eitaa logo
اَمـانــہ .
512 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part454 بوی ماهیُ هنوز حس میکردم از شدت حال بدی نفسم ب
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم باور نمیشدم تا خود صبح خوابیدم! نگین و احسان و زهره همچنان خواب بودن .. آروم پشت پنجره رفتم که داداش محمد مشغول صحبت با گوشی بود .. کل حیاط رو هی قدم میزد و صحبت می‌کرد سعی کردم لب‌خوانی کنم که متوجه چیزی بشم اما تلاشم بی فایده بود .. پنجره رو باز کردم و از پشت پرده گوش دادم دقت که کردم گفت مهدی ! اسم مهدی رو آورد ؟ اشتباه شنیدم ؟ سعی کردم بیشتر بشنوم که دوباره اسم مهدی رو آورد .. پله هارو با سرعت پایین رفتم و به حیاط رسیدم ، در رو باز کردم و جلو رفتم همون لحظه داداش محمد گفت : +مهدی مطمئنی نیاز نیست من بیام ؟ ×... تلفنش رو قطع کرد و برگشت ، منُ دید.. نذاشتم چیزی بگه نزدیکترش شدم و گفتم : _درست شنیدم داداش ؟ جون‌ِ من‌بگو مهدی بود لبخند آرومی زد و گفت : +بله آقا مهدی تون بود تو راهن دارن میان خود به خود لبخندی روی لبم اومد.. -توروخدا راست میگی ؟ +آره یه دو سه روز میان ببینم عملیات اصلی چی میشه .. بدون اینکه چیزی بگم دویدم تو خونه به فاطمه زنگ بزنم ، مامان که منُ دید خنده‌ای کرد و گفت : +آروم دختر الان زمین میخوری .. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part455 باور نمیشدم تا خود صبح خوابیدم! نگین و احسان و
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم خنده‌ای کردم و سمت اتاق رفتم .. پشت در اتاق مکثی کردم که ببینم بیدار شدن یا نه که صدای آروم نگین و زهره اومد ! یهو وارد اتاق شدم که زهره گفت : +چه خبرتههه ؟؟ با ذوق خاصی گفتم : _مهدی اینا دارن میان.. از خوشحالی من اونا هم خوشحال شدن و من سریع به سمت گوشیم رفتم ، شماره فاطمه رو گرفتم .. منتظر بودم جواب بده ، چند بوق خورد که صدای خواب‌آلودی توی گوشیم پیچیده شد : +جانم ؟ _وای خواب بودییی، ببخشید خندید و گفت : +نه.. بگو _خواستم بگم داوود اینا دارن میان ، به خاله اینا هم بگو .. +راست میگی زهرااا؟ _آره به خدا ، باز حالا از داداش میپرسم ببینم کی میرسن بهت میگم .. +باشه‌باشه اینقدر هول شده بود که بدون خداحافظی قطع کرد ، از این حرکتش خندم گرفت .. همون‌طور که روی تخت نشسته بودم نفس عمیقی کشیدم ُ خیالم راحت شده بود ! به نگین اینا اشاره کردم بریم پایین ، خودم دوباره زودتر رفتم که از داداش محمد بپرسم ببینم دقیق کی میرسن .. اما صدای سحبان باعث شد حرکت نکنم! عقب رفتم و چادرمُ برداشتم و بعد به راهم ادامه دادم .. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part456 خنده‌ای کردم و سمت اتاق رفتم .. پشت در اتاق مکث
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم سلامی کردم و وارد سالن شدم ، داداش و سبحان مشغول صحبت ریزی بودم که با رفتن من حرفشونُ عوض کردن .. اهمیتی ندادم و روی مبل نشستم ! _راستی داداش کی میرسن؟ + احتمال زیاد همین امشب .. وای اگر همین امشب میومدن چقدر خوب میشد +البته بگم ۱۲ شب به بعد .. _اشکال نداره ، هروقت بود من میام سریعا به فاطمه پیام دادم و گفتم چه تایمی برمیگردن و گفتم اگر شد امشب بیان اینجا .. کلا از وقتی شنیده بودم دارن برمیگردن ، حال و هوام عوض شده بود ! دیگه مثل چند روز پیش بی حوصله نبودم .. نگین و زهره هم اومدن ، داداش بلند شد و سمت احسان رفت ، هر وقت احسانُ میدید خود به خود لبخند میزد و خوشحال میشد ! انگار دلیل خنده‌هاش توی احسان خلاصه شده بود.. حواسم به مامان بود که از آشپزخونه با عشق به محمد و احسان نگاه میکرد :) آخ آخ داوود هنوز این بچه رو ندیده بود و مطمئن بودم تا برسه این بچه رو دیگه بغل کسی نمیده .. ناهار رو که خوردیم تصمیم گرفتم برم خونه خودمون یه تمیزکاری کوچیکی کنم و بعد برای شام دوباره برگردم .. چند روزی میشد که اصلا خونه نرفته بودم و دلم تنگ شده بود .. داداش کلی اصرار کرد منُ برسونه اما قبول نکردم و خواستم کمی هم پیاده روی کنم ! به کوچه که رسیدم و چشمم به در خونمون افتاد لبخندی روی لبم اومد.. این خونه ، خونه ای عشق ما بود ، خونه ای که ما داخلش تماما احساس خوبی داشتیم .. همین که پامُ توی خونه گذاشتم چشمم به گلای تشنه و قشنگم افتاد.. آبپاش گلا رو برداشتم و پر آبش کردم ! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part457 سلامی کردم و وارد سالن شدم ، داداش و سبحان مشغو
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم دونه دونه با حوصله به همشون آب دادم .. خونه کاملا تمیز بود فقط میخواست یه دستمال به روی میز ها بکشم .. آنقدری مشغول خودم و خونه بودم که نفهمیدم ساعت چطور گذشت و غروب شد .. قبلش به داداش پیام دادم که ببینم اومدن مهدی اینا برای امشب قطعیه یا نه ؟.. چند دقیقه‌ای طول نکشید که با آره داداش روبه رو شدم ، رفتم توی اتاقم و برای امشب یدونه عبای کرمی با روسری سفید صورتی برداشتم که با خودمم ببرم اونجا عوض کنم ! چادرمُ پوشیدم و از خونه بیرون زدم .. •••• و قـسم بـه شـوق وصـال :) با داداش محمد توی فرودگاه منتظر بودیم برسن ، هر لحظه شوق بیشتر داشتم که بلاخره بعد چند هفته مهدی رو ببینم .. استایلی که انتخاب کرده بودم خیلی شیک شده بود و از این بابت خوشحال بودم ! خانواده ما و خاله اینا روی صندلی ها نشسته بودیم و همچنان منتظر .. نگین و احسان نیومده بودن که یه وقت احسان سرما نخوره و داداش محمد قبل از اومدن به خونه ‌ی بابا نگین اینا رفته بودن و اونا رو اونجا گذاشته بود .. فرود اومدن هواپیما‌ی مهدی اینا که از سمت سیستان میومدن اعلام شد ! دستی به سمت روسری بردم و بلند شدم .. همگی به سمت پله برقی ها رفتیم سر من پایین بود و با فاطمه صحبت میکردم با صدای بلند سبحان که حاوی خبر دادن اومده مهدی اینا بود سرمو بالا آوردم.. اما انتظار همچین چیزی رو نداشتم ! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
حاجی الان فک کنم تابوت مهدی رو میارن😂 . خودتون درخواست هیجان داشتین خب😔🤣
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- باختـنـد آنـان که با غـیـر تـُو بـسـتـند .
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- دریاب ، که از من رمقی بیش نماند . ./¹²⁸
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی من یه روز میرم حرم این نوحه رو زمزمه میکنم :🥲
وطن فروشای خائن برای خستگی تو چشمات بمیرن برادر :)