اَمـانــہ .
-
با شادی در آسمان دلها طلعت مهتاب
جلوه شده است ،ای یاران گل بریزید که تولد
حضرت ارباب آمده است ♥️
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part384 اونا رو که خوب مخلوط کردم دستامو شستم و بعد ماه
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part385
از اتاق که بیرون اومدم لبخندم از روی لبام رفت ، یعنی چه خوبی دیده بود که اینقدر ترسیده ؟ ممکنه . . ، نه نه
معمولا مهدی کم کابوس میدید ولی خب
من نگران شدم که کابوس چی بود ؟
چون هیچی نگفت و فقط آب رو خورد . .
همه فکرا رو ازم سرم بیرون کردم و
رفتم که ادامه کتلت هارو درست کنم و البته
حواسم خودمو با اونا پرت کنم . .!
<مهدی>
کابوسی که دیده بودم همش جلوی چشمم بود
تو خوابم تنها بودم و به دنبال یکی میگشتم
حتی نمیخواستم ادامهش رو تو ذهنم
یادآوری کنم چون سردردمو بیشتر میکرد !
دیشب که نخوابیده بودم الانم اینطور شد و
خب دیگه باید بیدار میشدم چون نزدیکای
وقت ناهار بود ، بوی کتلت زهرا هم که توی خونه پیچیده بود و من رو گرسنه تر کرد . .
از تخت بلند شدم و لیوان توی دستمو روی
میز کنار تخت گذاشتم رفتم تو سرویس که
آبی به صورتم بزنم!
بعد از شستن دست و صورتم رفتم جلوی آشپزخونه که زهرا مشغول درست کردن غذا بود
ولی من هر وقت که زهرا رو میدیدم همهی
خستگی و دردام یادم میرفت :))
آروم رفتم جلو و از پشت سرشو بوس کردم
سریع نگاهی بهم کرد و اومد چیزی بگه که
انگار حرفشو خورد و لبخند زد. .
کنار گاز وایسادم و گفتم:
_خستهنباشی ، کی آماده میشه ؟
+مرسی آمادس تقریبا ، چندتا دیگه مونده
سری تکون دادم و روی صندلی نشستم
گوشی رو از جیبم درآوردم و منتظر شدم تا غذا
آماده بشه چون بدجوری شکمم ضعف میرفت
به داوود پیام دادم و براش نوشتم :
<سلام داوود چطوری ؟ محمد هنوز تصمیم
نگرفته قراره کیا رو بفرسته ؟ >
بعدش هم سری به پیامای رسول زدم که
چندتا فایل برام فرستاده بود تا روی لپتاپ
توی خونه روشون کار کنم !
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________