eitaa logo
اَمـانــہ .
512 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
- از‌همین‌کوچولوعاا ، یه‌حاجی‌زاده‌هاو .. تهرانی‌مقدم‌هایی ، در‌بیاد‌که‌بمونید‌کجآا قایم‌م‌م‌‌بشید 💀🔥 !! .
اَمـانــہ .
و او رفت :) ❤️‍🩹 #حضرت‌آقا
. . .💔 من زندگی بدونِ تورا صبر میکنم ؛ باشد ولی دو مرتبه برگرد با ظهور (( :
ای‌همه‌دار‌و‌ندار‌دل‌غمدیده‌من ؛ باش‌با‌من‌ك‌تو‌آغازی‌و‌پایان‌منی♥️!
14.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روایـت ۸ فـروردین ماه ۱۴۰۵ / بروجرد ❤️‍🩹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part464 خواستیم به سمت رسول و نیما بریم که همون لحظه ا
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم یادم نمیره ، روزی که به خانوادش خبر دادیم صدای مادرش چقدر حال همه رو بد کرد .. روز خاکسپاری نیما بیشتر از همه‌ی ما رسول ضربه دیده بود ، رفاقت داشتیم اما نه به اندازه صمیمیت رفاقت این دوتا ! و اما تو این اتفاقی که افتاده بود و حالمون خوب نبود تنها کسی که میتونست حالمو عوض کنه ، زهرا بود :) <زهرا> صبح زود مهدی از خونه زد بیرون که بعد چند هفته بره سایت و یه سری کارا هماهنگ کنه! به گوشیم پیام داده بود که حتما برای جواب آزمایش برم و بگیرمش .. آماده شده بودم که برم و جوابُ بگیرم ! تو تاکسی همش استرس داشتم و حدسایی میزدم .. به درمانگاه که رسیدم صلواتی گفتم و بعد وارد شدم ، برخلاف دیشب خیلی شلوغ بود .. میترسیدم این وسطا مریض هم بشم ! جلوی پذیرش رفتم و گفتم : -سلام خسته نباشید . پرستار همینطور که نگاهش به برگه‌ها بود گفت : +سلام بفرمایید _برای جواب آزمایش اومدم +سمت چپ ، پله هارو برید بالا ممنونی گفتم و به سمت پله ها رفتم .. آروم بالا رفتم و به بخش تحویل آزمایش‌ها رسیدم ، وارد که شدم یه دختر تقریبا ۲۳ ساله مشغول تحویل دادن آزمایشا بود .. _سلام برای جواب آزمایشم اومدم لبخندی زد و گفت : +سلام اسمتون ؟ _زهرا محبی . ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part465 یادم نمیره ، روزی که به خانوادش خبر دادیم صدای
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم چند دقیقه ای برگه هارو جا به جا کرد و بلاخره پاکتی رو بیرون کشید ، آزمایش خودم بود ! نفس عمیقی کشیدم که گفت : +مبارک باشه ان‌شاءالله چیشد ؟ مبارک باشه ؟ یعنی حدسم درست بود ؟ نگاهی بهش کردم و برای مطمئن شدن گفتم : _جوابِ آزمایش چیه ؟ خندید و گفت : +شما الان دوماهِ که مادر شدی عزیزم باورم نمیشد ، دوماه؟ ناخودآگاه لبخندی به روی لبم اومد ، ذوق و شوق عجیبی توی وجودم زنده شد ! از تعجب هاج و واج به اون بنده خدا خیره شدم ، به خودم اومدم گفتم : _ممنونم خسته نباشی:) خندید و چیزی نگفت ، برگه رو دستم گرفتم و از درمانگاه بیرون زدم ! مهدی عاشق بچه بود اما تو این وضعیت که نیما شهید شده بود وحالشون چندان خوب نبود چطور باید خبر میدادم ؟ نمی‌دونستم باید چیکار کنم و گیج شده بودم .. همینطور که قدم میزدم چشمم به داروخونه افتاد ، دلم خواست همین الان که فهمیده بودم یه چیزی بخرم .. وارد داروخونه شدم و یدونه پستونک سفید خریدم ، سفید خریدم چون هنوز نمی‌دونستم بچه پسره یا دختر.. به سمت خونه پیاده راه افتادم و خواستم تا خونه قدم بزنم و فکر کنم ! •••• شب شده بود و هنوز مهدی خونه نیومده بود ! حداقل تا الان تونسته بودم فکر کنم.. تصمیم خودمُ گرفته بودم، جواب آزمایشُ به همراه پستونک روی میز اتاق گذاشتم و خودمُ توی آشپزخونه سرگرم کردم ! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊