اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part354 سرشو پایین انداخت و لبخندی زد .. چیشد خجالتی ش
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part355
سریع پوشیدمش و از پرو بیرون اومدم که
بچه ها نظر بدن که با دیدنم همه لبخند
رو لبشون اومد و مهدی گفت :
+چقدر قشنگه .. چقدر بهت میااااد :)
چرخی زدم و گفتم :
_خداییخوبهنه؟
که همه سر تکون دادن به معنای آره..
تصمیم گرفتیم همینو بگیرم ، فقط شال و کفش میخواستم که تا زهره وسایل موردنظرشو میگرفت منم اونارو انتخاب میکردم..
کارامونو انجام دادیم و انتخابامونو کردیم و سمت حسابدار رفتیم تا بخریم ..
قیمت لباس من یکم بالا بود ولی مهدی
بدون اینکه چیزی بگه کارتو داد و رمزو گفت و
از اینکه چیزی که دوست داشتم رو برام گرفت و قیمتش براش مهم نبود خوشحال شدم :))
لبخندی زدم و از مغازه بیرون رفتیم ،
دیگه چیزی نیاز نداشتیم و باید میرفتیم
خونه ولی خب کی حال داشت الان خسته و
کوفته غذا درست کنه ؟!
نگاهی به بچه ها کردم که قیافه اوناهم
معلوم بود گرسنشونه و اما خسته ان !
نگاهمو رو به داوود کردم و با اشارهای فهموندم که بگه همین بیرون غذا بخوریم ..
سرشو پایین انداخت خندید و بعد گفت :
+خب خب .. میگم بچهها موافقین امشب
بیرون غذا بخوریم؟
بچه ها نگاهی بهم کردن و گفتن باشه و منم
که از همون اول نظر خودم بود خوشحال شدم
و نزدیک داوود شدم و گفتم :
_واقعا ممنون نیاز بود این درخواست ..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part355 سریع پوشیدمش و از پرو بیرون اومدم که بچه ها نظ
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part356
خندهای مغرورانه کرد و بعد گفت :
+خواهش میکنم
که از قیافش و کارش خندم گرفت و بعد به
راهمون ادامه دادیم و اول سمت ماشینا
رفتیم که خریدامونو تو ماشین بزارین بعد
بریم رستوران که غذا بخوریم ..!
<رستوران ،موقعشام>
مشغول خوردن غذا و صحبت بودیم که گوشی
داوود زنگ خورد و به صفحه گوشیش نگاه کرد
ببخشیدی گفت و بلند شد رفت اون سمت ..
همونطور که قاشق غذا رو توی دهـ**نم
گذاشتم به داوود که اون سمت انگار با کسی
بحث میکرد نگاه میکردم ..
منتظر شدم برگرده و ببینم چیشده..؟!
بعد از چند دقیقه داوود اومد و نشست ،
تا من خواستم چیزی بپرسم مهدی گفت :
+داوود کی بود ؟ چیشد؟
×هیچی از سایت بود .. باید همین الانا بریم
مربوط به پرونده جدیده که گفتم ..
مهدی سری تکون داد و زیرلب گفت آها!
نگاهی کردم و گفتم :
_حداقل غذاتو کامل بخور بعد برو ..
×آره چون شاید تا صبح برنگخردند خونه !
_پس کامل بخور دیگههه..ضعف نکنی یه وقت
و زهره ادامه حرفم گفت راست میگه هااا
داوود لبخندی زد و گفت :
×چشم نگران نباشین ..
داوود تندتر از هممون غذا خورد و بلند شد
رفت و سبحان و مهدی انگار از رفتارش چیزی
فهمیدن که تا سمت پذیرش رستوران رفت
به سرعت دنبالش رفتن !
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part356 خندهای مغرورانه کرد و بعد گفت : +خواهش میکنم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part357
من و زهره که تعجب کرده بودیم نگاهی بهم
کردیم و به غذامون ادامه دادیم ..
بعد از چند دقیقه سبحان و مهدی آروم سمت میز برگشتن و مهدی گفت :
+داوود همه رو حساب کرد رفت
چون غذاهای مختلف با قیمتهای مختلف
بودن تعجب وار نگاشون کردم و گفتم:
_وای چرا گذاشتینننن خب ؟.
+چیکارش کنم نمیذاشت که ..
× راست میگه کلی اصرار کردیم نذاشت
_ای بابا.. دست و دلباز شده تازگیا
همه خندیدن و چیزی نگفتن!
بعد از غذا چون داوود حساب کرده بود بلند
شدیم و از رستوران بیرون رفتیم..
چون خسته شده بودیم فقط منتظر بودم به
خونه برسم و بخوابم و پاهامم استراحت کنن
با بچه ها خداحافظی کردیم و سمت خونمون
راه افتادیم و اونا هم رفتن !
توی راه سرمو به صندلی ماشین تکیه دادم و
چشمامو بستم که مهدی گفت:
+خستهشدی؟
چشمامو باز کردم و گفتم:
_یکم آره..
+پاهات چی ؟اذیت نیستن؟
_نه خوبم ..بریم خونه استراحت کنم
+میرسیم الانا ..تو یکم استراحت کن همینجا
سری تکون دادم و چشمامو دوباره بستم !
چشمام داشت گرم میشد که مهدی آروم گفت:
+زهرابیداری؟
چشمامو باز کردم و با خستگی گفتم :
_آره.. رسیدیم ؟
+آره..تازه داخل حیاطیم پیاده شو
از اینکه متوجه نشده بودم خندم گرفت
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part357 من و زهره که تعجب کرده بودیم نگاهی بهم کردیم و
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part358
<مهدی >
زهرا یه طورایی مشخص بود داره خوابش
میبره و من زودتر صدا کردم که نخوابه و اول
بریم خونه بعد استراحت کنه ..
پیاده شدیم زهرا خواست به سمت وسایل
بیاد که همونطور در عقب ماشین رو باز
میکردم گفتم :
_تو برو داخل خودم وسایلو میارم ..
+زیادن آخه
_اشکال نداره ، میارم خودم
سری تکون داد و آروم آروم سمت خونه رفت
برای اینکه چند دفعه نرم و بیام همه رو با هم
برداشتم که برم داخل چون هوا یکم سرد بود..
وسایلو برداشتم و با سرعت تندی داخل
خونه رفتم که از شانس بد پام به جلوی
فرش گیر کرد و افتادن من همانا پخش شدن
وسایل همانا :///
از وضعیتم خندم گرفته بود و میخندیدم
جوری افتادم که صدای افتادنم توی خونه
پیچید و زهرا توی اتاق بود و بلند داد زد :
+چیشدددد؟
و دیدم سریع اومد و منو دید ولی زد زیر خنده
خودمم خندم گرفت چون لباسا تو سرم
ریخته بود کفش و عطر هم پخش شده بودن!
زهرا نزدیکم شد و دستشو سمتم دراز کرد
که بلندم کنه و گفت :
+خوبه گفته بودم بزار کمکت کنم..
دستشو گرفتم و بلند شدم و خندیدم گفتم:
_هوا سرد بود خواستم زود بیام خونه
+حالا اشکال نداره بیا جمعشون کنیم،
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________