eitaa logo
اَمـانــہ .
512 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
وأنَّ الله سيُعوِّضنا عَمَّا مَرَرْنا بِه. و خدا آنچه را که به ما گذشت جبران خواهد کرد ..🤍 | |
"ای‌صباسوختگان‌برسرِ رَه‌منتظرند گرازآن‌یارسفرکرده‌پیامی‌داری؟"🌿
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part354 سرشو پایین انداخت و لبخندی زد .‌. چیشد خجالتی ش
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم سریع پوشیدمش و از پرو‌ بیرون اومدم که بچه ها نظر بدن که با دیدنم همه لبخند رو لبشون اومد و مهدی گفت : +چقدر قشنگه .. چقدر بهت میااااد :) چرخی زدم و گفتم : _خدایی‌خوبه‌نه؟ که همه سر تکون دادن به معنای آره.. تصمیم گرفتیم همینو بگیرم ، فقط شال و کفش میخواستم که تا زهره وسایل موردنظرشو می‌گرفت منم اونارو انتخاب میکردم.. کارامونو انجام دادیم و انتخابامونو کردیم و سمت حسابدار رفتیم تا بخریم .. قیمت لباس من یکم بالا بود ولی مهدی بدون اینکه چیزی بگه کارتو داد و رمزو گفت و از اینکه چیزی که دوست داشتم رو برام گرفت و قیمتش براش مهم نبود خوشحال شدم :)) لبخندی زدم و از مغازه بیرون رفتیم ، دیگه چیزی نیاز نداشتیم و باید می‌رفتیم خونه ولی خب کی حال داشت الان خسته و کوفته غذا درست کنه ؟! نگاهی به بچه ها کردم که قیافه اوناهم معلوم بود گرسنشونه و اما خسته ان ! نگاهمو رو به داوود کردم و با اشاره‌ای فهموندم که بگه همین بیرون غذا بخوریم .. سرشو پایین انداخت خندید و بعد گفت : +خب‌ خب .. میگم‌ بچه‌ها‌ موافقین‌ امشب‌ بیرون‌ غذا‌ بخوریم؟ بچه ها نگاهی بهم کردن و گفتن باشه و منم که از همون اول نظر خودم بود خوشحال شدم و نزدیک داوود شدم و گفتم : _واقعا ممنون نیاز بود این درخواست .. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part355 سریع پوشیدمش و از پرو‌ بیرون اومدم که بچه ها نظ
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم خنده‌ای مغرورانه کرد و بعد گفت : +خواهش میکنم که از قیافش و کارش خندم گرفت و بعد به راهمون ادامه دادیم و اول سمت ماشینا رفتیم که خریدامونو تو ماشین بزارین بعد بریم رستوران که غذا بخوریم ..! <رستوران ،موقع‌شام> مشغول خوردن غذا و صحبت بودیم که گوشی داوود زنگ خورد و به صفحه گوشیش نگاه کرد ببخشیدی گفت و بلند شد رفت اون سمت .. همون‌طور که قاشق غذا رو توی دهـ**نم گذاشتم به داوود که اون سمت انگار با کسی بحث میکرد نگاه میکردم .. منتظر شدم برگرده و ببینم چیشده..؟! بعد از چند دقیقه داوود اومد و نشست ، تا من خواستم چیزی بپرسم مهدی گفت : +داوود کی بود ؟ چیشد؟ ×هیچی از سایت بود .. باید همین الانا بریم مربوط به پرونده جدیده که گفتم .. مهدی سری تکون داد و زیرلب گفت آها! نگاهی کردم و گفتم : _حداقل غذاتو کامل بخور بعد برو .. ×آره چون شاید تا صبح برنگخردند خونه ! _پس کامل بخور دیگههه..ضعف نکنی یه وقت و زهره ادامه حرفم گفت راست میگه هااا داوود لبخندی زد و گفت : ×چشم نگران نباشین .. داوود تندتر از هممون غذا خورد و بلند شد رفت و سبحان و مهدی انگار از رفتارش چیزی فهمیدن که تا سمت پذیرش رستوران رفت به سرعت دنبالش رفتن ! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part356 خنده‌ای مغرورانه کرد و بعد گفت : +خواهش میکنم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم من و زهره که تعجب کرده بودیم نگاهی بهم کردیم و به غذامون ادامه دادیم .. بعد از چند دقیقه سبحان و مهدی آروم سمت میز برگشتن و مهدی گفت : +داوود همه رو حساب کرد رفت چون غذاهای مختلف با قیمتهای مختلف بودن تعجب وار نگاشون کردم و گفتم: _وای چرا گذاشتینننن خب ؟. +چیکارش کنم نمیذاشت که .. × راست میگه کلی اصرار کردیم نذاشت _ای بابا.. دست و دلباز شده تازگیا همه خندیدن و چیزی نگفتن! بعد از غذا چون داوود حساب کرده بود بلند شدیم و از رستوران بیرون رفتیم.. چون خسته شده بودیم فقط منتظر بودم به خونه برسم و بخوابم و پاهامم استراحت کنن با بچه ها خداحافظی کردیم و سمت خونمون راه افتادیم و اونا هم رفتن ! توی راه سرمو به صندلی ماشین تکیه دادم و چشمامو بستم که مهدی گفت: +خسته‌شدی؟ چشمامو باز کردم و گفتم: _یکم آره.. +پاهات چی ؟اذیت نیستن؟ _نه خوبم ..بریم خونه استراحت کنم +میرسیم الانا ..تو یکم استراحت کن همینجا سری تکون دادم و چشمامو دوباره بستم ! چشمام داشت گرم میشد که مهدی آروم گفت: +زهرا‌بیداری‌؟ چشمامو باز کردم و با خستگی گفتم : _آره.. رسیدیم ؟ +آره..تازه داخل حیاطیم پیاده شو از اینکه متوجه نشده بودم خندم گرفت ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part357 من و زهره که تعجب کرده بودیم نگاهی بهم کردیم و
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <مهدی > زهرا یه طورایی مشخص بود داره خوابش می‌بره و من زودتر صدا کردم که نخوابه و اول بریم خونه بعد استراحت کنه .. پیاده شدیم زهرا خواست به سمت وسایل بیاد که همون‌طور در عقب ماشین رو باز میکردم گفتم : _تو برو داخل خودم وسایلو میارم .. +زیادن آخه _اشکال نداره ، میارم خودم سری تکون داد و آروم آروم سمت خونه رفت برای اینکه چند دفعه نرم و بیام همه رو با هم برداشتم که برم داخل چون هوا یکم سرد بود.. وسایلو برداشتم و با سرعت تندی داخل خونه رفتم که از شانس بد پام به جلوی فرش گیر کرد و افتادن من همانا پخش شدن وسایل همانا :/// از وضعیتم خندم گرفته بود و میخندیدم جوری افتادم که صدای افتادنم توی خونه پیچید و زهرا توی اتاق بود و بلند داد زد : +چیشدددد؟ و دیدم سریع اومد و منو دید ولی زد زیر خنده خودمم خندم گرفت چون لباسا تو سرم ریخته بود کفش و عطر هم پخش شده بودن! زهرا نزدیکم شد و دستشو سمتم دراز کرد که بلندم کنه و گفت : +خوبه گفته بودم بزار کمکت کنم.. دستشو گرفتم و بلند شدم و خندیدم گفتم: _هوا سرد بود خواستم زود بیام خونه +حالا اشکال نداره بیا جمعشون کنیم، ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊