eitaa logo
اَمـانــہ .
512 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
هیچوقت نظر دیگران برایش مهم نبود و این‌ طوری توانست بهترین شود . .🤍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part358 <مهدی > زهرا یه طورایی مشخص بود داره خوابش می‌ب
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم وسایلو که جمع کردیم بردیم کنار اتاق گذاشتیم لباسامو عوض کردم و از اتاق که بیرون اومدم زهرا دوتا لیوان چای ریخته بود و منتظر بود من برم تا با هم بخوریم. . کنارش روی مبل نشستم و گفتم : _آخ آخ دستت درد نکنه لبخندی زد و گفت : +خواهش میکنم چای رو که خوردیم کمی از خستگیم در رفت و حالا الان وقتش بود که دیگه بریم بخوابیم. احتمال اینکه فردا محمد بیاد زیاد بود و اگر فردا میومدن شبش همه خونه مامان زهرا اینا بودیم و باید زودتر برمیگشتم خونه ‌‌! <زهرا> نوری که از لا به لای پرده به اتاق می تابید روی صورتم افتاده بود و باعث شد بیدار بشم . ‌. نگاهی کردم که دیدم مهدی همچنان خوابه گوشیو از کنار تخت برداشتم و با دیدن ساعت چشمام چهارتا شد ! ساعت ۱۲ ظهر بود و من فکر میکردم حداقل ۹ صبح باشه که گویا اشتباه فکر میکردم ! مهدی قرار بود امروز زودتر بره سرکار و اینطوری که ما خواب مونده بودیم چند دقیقه هم برای مهدی خیلی بود . . آروم به شونه مهدی زدم و گفتم : _مهدی .. مهدی بیدار شو با صدای خواب‌آلود گفت : +هوم.. _هوم چیه بیدار شو کمی تکون خورد و گفت: +زوده هنوز یکم دیگه بخوابم بعد میرم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part359 وسایلو که جمع کردیم بردیم کنار اتاق گذاشتیم لبا
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم _مهدی ساعت ۱۲ ظهره پاشو ببینم با گفتن ساعت سریع چشمامو باز کرد و گفت: +جدی میگی؟؟ _آره خواب موندیم سریع بلند شد و با دست روی پیشونی زد خندم بهش گرفته بود .. موهاش روی صورتش ریخته بود و چشماش پف داشت ، خسته و خواب‌آلود. . با بی میلی تمام بلند شد که بره دست و صورتشو بشوره ، منم تازه از خواب بیدار شده بودم ولی خب باید یه لقمه‌ی چیزی می‌گرفتم که با خودش ببره توی راه بخوره . . تا مهدی حاضر می‌شد سمت آشپزخونه اومدم و با سرعت بالا براش چندتا نون تست و پنیر و مربا توی ظرف غذا گذاشتم ، کنار ظرف غذا هم دو مشت گردو ریختم . . مهدی از سمت در صدام زد و گفت : +با من کاری نداری عزیزم ؟ برگشتم سمتش و چون میدونستم اونجا می‌تونه چایی بخوره دیگه آب داغ نذاشتم و همون ظرف رو بردم .! _بیا اینو داخل سایت بخور. . +ممنونم ازت زهرا جانم:) لبخندی زدم و با خداحافظی بدرقش کردم چون میدونستم ناهار تنهام برای همین از ناگت مرغی که توی خونه داشتیم کمی درست کردم و خوردم و بعدش رفتم تو گوشی که دیدم نگین پیام داده امروز برمی‌گردم.. براش نوشتم باشه عزیزم منتظرتونیم ! پس امشب قرار بود بریم خونه مامان اینا و متاسفانه امروز هم مهدی دیر رفته بود سرکارش و معلوم نبود کی بتونه بیاد ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part360 _مهدی ساعت ۱۲ ظهره پاشو ببینم با گفتن ساعت سری
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم بلند شدم که خونه رو یکم تمیز کنم تا حوصلم سرجاش بیاد ، اول از اتاقامون شروع کردم خریدای دیشب رو توی کمد گذاشتم و بعد جارویی تو اتاق کشیدم و با دستمال میز آرایشمو تمیز کردم . . اون اتاق دیگری فقط داخلش فرش و یدونه کمد کتابخونه بود و تمیز بود و در اصل اون اتاق برای وقتی بود که بچمون به دنیا میومد آخ ، بچمون:)) بیرون اومدم و سالنو تمیز کردم و بعد نوبت آشپزخونه شد ، که باید سینک و گاز رو تمیز میکردم تمام کارام یک ساعتی طول کشید ولی خب به نظرم خیلی خوب بود و همه جا بوی تمیزی گرفت وقتش بود برای امشب بدون عصا راه رفتنو امتحان کنم ، چون حالم داشت خوب میشد دیگه می‌تونستم تعادلمو حفظ کنم و بدون عصا راه برم و برای همین چندبار دور خونه چرخیدم و بدون عصا تونستم راه برم خیلی خوشحال شدم و لبخندی از رضایت زدم <ساعت شیش غروب> من داشتم کم‌کم آماده میشدم ولی هنوز خبری از مهدی نبود ، چون دیگه الانا باید می‌رسید گوشیمو از روی میز برداشتم و شماره مهدی رو گرفتم ، چند بوق خورد ولی جوابی نداد ! کنارش گذاشتم و به آماده شدنم ادامه دادم دیگه میخواستم چادرمو بپوشم که صدای پیامک گوشیم اومد . . گوشیمو برداشتم که مهدی نوشته بود : <سلام چطوری عزیزم ؟ ببخشید دستم بنده نمیتونم بهت زنگ بزنم دیرتر هم میام خودت با اسنپ برو ببخشید‌‌ بازم مواظب خودت باش> میدونستم احتمال داره دیرتر بیاد برای همین براش نوشتم: <سلام جانم اشکال نداره خودم میرم توهم مواظب خودت باش :) > درخواست اسنپ کردم و بعد گوشیمو توی کیفم گذاشتم و چادرمو پوشیدم و کیفمو برداشتم و از خونه بیرون رفتم . . ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part361 بلند شدم که خونه رو یکم تمیز کنم تا حوصلم سرجاش
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم اسنپ بعد ده دقیقه اومد ، سوار شدم و سمت خونه مامان اینا راه افتادم ‌. . رسیدم و حساب کردم ، پیاده شدم و زنگ خونه رو فشار دادم. . چون آیفون تصویری بود مامان سریع در رو باز کرد ،وارد شدم و در رو بستم از حیاط رد شدم و به درختای حیاط که رشد کرده بودن و بزرگتر شده بودن نگاه کردم ! از همون داخل حیاط بوی غذای مامان میومد وارد خونه شدم و توی بغل مامانم پریدم. . مامان پیشونیمو بوس کرد و گفت: +میبینم که بدون عصا اومدی .. _آره امروز تونستم بدون عصا راه برم :)) +خداروشکر که دیگه سلامتیتو بدست آوردی لبخندی زدم و چادرمو درآوردم و سمت اتاقمون رفتم، وارد اتاق شدم که تمام روزایی که اینجا گذرونده بودم جلوی چشمم اومد چقد دلم برای اینجا تنگ شده بود :)) کمی بغض کردم و اشک توی چشمام جمع شده بود ، اتاق هنوز همون‌طور مونده بود بدون اینکه تغییری داخلش به وجود بیاد.. هنوز تختم و یه سری وسایلم که اینجا بود سرجاشون بودن دست نخورده بودن.. چادرمو روی چوب لباسی آویزون کردم و لباسامو عوض کردم. ‌.! یه شومیز و شلوار زرشکی آورده بودم با روسری کرمی برای امشب .. پایین رفتم و وارد آشپزخونه شدم که مامان داشت برنج رو دم میکرد و از اون سمت مرغ سرخ میکرد .. در قابلمه بعدی رو که باز کردم بوی قرمه سبزی پیچید توی خونه .:)) _چه رنگ و بویی راه انداختی مامان خانوم خندید و به کارش ادامه داد و من برای اینکه کمکش کنم گفتم سالاد و ادامه درست کردن مرغ ها با خودم! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊