
کاش شیخ عباس جایی در مفاتیح الجنان ؛ ذکر تسکین فراقِ کربلا را مینوشت !:)
اگه یاد چیز خاصی افتادین ؛ ببخشید : )💔