اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part338 کنار هم نشستیم که تصمیم گرفتم قبل از صحبت برم س
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part339
نزدیکای اومدن خانواده هامون بود استرس
داشتم و از قبل به داوود هم گفتم که چیزی
نگه تا بیان داخل بعد من بیام ..
زنگ خونه به صدا دراومد و منم سمت
راهروی اتاق ها رفتم تا بعد ورودشون بیام ..
وارد شدن سلام و احوالپرسی کردن و سراغ
منو گرفتن ..
آروم و با لبخند وارد جمع شدم ..
با دیدنم مامان بابام زدن زیر گریه که بغضم گرفت
زهره اینا از قبل میدونستن ولی بقیه تک
تکشون بغض کرده بودن و جیغ زدن ..
مامان محکم بغلم کرد و گریه کرد ..
بابام روی مبل نشست و آروم گریه کرد
که پدرمهدی رفت کنارش ..
بین اون جمع متوجه شدم که داداش محمد نیست
از بغل مامان دراومدم و گفتم:
_داداش محمد کجاست ؟
مامان اشکاشو پاک کرد و گفت:
+به خاطر ماموریت رفتن اصفهان ..
+فکر کنم چند روز دیگه برگردن
مکثی کردم و گفتم:
_دلم براشون تنگ شده بود
+وقتی بیان خیلی سوپرایز میشن ..
لبخندی زدم و اشاره کردم که بشینن..
زهره و نرگس نذاشتن بلند بشن و خودشون
شروع کردن به پذیرایی ..
همشون از این اتفاق خوشحال بودن و
مشخص بود از زمانی که فهمیدن روحیه
همشون تغییر کرده بود ..
به معنای واقعی حال چندین خانواده خوب شده بود
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part339 نزدیکای اومدن خانواده هامون بود استرس داشتم و ا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part340
وسط جمع تصمیم گرفتم موضوع عروسی زهره اینارو بندازم وسط ..
_ببخشید یه چیزی میخواستم بگم..
همه سکوت کردن و نگاهاشون سمت من
برگشت و ادامه دادم :
_تو این مدت به خاطر وضعیت جسمی و
روحی من زهره و سبحان مجبور شدن
عروسی شونو عقب بندازن و صبر کنن..
_الان که حالم خوب شده میخواستم بگم تو
همین هفته کارای عروسیشونو انجام بدیم و
عروسی بگیرن و این دوتا هم برن سر خونه
زندگی خودشون چون به خاطر من خیلی معطل شدن
زهره و سبحان سرشونو پایین انداخته
بودن و خانواده ها بهم نگاه میکردن
که پدر سبحان گفت :
+انشاءالله از فردا خودم میرم دنبال کاراشون
و همه لبخند زدن و گفتن مبارکه
فهمیدم که اون دوتا هم خوشحال شدن
و همین الان تو دلشون عروسی بود..
واقعا شرمنده بودم که به خاطر من عروسی
عقب افتاده بود و الان وقتش بود که بگم و
باعث بشم خوشحال بشن ..
به مهدی گفتم بره چمدون سوغاتی
هارو بیاره که بهشون بدیم قبل از اینکه
یادمون بره..
تقریبا تا ساعتای یک شب مشغول صحبت
بودیم که دیگه کمکم بلند شدن برن
تا دم در همه رو همراهی کردیم و با زهره اینا
هماهنگ کردیم فردا بریم یه سری خرید کنیم..
دیگه حتی خودمم میتونستم با یه عصا
راه برم و این راحت تر بود برام ..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part340 وسط جمع تصمیم گرفتم موضوع عروسی زهره اینارو بند
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part341
فردا که میرفتیم برای خرید حتما قبلش باید
میرفتیم پیش دکترم که معاینه کنه و جلوی
خودش هم چند قدم راه برم ببینه..
خسته بودم و سریع بعد از جمع و جور کردن
خونه به اتاق و تخت پناه بردم ..
روی تخت دراز شدم و به سقف نگاه کردم..
چند دقیقه ای تو افکارم فرو رفته بودم و به
اتفاقات این چند وقت فکر میکردم
اینطور که فکر کردم هم به خودم ضربه روحی
زده بودم هم به مهدی ..
مخصوصا روزی که گفتم زن بگیر ..
واقعا چطور تونسته بودم اون حرفارو به زبون بیارم ؟
مهدی تو سالن بود و برقای خونه رو خاموش میکرد و من منتظر بودم بیاد ..
وارد اتاق شد و بهش گفتم:
_مهدی
+جانم..
_میگم.. اگه این مدت اذیتت کردم ببخش منو
+چیزی شده؟
_نه کلا میگم ..این مدت تورو خیلی اذیت کردم
+تو اذیت بشی من اذیت میشم ..
_درسته ، ولی خب خودمم اذیتت کردم
+نه اصلا .. تو اگه یه اخم به ابروت بیاد حالم بد میشه
+پس نتیجه میگیریم بیشتر مواظب خودت باش
خنده ای کوتاهی کردم و گفتم:
_چشم..
_شب بخیر
+شبت بخیر جانم ..
و چشمامو بستم و به عمق خواب رفتم..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part341 فردا که میرفتیم برای خرید حتما قبلش باید میرف
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part342
<مهدی>
لـ**رزشی توی بدنم حس کردم که باعث
شد بیدار بشم ..
حس کردم که سردم شده..
نگاهی به ساعت توی دستم کردم
که ۹ صبح بود و نگاهی به زهرا کردم
که همچنان خواب بود..
دستم و توی موهام کردم و تکونشون دادم
یه یاعلی گفتم و بلند شدم ..
سمت سرویس رفتم و دست و صورتمو شستم
اومدم تو اتاق و لباسامو عوض کردم..
کلید خونه رو توی دستم گرفتم و رفتم بیرون
تا از سنگکی سر کوچه برای صبحانه سنگک بگیرم
به سنگکی رسیدم و به نانوا سلام کردم و گفتم:
_سلام آقا وحید ..
بی زحمت یه دوتا سنگک کنجدی بزن برام
+بهبه سلام آقا مهدی رو جفت چشام ..
و به دیوار تکیه دادم و منتظر شدم آماده بشن
حدود پنج دقیقه طول کشید که صدام زد و گفت:
+خدمتت
کارتمو از جیبم درآوردم و گفتم:
_دستت درد نکنه .. بفرما
+قابل نداره بمونه حالا
_نه ممنون
و کارتو گرفت و مبلغو کشید ، خداحافظی
کردم و سمت خونه برگشتم ..
کلید رو به در انداختم و وارد خونه شدم
و از سکوت خونه معلوم بود زهرا هنوز خوابه ..
آروم وارد شدم و سمت آشپزخونه رفتم و
سنگک هارو روی میز ناهارخوری گذاشتم و
سمت اتاق برگشتم و تیشرتمو پوشیدم..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________