eitaa logo
اَمـانــہ .
516 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part378 به خونه رسیدم کلید به در انداختم و وارد شدم دیگ
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم برای خودم شام کشیدم و شروع کردم به خوردن و بعد غذای مهدی رو توی یخچال گذاشتم و سالاد رو کنار قابلمه غذاش و بعد روی یک کاغذ نوشتم: <هر وقت اومدی غذاتو داغ کن بخور > ظرفا رو شستم و از آشپزخونه بیرون اومدم و برقای خونه رو خاموش کردم و در رو قفل کردم سمت اتاق رفتم که دیگه بخوابم . ‌. هر دفعه که وارد اتاق میشدم بوی گلایی که مهدی تازه برام گرفته بود بهم میخورد ! برق اتاق رو خاموش کردم و فقط چراغ خواب روشن کردم. . همینطور که چشمامو بستم صدای نم نم بارون و آرومی از بیرون اومد . . افتادم یاد مهدی که وقتی می‌خواست بره لباس چندان گرمی نبرده بود و میدونستم سردش میشه برای همین دوباره چشمامو باز کردم و بهش پیام دادم : <وقتی میخوای برگردی حواست باشه سرما نخوری یه طوری بیا سردت نشه شبت بخیر> دیگه واقعا خسته بودم و به محض اینکه چشمامو بستم غرق خواب شدم . . <مهدی> امشب کارم طول می‌کشید و البته قرار بود جای یکی از بچه ها شیفت وایسم . . وقتی میخواستم بیام سرکار هوا خوب بود و با یه پیرهن ساده اومدم اما الان هوا سرد بود و بارون هم می‌بارید . . همینطور که مشغول کارم بود صدای پیام گوشیم اومد ، حدس میزدم زهرا باشه ! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part379 برای خودم شام کشیدم و شروع کردم به خوردن و بعد
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم اول نگاهی به ساعت کردم که تقریبا ۱۲ و نیم شب بود . . رمز گوشی رو زدم که پیام زهرا رو دیدم که برام نوشته بود : <وقتی میخوای برگردی حواست باشه سرما نخوری یه طوری بیا سردت نشه شبت بخیر> آخ آخ این دختر معلوم بود چقدر به فکرمه :) لبخندی زدم و براش نوشتم: <چشم عزیزدلم شما با خیال راحت بخواب حواسم هست > گوشیمو کنار گذاشتم و به کارم ادامه دادم قرار بود هم به جای یکی از بچه ها وایسم هم یه سری کارایی که سبحان باید انجام میداد من انجام بدم که اونم کاراش بیوفته جلو و دیگه فردا کارت های عروسی شونو باید پخش میکردیم . . کارای خودمو که انجام دادم رفتم سر میز سبحان که کارای اونم انجام بدم ! <ساعت پنج صبح موقع اذان > بعد از اینکه نمازمو توی نمازخانه سایت خوندم دیگه وقتش بود برگردم خونه . . همچنان بارون ادامه داشت ، برای اینکه سرما نخورم رفتم تو استراحتگاه سایت و یدونه پتو برداشتم در استراحتگاه رو که بستم پتو روی سرم انداختم و به خودم پیچوندم . . از پله ها پایین رفتم که دیدم داوود نشسته سر میزش و داره لپتاپشو روشن میکنه ! یهویی شـیطـ**نتی انگار قلقلکم داد که برم اذیتش کنم و تلافی پریشبو سرش دربیارم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part380 اول نگاهی به ساعت کردم که تقریبا ۱۲ و نیم شب ب
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم آروم آروم رفتم سمتش و پشت سرش وایسادم دستمو روی شونش گذاشتم که یهو از خم بودن صاف شدن و برگشت سمتم . . یه طوری پرید از جاش که از خنده قهقهه زدم نگاهی بهم کرد و گفت : +خب آخه دیوونه شدی این سر و وضعو برای خودت درست کردی !! _سرده داوود خان ، من فقط یه پیرهن تنمه +خب سردته چرا مردم آزاری میکنی ؟ خندیدم و گفتم : _مردم آزاری نه ، برادر زن آزاری بهتره ! دستی به ریشش آورد و با حالتی‌ گفت : +نظرت درمورد داماد آزاری چیه داداش؟ _به نظرم کار درستی نیست خندید و گفت : +تو که از دست من در نمیری ، یه طوری بترسونمت خندیدم و دیگه چیزی نگفتم و رفتم سمت میز و چندتا برگه‌ای که آماده کرده بودم رو آوردم و به داوود دادم و گفتم : _اینارو بده محمد بخونه ، من دیگه برم +باشه حله خداحافظ _خداحافظ با همون پتو و اون وضعیت از سایت بیرون اومدم و با خودم گفتم کاش کسی از بچه های سایت نبینن منو چون دیگه ولکن من نبودم سریع سوار ماشین شدم و به سمت خونه راه افتادم هم گرسنه بودم و هم خسته . . بعد از حدود ۱۵ دقیقه رسیدم خونه ، ماشین رو جلوی در پارک کردم و وارد خونه شدم در خونه رو که باز کردم دیدم زهرا با چادر نماز روی مبل خوابش برده ، آخ :)) فکر کنمم منتظر من بوده :) ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part381 آروم آروم رفتم سمتش و پشت سرش وایسادم دستمو روی
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم لبخندی زدم و پتو رو از سرم برداشتم و کنار خونه انداختم و رفتم سمت اتاق که براش پتو بیارم و بندازم روش . . پتویی از کمد برداشتم و آوردم و به محض اینکه روش انداختم تکونی خورد ، اما خداروشکر چشماشو باز نکرد و خواب زده نشد اول رفتم اتاق لباسامو عوض کردم و بعد اومدم آشپزخونه و رفتم در یخچال رو باز کردم دوتا قابلمه و یادداشت کنار هم بودن و گفتم قطعا همین غذاس و بیرونش آوردم. . زهرا روی یادداشت نوشته بود : <هر وقت اومدی غذاتو داغ کن بخور > یادداشت رو کنار گذاشتم و قابلمه هارو روی گاز گذاشتم تا غذا داغ بشه . . غذا زرشک و پلو و مرغ بود و چقدم هوس کرده بودم تا غذاها داغ میشدن از سالاد می‌خوردم . . خیلی آروم این کارا رو میکردم که یه وقت زهرا بیدار نشه ، دیگه تقریبا غذا داغ شده بوده و زیرشو خاموش کردم و توی ظرف ریختم شروع کردم به غذا خوردن و عجیب هم بهم حال داد چون واقعا دلم ضعف کرده بود . . غذامو که خوردم ظرف هارو آروم توی ظرفشویی گذاشتم و سمت اتاق رفتم. . پتویی که روی زهرا انداخته بودم رو بیشتر کشیدم روی شونه هاش که سردش نشه! دیگه ساعت شیش صبح شده و منم خسته بودم وارد اتاق که شدم خودمو روی تخت انداختم و تصمیم داشتم تا خود ظهر بخوابم گوشیمو روی سایلنت زدم و کنار میز گذاشتم پتو رو روی خودم کشیدم و چشمامو بستم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی ما هم دلمون می‌خواست¹¹⁰❤️‍🩹 : )
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پـدر ایـران روزت مبـارک آقا جـان. . سـایه‌ات مسـتدام 🫀🥲
ولی بیا قبول کن که قشنگ تر از کهکشان چشمات هیچی وجود نداره.👀🥲🫀