eitaa logo
اَمـانــہ .
512 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
بدتریـن مـکان بـرای سقـوط ایـنجاست🕶
اَمـانــہ .
بدتریـن مـکان بـرای سقـوط ایـنجاست🕶
‌واسه خلبان‌های آمریکایی فراری یه پیغام دارم. . اسیر شدن به دست نیروهای سپاه به مراتب امن‌تر از شکار شدن توسط لرهای غیور مسلح به برنوعه😉🤣 خلاصه از ما گفتن بود🦦
تـا پای جـان بـرای ایـران 🕶🇮🇷 • صدای برنو، پیام یک ملت شاید سلاح‌ ساده‌ای باشد، اما پیامی که شلیک می‌شود روشن است : این خاک، تسلیم نمی‌شود.
بـنازممم مـوج نـود هم رد کردیـما 😂❤️‍🔥 رفـتیم ۹۳🦦
‐ غمےبہ‌وسعت‌دࢪیـٰاےبیڪࢪان‌داࢪم ؛ هواےگنبد‌زیبـٰاےجَمڪࢪان‌داࢪم ..🤍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part474 بتادینُ روی زخمش ریختم که آخ‌کوتاهی گفت .. نگاه
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم توی آشپزخونه بودم و داشتم چایی میریختم که دیدم مامان نزدیک مهدی شده و هی میگه دستت چیشده ، اونم عادی می‌گفت که چیزی نیست موقع تعمیر ماشین اینطور شده .. از چیزی که متنفر بودم دروغ بود ! به من گفت تصادف کرده به مامانش اینا یه چیز دیگه می‌گفت و معلوم نبود واقعا چه اتفاقی براش افتاده .. بریم خونه حتما باید دلیلشُ می‌پرسیدم چایی رو که بردم دور هم نشستیم و به نظرم وقتش بود بگم ، کمی از چایی خوردم و گفتم : _خب ما می‌خواستیم یه چیزی هم بهتون بگیم دیگه گفتیم یهو شام بیایم .. بابای مهدی لبخندی زد و گفت : +خوب کاری کردین نرگس نگاه ریزی به ما کرد و منتظر بود من حرفمُ بزنم ، همینطور مامانِ مهدی با لبخند به من نگاه میکرد و من لحظه‌ای استرس گرفتم .. نگاهی به مهدی کردم که سرش تو گوشی بود اخمی کردم و گفتم: _ اگه پسرتون حواسش هست بگم؟ ! همه نگاه‌ها سمتش برگشت که هول کرد و گفت: +ببخشید یه پیامی اومد باید جواب میدادم نگاهمُ به سمت جمع کردم و لبخندی زدم : _خیلی ساده میگم ، خانوادمون بزرگتر شد ! نرگس یه طوری از جاش پرید که ترسیدم اومد سمتم و محکم بغلم کرد ،پشت سرش مامان اومد و محکم گونه‌مو بوس کرد .. خیلی خوشحال شده بودن و بابای مهدی به من و مهدی تبریک می‌گفت ! نرگس هم یه طوری مهدی رو بغل کرده بود که مثل چسب بهش چسبیده بود .. نرگس که خیلی خوشحال شده بود گفت : +عجب عمه‌ای بشم من از کاراش خندیدم و سری تکون دادم .. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part475 توی آشپزخونه بودم و داشتم چایی میریختم که دیدم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم وقتش بود دیگه بریم خونه‌ی زهره اینا چون اونا هم منتظر بودن ، از نرگس اینا که خداحافظی کردیم راه افتادیم .‌. از رفتارهای امشب مهدی خوشم نیومده بود و تو ماشین حرفی نزدم ، نگاهمُ به ماشینا داده بودم که جلومون بودن .. نگاه مهدی رو حس کردم اما بازم نگاهش نکردم +چرا نگام نمیکنی ؟ نمی‌خواستم جواب سوالشُ بدم و نگاش نکردم _یکم تندتر برو بچه ها منتظرن فرمون ماشین رو پیچوند ُ وایساد ، مجبور شدم نگاهش کنم و گفتم : _چرا وایسادی؟ +چون یه نفر اینجا ناراحته .. نگاهی به روشن شدن صفحه گوشیش که انگار پیامی براش اومد کردم و گفتم : _فعلا پیام مهمتره ! گوشی رو تو جیبش گذاشت و گفت : +تیکه ننداز زهرا ، چرا ناراحتی ؟ _چرا به من میگی تصادف کردی اما به مامانت یه چیز دیگه ؟ چرا اصن زخمی شدی ؟ _با اون حرفت به مامانت باور کنم تصادف کردی؟ خیلی آروم خندید و گفت : +حرصت گرفته ها با دستم زدم تو دستی که زخمی نبود و گفتم : _آره حالا هم راه بیوفت و دوباره نگاهمُ به جلو دادم ، دستش رو جلو آورد و چادرمُ تکون داد و گفت : +از خونه بچه‌ها برگشتیم بهت میگم حالا هم دیگه نگاهتو از ما نگیر خانوم! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
00:00
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part476 وقتش بود دیگه بریم خونه‌ی زهره اینا چون اونا ه
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم لبخند کوچیکی زدم و چیزی نگفتم ، به خونه بچه ها رسیدیم که با دیدن ماشینِ داوود فهمیدم اونا هم رسیدن! زنگ خونه رو فشار دادیم که در حد چند ثانیه بعد در باز شدن ، قرار بود با آسانسور بریم واحد زهره اینا و حتی جدیدا از آسانسور میترسیدم .. همین که مهدی عدد طبقه رو زد چشمامُ بستم و نفس عمیقی کشیدم ، مهدی نزدیکتر شد و دستمُ گرفت و گفت :+نترس الان تموم میشه به محض رسیدن سریع بیرون رفتم و آخیشی گفتم ! بچه ها جلوی در منتظر ما بودن که سلام و احوالپرسی کردیم و دیدم که داوود دستشُ باز کرده و دیگه مشکلی نداشت ‌‌.. حتی میز پذیرایی هم آماده کرده بودن که سریع سبحان و داوود و مهدی یه گوشه وایسادن صحبت کردن و منم مشغول صحبت با فاطمه و زهره بودم ، متوجه نمیشدم موضوع صحبت مهدی اینا چی بود .. فاطمه که از حال و هوای دانشگاهش می‌گفت همچنین از رسول که همش داخل خودش می‌ریزه و زیاد صحبت نمیکنه ! بعد از صحبت های زیاد ، نگاهی به مهدی کردم که ببینم وقتشه بهشون بگم یا نه که چشماشو به معنی اره باز و بسته کرد .. تا خواستم چیزی بگم داوود گفت : +راستی زهرا چی میخواستی بگی ، خیلی وقته منتظرتونیم ها لبخندی زدم و گفتم : _راستش میخواستم بگم ما ، داریم مامان بابا میشیم و خواستم اول به شما چهارتا بگم .. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________