eitaa logo
اَمـانــہ .
518 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part482 همینطور که به گلای باغچه نگاه میکردم هیکل مهدی
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم همینطور که صبحانه‌شو میخورد ازش عکس گرفتم ، با اینکه قیافش خنده دار بود اما قشنگ شد نگاهی بهش کردم و گفتم : _بعد صبحونه بریم این اطراف رو‌ بگردیم ؟ +خسته که نمیشی ؟ _نه اصلا سریع بلند شد و گفت : +پس پشت سرم بدو که بریم خوشحال بلند شدم وسایلُ داخل ماشین گذاشتم و به دنبالش رفتم .. یه طوری می‌دوید که من به جاش خسته شدم ! خم شدم و کمی نفس گرفتم از فاصله کمی دور خنده ای کرد و گفت : +خسته شدی که .. صاف وایسادم و به دنبالش دویدم‌نمیدونست منِ لجبازُ نمیتونه شکست بده و اگر هم کمی آرومتر می‌دویدیم به خاطر وضعیتم بود .. اینجا واقعا به آدم حس خوبی میداد و لذت می‌بردم و قرار بود ناهار رو بریم جگرکی این اطراف .. •••• <مهدی > شب شده بود و دیگه باید به تهران برمیگشتیم امروز واقعا به هردومون خوش گذشت .. بعد از شام تو رستوران بین راهی سوار ماشین شدیم و راه افتادیم ، صندلی ماشینُ برای زهرا تا حدودی خوابوندم تا بتونه استراحت کنه و پتویی که با خودش آورده بود بغل کرد ! همینطور که به من خیره شده بود گفت : +امروز خیلی خوش گذشت .. خیلیا لبخند زدم و گفتم : _هر چیزی که تورو خوشحال کنه منُ خوشحال میکنم کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part482 همینطور که صبحانه‌شو میخورد ازش عکس گرفتم ، با
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم با لبخندی بهم نگاه کرد اما چیزی نگفت.. ماشین براش گهواره‌ای بود که آروم آروم چشماش بسته شد و خوابش برد ! آروم دستمُ به عقب بردم و دومین پتویی که برای من گذاشته بودُ روی خودش انداختم .. با اینکه سردم بود اما میدونستم کسی که خوابه بیشتر سردش میشه ! حدود یک ساعت تو راه بودیم که به تهران رسیدیم ساعت از یک شب گذشته بود اما زهرا کل مسیرُ تو خواب بود حتی ماشین هم که توی حیاط زدم اصلا بیدار نشد .. وسایلُ که توی خونه گذاشتم رفتم سمت شاگرد ماشین و درُ باز کردم ! _زهرا .. زهرا جان تکونی خورد اما بازم چشماش بسته بود .. دوباره صداش زدم که بیدار شد و نگام کرد +رسیدیم خونه ؟ لبخندی زدم و گفتم : _بله کل مسیر خواب بودی .. دستی به چشماش کشید و گفت : +اصلا نفهمیدم ببخشید دستشُ گرفتم و از ماشین بیرون اومد .. پتو رو دورش پیچیدم که یه وقت تو این هوا سرما نخوره در صورتی که خودم به شدت سردم بود اما خب بدن من قوی تر بود ! زهرا که توی اتاق رفت ، به بخاری چسبیدم و دستام ُ بهم دیگه مـ..الیـ..دم .. سردم بود اما به محض اینکه گرما بهم خورد حالم بهتر شد ، فردا باید فکری برای موضوع گفتن بچه میکردم .. درسته زهرا می‌گفت فعلا نگیم‌ اما خودم باید دست به کار میشدم ! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
00:00
اَمـانــہ .
دلم تفریح خواست :/😂
نیـاز بود بـه امـروز. . 🪵🤎
الحمدالله که پشت کشورمونیم🤲🏻🇮🇷
هدایت شده از هشتادیای گنگ🇮🇷
حق تا ابد+
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بخـدا مرحـم درده کـربلا❤️‍🩹
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دختر قشنگم تو خیلی درک داری :))💔