به هیچ دختری رفتار پسرونه نمیاد
به هیچ پسری هم رفتار دخترونه نمیاد
خودت باش :) .
#دلی
361.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کـی میـای عزیز دلم؟🥲
#اللهمعجللولیکالفرج
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part350 قرار بود قبل از اینکه با بچه ها بریم بیرون خودم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part351
زهرا هم چادرشو پوشید و از اتاق بیرون رفتیم
سوئیچ ماشینو برداشتم و از خونه بیرون زدیم
یه بسم الله گفتم و ماشین رو روشن کردم
و به سمت مطب دکتر راه افتادیم ..
حدودا یه ربع تو راه بودیم ..
وارد مطب شدیم و چون از قبل نوبت گرفته
بودیم میدونستم نفر دوم باید بریم داخل ..
اما هنوز نفر اول نیومده بود و برای همین
منشی مطب صدامون زد و گفت که تا اولین
نفر میاد ما بریم کارمونو انجام بدیم!
تقه ای به در زدیم و وارد شدیم ..
بعد از سلام و یه صحبت کوتاه وقتش رسید
که دکتر زهرا رو معاینه کنه. .
دکتر نگاهی کرد و گفت:
×خب زهرا خانم بلند شو چند قدم راه برو
زهرا به من نگاهی کرد که لبخندی بهش زدم
که نگران نباشه و بلند شد ..
کنار اتاق آروم راه میرفت که دکتر به طرز
راه رفتن و زانو و کمرش خیلی نگاه میکرد که
ببینه عملکرد زهرا چطوریه..!
با لبخندی که دکتر زد مشخص بود خوبه
آب دهنشو قورت داد و گفت :
×خداروشکر وضعیتش عالیه و حتی میتونه از
چند روز دیگه بدون عصا هم راه بره . .
این برای ما که چند روز دیگه عروسیه سبحان
اینا بود خیلی خبر خوبی بود ..
خداروشکری زیر لب گفتم و به زهرا نگاه کردم
خوشحالی تو چشماش دیده میشد :)
زهرا خودش با دکتر درمورد داروهاش کمی
صحبت کرد و بعد از چند دقیقه بلند شدیم
از دکتر تشکر کردیم و بیرون رفتیم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part351 زهرا هم چادرشو پوشید و از اتاق بیرون رفتیم سوئ
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part352
از منشی مطب به خاطر اینکه مارو اول فرستاد
تشکری کردم از مطب بیرون رفتیم. .
سوار ماشین شدیم که گوشیم زنگ خورد و اسم سبحان که داداش سیوش کرده بودم
روی گوشی افتاد و سریع جواب دادم:
_الو جانم سبحان ؟
+الو سلام داداش کجایین شما؟.
همونطور که ماشین رو استارت زدم گفتم:
_ما دکتر بودیم الان افتادیم راه داریم میایم سمتتون
+باشه پس همون جای همیشگی ..
+جلوی پاساژ
_حله ده دقیقه دیگه پیشتونیم
+باشه پس خداحافظ
_یاعلی
نگاه های زیرکانه زهرا رو دیدم که گفتم:
_سبحان بود گفت کی میرسین
+من که سوال نپرسیدم
_صورتت ازم پرسید
خنده ای کرد که منم خندم گرفت
به راه ادامه دادم ..
<جلوی پاساژ>
<زهرا>
بعد از صحبت های دکتر درمورد بهبودیم حالم
خیلی بهتر شده بود و از اینکه گفته بود
میتونم چند روز دیگه بدون عصا هم راه برم
خوشحال ترم کرده بود ..!
از ماشین پیاده شدیم که همون لحظه
بچه ها رو دیدیم و سمتشون رفتیم ..
سلام کردیم و وارد پاساژ شدیم و اول تصمیم
گرفتیم مثل همیشه خرید آقایونو انجام بدیم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part352 از منشی مطب به خاطر اینکه مارو اول فرستاد تشکر
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part353
خواستیم وارد مغازه بشیم که سبحان گفت
صبر کنید یه لحظه . .
مهدی تعجب وارانه گفت :
+چیزی شده ؟
×نه قرار بود داوود هم با ما بیاد خرید
×صبر کنید ببینم میرسه ..
سری تکون دادم و خودمونو با دیدن لباس از
پشت ویترین سرگرم کردیم تا داوود برسه..
حدودا پنج دقیقه ای طول کشید که داوود رو
از دور دیدیم و بهش دست تکون دادیم که بیاد پیشمون و یه وقت گممون نکنه ..
سلام کردیم و ایندفعه دیگه وارد مغازه شدیم
تقریبا همه چی داشت و میتونستیم خرید
کاملشونو همین جا انجام بدیم ..
سبحان کت و شلوارش و خریده بود و فقط
کفشش و عطر مونده بود ولی داوود و مهدی
باید درکنار بقیه چیزا کت و شلوار هم میگرفتن ..
سمت کت و شلوار رفتیم و مدلا رو نگاه کردیم ..
بین کلی انتخاب مونده بودیم ..
چند مدل برداشتیم و سمت پرو رفتیم ..
مهدی و داوود همزمان میرفتن میپوشیدن و
میومدن بیرون که ما نظر بدیم ..
بعداز دوتا سومین رو که پوشیدن و بیرون
اومدن عجیب به دل هممون نشست ..
حتی خودشون !
کت و شلوار مهدی رو آبی انتخاب کردیم و با
دست بهش علامت عالی رو نشون دادم
و نزدیک داوود رفتم و دستمو روی شونش
گذاشتم و گفتم :
_ انشاءالله عروسی خودت عزیزدلممم:))
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part353 خواستیم وارد مغازه بشیم که سبحان گفت صبر کنید ی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part354
سرشو پایین انداخت و لبخندی زد ..
چیشد خجالتی شد داوود خان ؟
خندم گرفت و رفتم عقب تا برن داخل و
لباسشونو عوض کنن و بریم عطر انتخاب کنیم
و بعدش بریم سمت خرید ما ..
سه مدل عطر برداشتیم و رفتیم برای حساب
تا اونا حساب میکردن ما از مغازه بیرون
اومدیم و سمت مغازه مزون زنانه رفتیم..
وارد که شدیم مهدی اینا هم رسیدن..
تا نگاهم به لباسا افتاد زیرلب زمزمه کردم
چقدر قشنگن !
چندین مدل رد کردیم ، کلی رنگ ها و و مدل
ها دیدیم و البته خرید من پیراهن و کیف و
شال بود ، و زهره کفش هم فقط کفش میخواست
درسته خودشون زیاد خرید خاصی نداشتن
ولی ما سه تا کلی براشون ذوق داشتیممم..
نگاهی به زهره کردم و گفتم :
_آبجیت تیپش خیلی مهمه حواست باشه
_هرچیزی انتخاب کردم درست نظر بدیااا
خنده ای بی صدایی کرد و گفت :
+چشم خواهر عروس
به راهم ادامه دادم و بین اون همه لباس یهو
یه پیرهن آبی که روی آستینش مروارید کاری
ریز و پایینش چین خوردگی های قشنگی
داشت بدجوری چشممو گرفت :)
اصن با دیدنش خود به خود به سمتش کشیده شدم و لبخندی روی لبم اومد ..
دستمو سمتش گرفتم و بلند به رییس مزون گفتم :
_ببخشید میشه اینو بیارید من پرو کنم
لبخند مهربونی زد و گفت :
+بله عزیزم حتما
اومد و برام جداش کرد و داد دستم و منم زودی
سمت پرو رفتم که بپوشمش..
بقیه پشت در منتظر شدن تا ببینن نظر بدن
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________