1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عاشقانه ست :))
#حضرتآقا | #اللهمعجللولیکالفرج
اَمـانــہ .
و او رفت :) ❤️🩹 #حضرتآقا
. . .💔
من زندگی بدونِ تورا صبر میکنم ؛
باشد ولی دو مرتبه برگرد با ظهور (( :
ایهمهدارونداردلغمدیدهمن ؛
باشبامنكتوآغازیوپایانمنی♥️!
#امامحسین
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part464 خواستیم به سمت رسول و نیما بریم که همون لحظه ا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part465
یادم نمیره ، روزی که به خانوادش خبر دادیم
صدای مادرش چقدر حال همه رو بد کرد ..
روز خاکسپاری نیما بیشتر از همهی ما رسول
ضربه دیده بود ، رفاقت داشتیم اما نه به
اندازه صمیمیت رفاقت این دوتا !
و اما تو این اتفاقی که افتاده بود و حالمون
خوب نبود تنها کسی که میتونست حالمو
عوض کنه ، زهرا بود :)
<زهرا>
صبح زود مهدی از خونه زد بیرون که بعد چند
هفته بره سایت و یه سری کارا هماهنگ کنه!
به گوشیم پیام داده بود که حتما برای جواب
آزمایش برم و بگیرمش ..
آماده شده بودم که برم و جوابُ بگیرم !
تو تاکسی همش استرس داشتم و حدسایی میزدم ..
به درمانگاه که رسیدم صلواتی گفتم و بعد
وارد شدم ، برخلاف دیشب خیلی شلوغ بود ..
میترسیدم این وسطا مریض هم بشم !
جلوی پذیرش رفتم و گفتم :
-سلام خسته نباشید .
پرستار همینطور که نگاهش به برگهها بود گفت :
+سلام بفرمایید
_برای جواب آزمایش اومدم
+سمت چپ ، پله هارو برید بالا
ممنونی گفتم و به سمت پله ها رفتم ..
آروم بالا رفتم و به بخش تحویل آزمایشها
رسیدم ، وارد که شدم یه دختر تقریبا ۲۳
ساله مشغول تحویل دادن آزمایشا بود ..
_سلام برای جواب آزمایشم اومدم
لبخندی زد و گفت :
+سلام اسمتون ؟
_زهرا محبی .
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________