اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part454 بوی ماهیُ هنوز حس میکردم از شدت حال بدی نفسم ب
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part455
باور نمیشدم تا خود صبح خوابیدم!
نگین و احسان و زهره همچنان خواب بودن ..
آروم پشت پنجره رفتم که داداش محمد
مشغول صحبت با گوشی بود ..
کل حیاط رو هی قدم میزد و صحبت میکرد
سعی کردم لبخوانی کنم که متوجه چیزی
بشم اما تلاشم بی فایده بود ..
پنجره رو باز کردم و از پشت پرده گوش دادم
دقت که کردم گفت مهدی !
اسم مهدی رو آورد ؟ اشتباه شنیدم ؟
سعی کردم بیشتر بشنوم که دوباره اسم
مهدی رو آورد ..
پله هارو با سرعت پایین رفتم و به حیاط رسیدم ، در رو باز کردم و جلو رفتم
همون لحظه داداش محمد گفت :
+مهدی مطمئنی نیاز نیست من بیام ؟
×...
تلفنش رو قطع کرد و برگشت ، منُ دید..
نذاشتم چیزی بگه نزدیکترش شدم و گفتم :
_درست شنیدم داداش ؟ جونِ منبگو مهدی بود
لبخند آرومی زد و گفت :
+بله آقا مهدی تون بود تو راهن دارن میان
خود به خود لبخندی روی لبم اومد..
-توروخدا راست میگی ؟
+آره یه دو سه روز میان ببینم عملیات
اصلی چی میشه ..
بدون اینکه چیزی بگم دویدم تو خونه به
فاطمه زنگ بزنم ، مامان که منُ دید خندهای
کرد و گفت :
+آروم دختر الان زمین میخوری ..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part455 باور نمیشدم تا خود صبح خوابیدم! نگین و احسان و
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part456
خندهای کردم و سمت اتاق رفتم ..
پشت در اتاق مکثی کردم که ببینم بیدار شدن
یا نه که صدای آروم نگین و زهره اومد !
یهو وارد اتاق شدم که زهره گفت :
+چه خبرتههه ؟؟
با ذوق خاصی گفتم :
_مهدی اینا دارن میان..
از خوشحالی من اونا هم خوشحال شدن و من
سریع به سمت گوشیم رفتم ، شماره فاطمه
رو گرفتم ..
منتظر بودم جواب بده ، چند بوق خورد که
صدای خوابآلودی توی گوشیم پیچیده شد :
+جانم ؟
_وای خواب بودییی، ببخشید
خندید و گفت :
+نه.. بگو
_خواستم بگم داوود اینا دارن میان ،
به خاله اینا هم بگو ..
+راست میگی زهرااا؟
_آره به خدا ، باز حالا از داداش میپرسم ببینم
کی میرسن بهت میگم ..
+باشهباشه
اینقدر هول شده بود که بدون خداحافظی
قطع کرد ، از این حرکتش خندم گرفت ..
همونطور که روی تخت نشسته بودم نفس عمیقی کشیدم ُ خیالم راحت شده بود !
به نگین اینا اشاره کردم بریم پایین ، خودم
دوباره زودتر رفتم که از داداش محمد بپرسم
ببینم دقیق کی میرسن ..
اما صدای سحبان باعث شد حرکت نکنم!
عقب رفتم و چادرمُ برداشتم و بعد به
راهم ادامه دادم ..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part456 خندهای کردم و سمت اتاق رفتم .. پشت در اتاق مکث
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part457
سلامی کردم و وارد سالن شدم ، داداش و سبحان مشغول صحبت ریزی بودم که با رفتن
من حرفشونُ عوض کردن ..
اهمیتی ندادم و روی مبل نشستم !
_راستی داداش کی میرسن؟
+ احتمال زیاد همین امشب ..
وای اگر همین امشب میومدن چقدر خوب میشد
+البته بگم ۱۲ شب به بعد ..
_اشکال نداره ، هروقت بود من میام
سریعا به فاطمه پیام دادم و گفتم چه تایمی
برمیگردن و گفتم اگر شد امشب بیان اینجا ..
کلا از وقتی شنیده بودم دارن برمیگردن ،
حال و هوام عوض شده بود !
دیگه مثل چند روز پیش بی حوصله نبودم ..
نگین و زهره هم اومدن ، داداش بلند شد و
سمت احسان رفت ، هر وقت احسانُ میدید
خود به خود لبخند میزد و خوشحال میشد !
انگار دلیل خندههاش توی احسان خلاصه شده بود..
حواسم به مامان بود که از آشپزخونه با عشق
به محمد و احسان نگاه میکرد :)
آخ آخ داوود هنوز این بچه رو ندیده بود و
مطمئن بودم تا برسه این بچه رو دیگه بغل
کسی نمیده ..
ناهار رو که خوردیم تصمیم گرفتم برم خونه
خودمون یه تمیزکاری کوچیکی کنم و بعد برای
شام دوباره برگردم ..
چند روزی میشد که اصلا خونه نرفته بودم و
دلم تنگ شده بود ..
داداش کلی اصرار کرد منُ برسونه اما قبول نکردم و خواستم کمی هم پیاده روی کنم !
به کوچه که رسیدم و چشمم به در خونمون
افتاد لبخندی روی لبم اومد..
این خونه ، خونه ای عشق ما بود ، خونه ای که
ما داخلش تماما احساس خوبی داشتیم ..
همین که پامُ توی خونه گذاشتم چشمم به
گلای تشنه و قشنگم افتاد..
آبپاش گلا رو برداشتم و پر آبش کردم !
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part457 سلامی کردم و وارد سالن شدم ، داداش و سبحان مشغو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part458
دونه دونه با حوصله به همشون آب دادم ..
خونه کاملا تمیز بود فقط میخواست یه
دستمال به روی میز ها بکشم ..
آنقدری مشغول خودم و خونه بودم که
نفهمیدم ساعت چطور گذشت و غروب شد ..
قبلش به داداش پیام دادم که ببینم اومدن
مهدی اینا برای امشب قطعیه یا نه ؟..
چند دقیقهای طول نکشید که با آره داداش روبه رو شدم ، رفتم توی اتاقم و برای امشب
یدونه عبای کرمی با روسری سفید صورتی
برداشتم که با خودمم ببرم اونجا عوض کنم !
چادرمُ پوشیدم و از خونه بیرون زدم ..
••••
و قـسم بـه شـوق وصـال :)
با داداش محمد توی فرودگاه منتظر بودیم
برسن ، هر لحظه شوق بیشتر داشتم که
بلاخره بعد چند هفته مهدی رو ببینم ..
استایلی که انتخاب کرده بودم خیلی شیک
شده بود و از این بابت خوشحال بودم !
خانواده ما و خاله اینا روی صندلی ها نشسته
بودیم و همچنان منتظر ..
نگین و احسان نیومده بودن که یه وقت
احسان سرما نخوره و داداش محمد قبل از
اومدن به خونه ی بابا نگین اینا رفته بودن و
اونا رو اونجا گذاشته بود ..
فرود اومدن هواپیمای مهدی اینا که از سمت
سیستان میومدن اعلام شد !
دستی به سمت روسری بردم و بلند شدم ..
همگی به سمت پله برقی ها رفتیم
سر من پایین بود و با فاطمه صحبت میکردم
با صدای بلند سبحان که حاوی خبر دادن
اومده مهدی اینا بود سرمو بالا آوردم..
اما انتظار همچین چیزی رو نداشتم !
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
#پیامشما
حاجی الان فک کنم تابوت مهدی رو میارن😂
.
خودتون درخواست هیجان داشتین خب😔🤣
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- باختـنـد آنـان که با غـیـر تـُو بـسـتـند .
#حضرتآقا
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- دریاب ، که از من رمقی بیش نماند . ./¹²⁸
#امامحسین
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی من یه روز میرم حرم #حضرتعباس این نوحه رو زمزمه میکنم :🥲