eitaa logo
اَمـانــہ .
508 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part302 خودم سرم درد میکرد و خوابم میومد ولی رفتم و بر
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم چشمامو باز کردم و برای اینکه بفهمم ساعت چنده سرمو سمت ساعت دیواری برگردوندم که ساعت تقریبا نزدیکای ظهر بود ولی خونه خلوت و تو سکوت بود.. اما پتویی روی من بود که مشخصه یه نفر دیگه اینو رو من انداخته بود! بلند شدم و رفتم سمت اتاق .. در اتاق نیمه باز بود و فقط زهرا داخل بود قبل از اینکه برم داخل چند لحظه پشت در وایسادم و به زهرا نگاه کردم.. حس میکردم داره گریه می‌کنه .. در اتاق رو باز کردم که چشماشو سریع پاک کرد و گفت: +عه..بیدار‌شدی‌.! _چیشده‌ +چی‌چیشده؟ _خودتو‌به‌اون‌راه‌نزن‌.. چشمات‌چرا‌ اشکیه؟ +چشمای من ؟! _آره‌تو..منو‌که‌نمیتونی‌گول‌بزنی‌..دیدمت +مهم‌نیست‌..خوب‌خوابیدی‌؟! نشستم جلوی در و دوباره گفتم: _دلیل‌گریت‌چیه‌..!! +گیر دادیا.. _آره‌گیر دادم‌چیشده‌باز‌؟ +ول‌کن‌عه _میدونی که‌تا‌نگی‌نمیرم‌! یهو صداش کمی بالا رفت و گفت: +به‌خاطر‌خودمه‌..به‌خاطر‌وضعیتم‌ +دیگه حالم از خودم بهم‌میخوره‌ +کار‌هروز‌صبح‌من همینه! +گریه‌و‌ادامه‌.. +تو که هرروز نیستی ببینی.. +فکر‌کن‌امروز‌‌هم‌ندیدی‌ ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part303 چشمامو باز کردم و برای اینکه بفهمم ساعت چنده سر
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم یه جورایی تو حرفاش بهم تیکه انداخت.. تیکه اول صبحی عالی بود ! نگاش کردم و سکوت کردم البته که راست می‌گفت .. به خاطر کار من اینطور شد .. بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون و سمت حیاط رفتم کنار حوض نشستم و به ماهی های ریزش نگا کردم زیاد نخوابیده بودم و سرم درد میکرد دستمو روی شقیقه هام گذاشتم و چشمامو بستم صدای باز شدن در اومد .. زهرا با ویلچر میومد سمتم سرمو پایین انداختم و به جلوی پاهام نگا کردم نزدیکم شد و گفت: +ببخشید قصد نداشتم ناراحتت کنم.. _ناراحت‌نشدم‌حق‌با‌توعه +منظورت‌چیه‌؟ _راست‌میگی‌دیگه‌..نیستم که ببینم _یا‌سرکارم‌یا‌دنبال‌اطلاعات _شرمندتم‌زهرا +نه نه..من نمی‌خواستم اینو‌بگی +عصبانی‌شدم‌یه‌چیزی‌گفتم +جان من اینطور نگو بلند شدم و سرشو بوسیدم و گفتم: _من‌حتی‌اگه‌نبینمتم‌حواسم‌بهت‌هست..:) لبخند کوچیکی بهم زد و رفتم لباسمو عوض کنم تصمیم گرفتم برم یه دوش بگیرم که افکارمم شسته بشه و بره.. <زهرا> حس میکردم مهدی از حرفام ناراحت شد .. ولی خب اینکه جدیدا مهدی نبود اذیتم میکرد الان از همیشه بیشتر بهش نیاز داشتم وقتی میومد پیشم حالم بهتر میشد .. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part304 یه جورایی تو حرفاش بهم تیکه انداخت.. تیکه اول ص
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم تو این چند وقت زندگی من شده بود دو قسمت یکی خودم یکی ویلچر.. اگه ویلچر نبود من نمی‌تونستم کاری کنم دلم میخواست دوباره روی پاهام وایسم چون قرار بود بریم مشهد جلسه‌ های فیزیوتراپی چندتایی رو نمی‌تونستم برم و برای همین دکتر چندتا تمرین داد که توی اونجا انجام بدم .. با ویلچر به سمت خونه برگشتم که همون لحظه صدای در اومد .. سبحان و زهره با هم اومدن .. لبخندی زدم و گفتم: _سلام‌چطورین +سلام‌آجی ×سلام‌زنداداش‌خوبی +مرسی‌..بیاین‌داخل اومدن و روی مبل نشستن که سبحان گفت: ×زنداداش‌مهدی‌کجاست‌ _رفته‌حموم‌..میاد الانا سری تکون داد که به زهره گفتم برای خودشون چای بیاره که اول گفت نه و بعدش دوباره بهش گفتم که رفت بیاره سبحان چشماش به اندازه مهدی خسته نبود و برای همین پرسیدم: _دیشب‌با‌هم‌شیفت‌بودین؟ ×آره‌چطور _اخه‌مهدی‌چشماش‌خیلی‌خسته‌س ×آره‌من‌یکم‌خوابیدم‌ولی‌مهدی‌تا‌صبح‌بیدار‌بود خندیدم و گفتم: _زرنگی‌کردیا خندید و سرشو پایین انداخت ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part305 تو این چند وقت زندگی من شده بود دو قسمت یکی خود
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم مهدی از اتاق بیرون اومد تا سبحان دید گفت: &چطوری‌آقا‌سبحان ×من‌خوبم‌هوا‌هم‌خوبه خندید و اومد کنارش نشست و گفت: & ساکتو‌ آوردی ؟ &چون‌از‌این‌سمت‌میریم‌خونه‌‌داوود‌اینا‌برای‌خداحافظی ×آره‌باهامه‌..کنار‌مبل‌گذاشتم زهره اومد برای همه چایی ریخته بود از این نگاهاشون بازم یه طوری شدم .. زهره نگاهی بهم کرد و گفت: +زهرا‌برای‌جلسه های فیزیوتراپی‌چیکار‌میکنی _چندتا‌تمرین‌داده‌اونجا‌انجام‌میدم.. +اوم خوبه &ناهار‌چی‌بخوریم‌؟ _ناهار‌امرو‌ز‌سفارش بده &خب‌پس‌یکی‌یکی‌بگین‌چی‌میخواین‌؟ &اول‌خودت‌‌بگو _من‌کباب‌میخورم‌ +منم همینطور &پس‌ما‌دوتا‌کباب‌؟.. سری تکون دادیم که سبحان هم گفت پیتزا و قرار شد برای ما کباب و برای خودشون پیتزا سفارش بده .. چون وقت نمی‌کردیم غذا درست کنیم و باید وسایلامونو چک میکردیم و راه میوفتادیم! از زهره خواستم تا غذاها میرسه یه جاروبرقی به خونه بزنه و خودمم به گلا آب میدادم سبحان و مهدی هم هی یه چیزی بهم دیگه میگفتن و می‌خندیدن .. گلای خونه رو دونه به دونه با دقت آب دادم برگ هاشونم پاک کردم تا رشد کنن! بعدشم کلیدو به داوود می‌دادیم که بیاد سر بزنه و شبا اینجا بخوابه .. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
به تو گفتند که باید در زندگی موفق شد! ولی من به تو می‌گویم که باید زندگی کرد و این بزرگترین موفقیتِ دنیاست... |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جزئیاتی که بابتشون باید خداروشکر کنی❤️‍🔥.
اَللّٰہُـمَّ عَجّـࢦۡ لِوَلیڪَ الفَـرَج:)))