اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part358 <مهدی > زهرا یه طورایی مشخص بود داره خوابش میب
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part359
وسایلو که جمع کردیم بردیم کنار اتاق گذاشتیم
لباسامو عوض کردم و از اتاق که بیرون اومدم
زهرا دوتا لیوان چای ریخته بود و منتظر بود من برم تا با هم بخوریم. .
کنارش روی مبل نشستم و گفتم :
_آخ آخ دستت درد نکنه
لبخندی زد و گفت :
+خواهش میکنم
چای رو که خوردیم کمی از خستگیم در رفت
و حالا الان وقتش بود که دیگه بریم بخوابیم.
احتمال اینکه فردا محمد بیاد زیاد بود و اگر
فردا میومدن شبش همه خونه مامان زهرا
اینا بودیم و باید زودتر برمیگشتم خونه !
<زهرا>
نوری که از لا به لای پرده به اتاق می تابید
روی صورتم افتاده بود و باعث شد بیدار بشم . .
نگاهی کردم که دیدم مهدی همچنان خوابه
گوشیو از کنار تخت برداشتم و با دیدن ساعت
چشمام چهارتا شد !
ساعت ۱۲ ظهر بود و من فکر میکردم حداقل ۹
صبح باشه که گویا اشتباه فکر میکردم !
مهدی قرار بود امروز زودتر بره سرکار و
اینطوری که ما خواب مونده بودیم چند دقیقه
هم برای مهدی خیلی بود . .
آروم به شونه مهدی زدم و گفتم :
_مهدی .. مهدی بیدار شو
با صدای خوابآلود گفت :
+هوم..
_هوم چیه بیدار شو
کمی تکون خورد و گفت:
+زوده هنوز یکم دیگه بخوابم بعد میرم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part359 وسایلو که جمع کردیم بردیم کنار اتاق گذاشتیم لبا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part360
_مهدی ساعت ۱۲ ظهره پاشو ببینم
با گفتن ساعت سریع چشمامو باز کرد و گفت:
+جدی میگی؟؟
_آره خواب موندیم
سریع بلند شد و با دست روی پیشونی زد
خندم بهش گرفته بود ..
موهاش روی صورتش ریخته بود و چشماش
پف داشت ، خسته و خوابآلود. .
با بی میلی تمام بلند شد که بره دست و
صورتشو بشوره ، منم تازه از خواب بیدار شده
بودم ولی خب باید یه لقمهی چیزی میگرفتم
که با خودش ببره توی راه بخوره . .
تا مهدی حاضر میشد سمت آشپزخونه اومدم
و با سرعت بالا براش چندتا نون تست و پنیر و
مربا توی ظرف غذا گذاشتم ، کنار ظرف غذا
هم دو مشت گردو ریختم . .
مهدی از سمت در صدام زد و گفت :
+با من کاری نداری عزیزم ؟
برگشتم سمتش و چون میدونستم اونجا
میتونه چایی بخوره دیگه آب داغ نذاشتم
و همون ظرف رو بردم .!
_بیا اینو داخل سایت بخور. .
+ممنونم ازت زهرا جانم:)
لبخندی زدم و با خداحافظی بدرقش کردم
چون میدونستم ناهار تنهام برای همین از
ناگت مرغی که توی خونه داشتیم کمی درست
کردم و خوردم و بعدش رفتم تو گوشی
که دیدم نگین پیام داده امروز برمیگردم..
براش نوشتم باشه عزیزم منتظرتونیم !
پس امشب قرار بود بریم خونه مامان اینا
و متاسفانه امروز هم مهدی دیر رفته بود
سرکارش و معلوم نبود کی بتونه بیاد
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part360 _مهدی ساعت ۱۲ ظهره پاشو ببینم با گفتن ساعت سری
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part361
بلند شدم که خونه رو یکم تمیز کنم تا حوصلم
سرجاش بیاد ، اول از اتاقامون شروع کردم
خریدای دیشب رو توی کمد گذاشتم و بعد
جارویی تو اتاق کشیدم و با دستمال میز
آرایشمو تمیز کردم . .
اون اتاق دیگری فقط داخلش فرش و یدونه
کمد کتابخونه بود و تمیز بود و در اصل اون
اتاق برای وقتی بود که بچمون به دنیا میومد
آخ ، بچمون:))
بیرون اومدم و سالنو تمیز کردم و بعد نوبت
آشپزخونه شد ، که باید سینک و گاز رو تمیز میکردم
تمام کارام یک ساعتی طول کشید ولی خب به نظرم خیلی خوب بود و همه جا بوی تمیزی گرفت
وقتش بود برای امشب بدون عصا راه رفتنو
امتحان کنم ، چون حالم داشت خوب میشد
دیگه میتونستم تعادلمو حفظ کنم و بدون عصا راه برم و برای همین چندبار دور خونه چرخیدم و بدون عصا تونستم راه برم
خیلی خوشحال شدم و لبخندی از رضایت زدم
<ساعت شیش غروب>
من داشتم کمکم آماده میشدم ولی هنوز
خبری از مهدی نبود ، چون دیگه الانا باید میرسید
گوشیمو از روی میز برداشتم و شماره مهدی
رو گرفتم ، چند بوق خورد ولی جوابی نداد !
کنارش گذاشتم و به آماده شدنم ادامه دادم
دیگه میخواستم چادرمو بپوشم که صدای
پیامک گوشیم اومد . .
گوشیمو برداشتم که مهدی نوشته بود :
<سلام چطوری عزیزم ؟ ببخشید دستم بنده
نمیتونم بهت زنگ بزنم دیرتر هم میام خودت
با اسنپ برو ببخشید بازم مواظب خودت باش>
میدونستم احتمال داره دیرتر بیاد برای همین
براش نوشتم:
<سلام جانم اشکال نداره خودم میرم توهم
مواظب خودت باش :) >
درخواست اسنپ کردم و بعد گوشیمو توی
کیفم گذاشتم و چادرمو پوشیدم
و کیفمو برداشتم و از خونه بیرون رفتم . .
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part361 بلند شدم که خونه رو یکم تمیز کنم تا حوصلم سرجاش
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part362
اسنپ بعد ده دقیقه اومد ، سوار شدم و
سمت خونه مامان اینا راه افتادم . .
رسیدم و حساب کردم ، پیاده شدم و زنگ
خونه رو فشار دادم. .
چون آیفون تصویری بود مامان سریع
در رو باز کرد ،وارد شدم و در رو بستم از
حیاط رد شدم و به درختای حیاط که رشد کرده
بودن و بزرگتر شده بودن نگاه کردم !
از همون داخل حیاط بوی غذای مامان میومد
وارد خونه شدم و توی بغل مامانم پریدم. .
مامان پیشونیمو بوس کرد و گفت:
+میبینم که بدون عصا اومدی ..
_آره امروز تونستم بدون عصا راه برم :))
+خداروشکر که دیگه سلامتیتو بدست آوردی
لبخندی زدم و چادرمو درآوردم و سمت
اتاقمون رفتم، وارد اتاق شدم که تمام روزایی
که اینجا گذرونده بودم جلوی چشمم اومد چقد دلم برای اینجا تنگ شده بود :))
کمی بغض کردم و اشک توی چشمام جمع
شده بود ، اتاق هنوز همونطور مونده بود
بدون اینکه تغییری داخلش به وجود بیاد..
هنوز تختم و یه سری وسایلم که اینجا بود
سرجاشون بودن دست نخورده بودن..
چادرمو روی چوب لباسی آویزون کردم و
لباسامو عوض کردم. .!
یه شومیز و شلوار زرشکی آورده بودم با
روسری کرمی برای امشب ..
پایین رفتم و وارد آشپزخونه شدم که مامان
داشت برنج رو دم میکرد و از اون سمت مرغ
سرخ میکرد ..
در قابلمه بعدی رو که باز کردم بوی قرمه
سبزی پیچید توی خونه .:))
_چه رنگ و بویی راه انداختی مامان خانوم
خندید و به کارش ادامه داد و من برای اینکه
کمکش کنم گفتم سالاد و ادامه درست کردن
مرغ ها با خودم!
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part362 اسنپ بعد ده دقیقه اومد ، سوار شدم و سمت خونه ما
خاطراتی که توی اتاقشون داشتن>> 🥲🎀