اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part376 برای همین چیزی سفارش ندادم تا داداش هم بیاد و
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part377
<محمد >
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم :
_قراره برای پرونده جدید دوباره مهدی بره
ماموریت البته با داوود . .
اونطوری که زهرا نگام میکرد میترسم الانا
صداشو بلند کنه یا یه عکس العملی نشون بده
ولی تنها کاری که کرد سکوت کرد و نگام کرد. .
بعد از چند دقیقه گفت :
+ به خودش هم گفتی قراره بره ؟
_کامل نه ولی یه چیزایی میدونه ، گفتم اول
به تو بگم که آماده باشی از قبل . .
من فهمیدم که حال زهرا عوض شد ولی
چیزی بهش نگفتم ، یه لحظه سرشو پایین
انداخت و بعد گفت :
+آره خوب شد بهم گفتی ..
دیگه به نظرم وقتش بود بریم چون خودمم
کارای سایت مونده و خب بهتر بود زهرا با
خودش یکم خلوت کنه چون بعد از اون اتفاق
زهرا برای کار مهدی ترس و استرس بیشتری داشت
بلند شدیم من رفتم حساب کنم و از کافه
که بیرون اومدیم به زهرا گفتم بیا برسونمت. .
ولی خب نیومد گفت خودش دوست داره
پیاده بره منم اصرار نکردم . .
<زهرا>
از کافه که بیرون اومدم داداش گفت بیا
برسونمت ولی خب نمیخواستم و دوست
داشتم پیاده برگردم یکم با خودم خلوت کنم ..
میدونستم دوباره مهدی مأموریت میره ولی
نه به این سرعتی که من تازه خوب شدم . .
من تازه خوب شده بودم و نیاز داشتم بعد از
این همه مدت که اذیت بودم و حالم خوب نبود انرژی قبلنم برگرده . .
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part377 <محمد > یه نفس عمیق کشیدم و گفتم : _قراره برای
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part378
به خونه رسیدم کلید به در انداختم و وارد شدم
دیگه تقریبا شب شده بود و وقتی وارد خونه
شدم بوی مرغ تو خونه پیچیده بود . .
مستقیم رفتم آشپزخونه و نگاهی بهش کردم
که آره آماده بود دیگه برای همین بازم زیر
گازو کمتر کردم و بعد رفتم لباسامو عوض کردم
گوشیمو برداشتم و اومدم سمتم آشپزخونه
میخواستم برای کنار غذا سالاد درست کنم ..
از قبل مواد سالاد شسته بودم و تو یخچال گذاشته بودم و برای همین رفتم برداشتمشون
و روی میز ناهارخوری نشستم . .
مشغول خورد کردن کاهو و هویج و گوجه شدم
ظرفی آوردم و داخلش ریختمشون و کمی
هویج رنده شده برای قشنگی کنارش ریختم!
میخواستم بلند بشم که برم سس سالاد رو
درست کنم که پیامی برای گوشیم اومد..
دستامو با دستمال خشک کردم و گوشیمو برداشتم
پیام از طرف مهدی بود ، بازش کردم که نوشته بود:
<سلام عزیزدلم ، من امشب یکم دیرتر میام خونه گفتم بهت بگم شبت بخیر >
وای نه ، من گفتم امشب میاد خونههه !
ناراحت شدم که نمیاد و با ناراحتی نوشتم :
<سلام مهدی جان باشه مواظب خودت باش>
جز این چیز دیگه ای نمیتونستم بگم و فقط
تنها چیزی که گفتم همین بود . .
سالاد رو برداشتم و توی یخچال گذاشتم و
فقط کمی برای خودم ریختم تو ظرف تا کنار
غذام بخورم . .
احتمال داشت تا نزدیکای صبح نیاد برای
همین دیگه زیر غذا رو خاموش کردم تا غذامو
بخورم بعد سهم مهدی رو بزارم داخل یخچال
که وقتی اومد داغ کنه بخوره
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________