اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part378 به خونه رسیدم کلید به در انداختم و وارد شدم دیگ
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part379
برای خودم شام کشیدم و شروع کردم به
خوردن و بعد غذای مهدی رو توی یخچال
گذاشتم و سالاد رو کنار قابلمه غذاش و بعد
روی یک کاغذ نوشتم:
<هر وقت اومدی غذاتو داغ کن بخور >
ظرفا رو شستم و از آشپزخونه بیرون اومدم و
برقای خونه رو خاموش کردم و در رو قفل کردم
سمت اتاق رفتم که دیگه بخوابم . .
هر دفعه که وارد اتاق میشدم بوی گلایی که
مهدی تازه برام گرفته بود بهم میخورد !
برق اتاق رو خاموش کردم و فقط چراغ خواب
روشن کردم. .
همینطور که چشمامو بستم صدای نم نم
بارون و آرومی از بیرون اومد . .
افتادم یاد مهدی که وقتی میخواست بره
لباس چندان گرمی نبرده بود و میدونستم
سردش میشه برای همین دوباره چشمامو باز
کردم و بهش پیام دادم :
<وقتی میخوای برگردی حواست باشه سرما
نخوری یه طوری بیا سردت نشه شبت بخیر>
دیگه واقعا خسته بودم و به محض اینکه
چشمامو بستم غرق خواب شدم . .
<مهدی>
امشب کارم طول میکشید و البته قرار بود
جای یکی از بچه ها شیفت وایسم . .
وقتی میخواستم بیام سرکار هوا خوب بود و با
یه پیرهن ساده اومدم اما الان هوا سرد بود
و بارون هم میبارید . .
همینطور که مشغول کارم بود صدای پیام
گوشیم اومد ، حدس میزدم زهرا باشه !
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part379 برای خودم شام کشیدم و شروع کردم به خوردن و بعد
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part380
اول نگاهی به ساعت کردم که تقریبا ۱۲ و نیم
شب بود . .
رمز گوشی رو زدم که پیام زهرا رو دیدم که
برام نوشته بود :
<وقتی میخوای برگردی حواست باشه سرما
نخوری یه طوری بیا سردت نشه شبت بخیر>
آخ آخ این دختر معلوم بود چقدر به فکرمه :)
لبخندی زدم و براش نوشتم:
<چشم عزیزدلم شما با خیال راحت بخواب
حواسم هست >
گوشیمو کنار گذاشتم و به کارم ادامه دادم
قرار بود هم به جای یکی از بچه ها وایسم هم
یه سری کارایی که سبحان باید انجام میداد
من انجام بدم که اونم کاراش بیوفته جلو
و دیگه فردا کارت های عروسی شونو باید
پخش میکردیم . .
کارای خودمو که انجام دادم رفتم سر میز
سبحان که کارای اونم انجام بدم !
<ساعت پنج صبح موقع اذان >
بعد از اینکه نمازمو توی نمازخانه سایت خوندم
دیگه وقتش بود برگردم خونه . .
همچنان بارون ادامه داشت ، برای اینکه سرما
نخورم رفتم تو استراحتگاه سایت و یدونه پتو برداشتم
در استراحتگاه رو که بستم پتو روی سرم
انداختم و به خودم پیچوندم . .
از پله ها پایین رفتم که دیدم داوود نشسته
سر میزش و داره لپتاپشو روشن میکنه !
یهویی شـیطـ**نتی انگار قلقلکم داد که برم
اذیتش کنم و تلافی پریشبو سرش دربیارم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part380 اول نگاهی به ساعت کردم که تقریبا ۱۲ و نیم شب ب
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part381
آروم آروم رفتم سمتش و پشت سرش وایسادم
دستمو روی شونش گذاشتم که یهو از خم بودن صاف شدن و برگشت سمتم . .
یه طوری پرید از جاش که از خنده قهقهه زدم
نگاهی بهم کرد و گفت :
+خب آخه دیوونه شدی این سر و وضعو برای
خودت درست کردی !!
_سرده داوود خان ، من فقط یه پیرهن تنمه
+خب سردته چرا مردم آزاری میکنی ؟
خندیدم و گفتم :
_مردم آزاری نه ، برادر زن آزاری بهتره !
دستی به ریشش آورد و با حالتی گفت :
+نظرت درمورد داماد آزاری چیه داداش؟
_به نظرم کار درستی نیست
خندید و گفت :
+تو که از دست من در نمیری ، یه طوری بترسونمت
خندیدم و دیگه چیزی نگفتم و رفتم سمت
میز و چندتا برگهای که آماده کرده بودم رو
آوردم و به داوود دادم و گفتم :
_اینارو بده محمد بخونه ، من دیگه برم
+باشه حله خداحافظ
_خداحافظ
با همون پتو و اون وضعیت از سایت بیرون
اومدم و با خودم گفتم کاش کسی از بچه های
سایت نبینن منو چون دیگه ولکن من نبودم
سریع سوار ماشین شدم و به سمت خونه راه افتادم
هم گرسنه بودم و هم خسته . .
بعد از حدود ۱۵ دقیقه رسیدم خونه ، ماشین
رو جلوی در پارک کردم و وارد خونه شدم
در خونه رو که باز کردم دیدم زهرا با چادر
نماز روی مبل خوابش برده ، آخ :))
فکر کنمم منتظر من بوده :)
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part381 آروم آروم رفتم سمتش و پشت سرش وایسادم دستمو روی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part382
لبخندی زدم و پتو رو از سرم برداشتم و کنار
خونه انداختم و رفتم سمت اتاق که براش
پتو بیارم و بندازم روش . .
پتویی از کمد برداشتم و آوردم و به محض
اینکه روش انداختم تکونی خورد ، اما
خداروشکر چشماشو باز نکرد و خواب زده نشد
اول رفتم اتاق لباسامو عوض کردم و بعد
اومدم آشپزخونه و رفتم در یخچال رو باز کردم
دوتا قابلمه و یادداشت کنار هم بودن و گفتم
قطعا همین غذاس و بیرونش آوردم. .
زهرا روی یادداشت نوشته بود :
<هر وقت اومدی غذاتو داغ کن بخور >
یادداشت رو کنار گذاشتم و قابلمه هارو روی
گاز گذاشتم تا غذا داغ بشه . .
غذا زرشک و پلو و مرغ بود و چقدم هوس کرده بودم
تا غذاها داغ میشدن از سالاد میخوردم . .
خیلی آروم این کارا رو میکردم که یه وقت زهرا
بیدار نشه ، دیگه تقریبا غذا داغ شده بوده
و زیرشو خاموش کردم و توی ظرف ریختم
شروع کردم به غذا خوردن و عجیب هم بهم
حال داد چون واقعا دلم ضعف کرده بود . .
غذامو که خوردم ظرف هارو آروم توی
ظرفشویی گذاشتم و سمت اتاق رفتم. .
پتویی که روی زهرا انداخته بودم رو بیشتر
کشیدم روی شونه هاش که سردش نشه!
دیگه ساعت شیش صبح شده و منم خسته
بودم وارد اتاق که شدم خودمو روی تخت
انداختم و تصمیم داشتم تا خود ظهر بخوابم
گوشیمو روی سایلنت زدم و کنار میز گذاشتم
پتو رو روی خودم کشیدم و چشمامو بستم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________