اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part332 این بار دیگه من زهرا رو نمیبردم .. خودش روی پاه
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part333
<ساعت یک شب قطار >
<زهرا>
چون همه حالمون خوب بود و کلی هم خرید
کرده بودیم دوست داشتیم تا نزدیکای اذان
یدار بمونیم و فیلم ببینیم..
برای خانواده هامون سوغاتی نبات و زعفرون گرفته بودیم ولی خب برای داوود خودم چندتا
تیشرت گرفته بودم ..
چیپس و پفک هارو از کوله مهدی درآوردم و
بهشون دادم ، یکم خودمونو جم و جور کردیم
و با گوشی سبحان فیلم سینمایی گذاشتیم ..
من محو تماشای اون فیلم طنز بود سرمو بالا
آوردم که دیدم تمام مدت مهدی منو نگاه میکرده..
لبخند کوچیکی زدم و گفتم:
_کجـاهایی؟
+توقلبت..
_اونکهبلهالانکجایی؟
+ازاینکهحالخودتهمخوبشدهخوشحالم
+خیلیوقتبودمنتظرلبخندایواقعیتبودم..
لبخند زدم و سرمو پایین انداختم
تقریبا تا ساعتای چهار و پنج صبح بیدار بودیم
ولی دیگه کم آوردیم و بعد نماز سریع خوابیدیم ..
تکونی خوردم که فک کنم به مقصد رسیدیم..
قرار بود بریم خونه خودمون که بعدش
وقتی خانواده ها اومدن سوپرایز بشن و فعلا
کسی نمیدونست ما برگشتیم
از قطار که پیاده شدیم مهدی بهشون زنگ و
گفت که برگشتیم و اونا هم گفتن امشب
میان خونمون..
ذوق داشتم وقتی که منو ببین چه واکنشی دارن..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part333 <ساعت یک شب قطار > <زهرا> چون همه حالمون خوب بو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part334
سبحان و زهره قرار بود برن و بهشون گفتم
تا شب چیزی به خانواده ها نگن و عادی رفتار کنن
بعد از یه هفته وارد خونه شدم اما ایستاده ..
دیگه قرار نبود یه نفر منو جا به جا کنه ..
هر لحظه تو دلم خداروشکر میکردم ..
خسته بودم و تصمیم گرفتم یه دوش بگیرم
و بعدش برم به گلام برسم..
<مهدی >
بعد از رفتن زهرا به حموم ، رفتم توی حیاط
و روی تخت سنتی نشستم ..
به آسمون نگاه کردم یه نفس عمیق کشیدم ..
آخ که تو یه روز تمام خستیگم در رفته بود ..
از وقتی زهرا تونست روی پاهاش وایسه
روحم دوباره زنده شد ..
به احتمال زیاد امشب صحبت عروسی
سبحان اینا هم میشد و تصمیم گرفتم تا
زهرا از حموم میاد برم سر کوچه میوه و
شیرینی بخرم..
<بعد از خرید >
میوه هارو توی سینک ظرفشویی ریختم
رفتم لباسامو عوض کردم و اومدم و شروع به
شستنشون کردم چون نمیخواستم همین
اوله کاری زهرا خسته بشه ..
توی ظرف چیدم و روی میز ناهارخوری گذاشتم
برگشتم که دیدم زهرا داره توی خونه راه میره
و همچنان لبخند قشنگی روی لبـ**اشه
لبخندی زدم و گفتم:
_قربونتلبخنداتبرم
توقفی کرد و گفت:
+خدانکنهعه..
خندهای کردم و سمت اتاق رفتم ..
روی تخت دراز شدم یکم استراحت کنم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part334 سبحان و زهره قرار بود برن و بهشون گفتم تا شب چ
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part335
خواستم چشمامو ببندم که صدای زنگ آیفون اومد
زهرا جواب داد و با یه ذوقی گفت بیا تو
بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم که فهمیدم داووده
زهرا سریع رفت توی اتاق تا داوود سوپرایز بشه
ما با هم سلام و علیک کردیم که گفت:
+زهراکجاست؟
_الانمیاد ..
و دوتایی برگشتیم که زهرا آروم اومد ..
با دیدن زهرا داوود گریش گرفت
و رفت جلو بغلش کرد
همچنین خود زهرا هم گریش گرفته بود
داوود محکم زهرا رو بغل کرده بود اشک میریخت..
خودمم بغضم گرفت از این صحنه:)
داوود هر چند ثانیه به زهرا میگفت دورت
بگردم و سرشو بوس میکرد ..
خودشو از بغلش بیرون کشید و گفت :
+یه چند قدم راه برو
و زهرا اشکشو پاک کرد و آروم قدم برداشت
دور خونه رو کامل زد و برگشت و داوود دوباره
گریه میکرد و میگفت:
+خیلی دلم برای قامتت تنگ شده بود :))
و زهرا دوباره بغش کرد ..
خندیدم و خواستم شوخی کنم و گفتم:
_عجب لحظه احساسی رقم خورد
دوتاشون خندیدن و داوود گفت:
+جنابنمکک
_چه خبر از سایت ؟
+هیچی زودتر بیا کار داریم
_پرونده جدید ؟
+آره
نگاهی به زهرا کردم که دیدم ..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part335 خواستم چشمامو ببندم که صدای زنگ آیفون اومد زهر
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part336
با آوردن اسم پرونده جدید یه طوری شد
حالت صورتش عوض شد ..
نزدیکش رفتم و گفتم :
_خوبی زهرا؟؟ چیزی شد ؟
با زور سری تکون داد و روی مبل نشست
حتی خود داوود متوجه شد که انگار زهرا
حالش تغییر کرد ..
جلوی پاش نشستم و گفتم:
_مطمئنی خوبی ؟
مکثی کرد و گفت:
×تو که نمیخوای دوباره کاری انجام بدی
×مأموریت !. .
فهمیدم چیشد..حالش بد شده بود!
چون اون لحظات براش یادآوری شد ، اون
روزایی که با زیبا درگیر بودیم جلو چشماش بود
به صورتش نگاه کردم و گفتم:
_خیالتراحت ..نترس
_این دفعه میدونم چیکار کنم ..
داوود هم نزدیک اومد گفت :
+این بار خودمم نمیزارم مهدی نزدیک این ماموریت بشه خیالت راحت فقط کارای سایت ..
به داوود نگاه کرد و گفت:
×قول میدی؟
+قولِ قول آبجی کوچیکه..
اینکه زهرا هنوزم تو وجودش ترس داشت بد بود ..
هنوزم درگیر اون روز تیر خوردن بود ..
خودمم هیچوقت یادم نمیرفت ..
یادم نمیرفت چطور حالمون بد بود ..
یادم نمیرفت زهرا جلوی چشمم آب میشد..
مخصوصا روزی که جلوی چشمم تیر خورد !
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________