eitaa logo
اَمـانــہ .
516 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
‌و ما زمستان دیگرى را سپرى خواهیم کرد. با عصیان بزرگى که در درونمان هست، و تنها چیزى که گرممان میدارد، آتش مقدس امیدوارى‌ست🌱ᥫ᭡ |
اَمـانــہ .
-
همونجا که خسته شدی همونجا که نای ِادامه دادن نداشتی همونجا که شکست خوردی دقیقا همونجا باید بلند بشی اونجاس که برنده و بازنده مشخص میشه؛🤍 | |
تو مُعجِزه زِندگی مَنی♥️💍
این کتاب قشنگ رو بخونم و حتما در آخرش نظرمو بهتون میگم. .♥️
با شادی در آسمان دل‌ها طلعت مهتاب جلوه شده است ،ای یاران گل بریزید که تولد حضرت ارباب آمده است ♥️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part384 اونا رو که خوب مخلوط کردم دستامو شستم و بعد ماه
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم از اتاق که بیرون اومدم لبخندم از روی لبام رفت ، یعنی چه خوبی دیده بود که اینقدر ترسیده ؟ ممکنه . . ، نه نه معمولا مهدی کم کابوس میدید ولی خب من نگران شدم که کابوس چی بود ؟ چون هیچی نگفت و فقط آب رو خورد . . همه فکرا رو ازم سرم بیرون کردم و رفتم که ادامه کتلت هارو درست کنم و البته حواسم خودمو با اونا پرت کنم . .! <مهدی> کابوسی که دیده بودم همش جلوی چشمم بود تو خوابم تنها بودم و به دنبال یکی می‌گشتم حتی نمی‌خواستم ادامه‌ش رو تو ذهنم یادآوری کنم چون سردردمو بیشتر میکرد ! دیشب که نخوابیده بودم الانم اینطور شد و خب دیگه باید بیدار میشدم چون نزدیکای وقت ناهار بود ، بوی کتلت زهرا هم که توی خونه پیچیده بود و من رو گرسنه تر کرد . ‌. از تخت بلند شدم و لیوان توی دستمو روی میز کنار تخت گذاشتم رفتم تو سرویس که آبی به صورتم بزنم! بعد از شستن دست و صورتم رفتم جلوی آشپزخونه که زهرا مشغول درست کردن غذا بود ولی من هر وقت که زهرا رو می‌دیدم همه‌ی خستگی و دردام یادم می‌رفت :)) آروم رفتم جلو و از پشت سرشو بوس کردم سریع نگاهی بهم کرد و اومد چیزی بگه که انگار حرفشو خورد و لبخند زد. . کنار گاز وایسادم و گفتم: _خسته‌نباشی ، کی آماده میشه ؟ +مرسی آمادس تقریبا ، چندتا دیگه مونده سری تکون دادم و روی صندلی نشستم گوشی رو از جیبم درآوردم و منتظر شدم تا غذا آماده بشه چون بدجوری شکمم ضعف میرفت به داوود پیام دادم و براش نوشتم : <سلام داوود چطوری ؟ محمد هنوز تصمیم نگرفته قراره کیا رو بفرسته ؟ > بعدش هم سری به پیامای رسول زدم که چندتا فایل برام فرستاده بود تا روی لپ‌تاپ توی خونه روشون کار کنم ! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________