129.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داش، مجید منـتظر موج ۱۱۰ هسـتیم..،🔥
#ایرانمن
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و اما عزیزِ قلبم ..
آرام کن مرا که خودت در جریانی:)🥲
#امامرضا
556.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ثبت کنید که نسل من همه چیز را دید
ثبت کنید که تمام سختی هارا کشیدند :)❤️🩹
#دلی
نیامده به شکوهِ تو در جـَهان احـَدی ؛
مدد ز غـِیر تو ننگ است ، یاعلیﷻ مددی ...
#مولا
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part487 مهدی نزدیکش رفت و توی بازوش زد اما چیزی نگفت چ
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part488
احسانُ آروم داخل رختخوابش گذاشتم و بعد
به سمت بالکن اتاقمون رفتم ..
چقدر دلم برای اتاقم تنگ شده بود چقدر تو
این اتاق خاطره های زیادی داشتم !
صدای خنده هاشون تا بالا میومد و من از این
بابت خوشحال بودم ، هوا چندان سرد نبود اما
سوز کمی داشت ..
انقدر فکرم مشغول بود که متوجه حضور
مهدی نشدم و آروم پتویی به روی شونه هام
انداخت ، با لبخندی ازش تشکر کردم ..
نگاهی بهم کرد و گفت:
+چیشد اومدی اینجا؟
_هیچی ،احسانُ آوردم..
نگاهی به احسان کرد و گفت :
+خیلی بانمکه این بچه !
_مثل عمشه دیگه
خندهای کرد و سری تکون داد ،
سرمو کج کردم و گفتم:
_دروغ میگم ؟
+نه من غلـ..ط بکنم
هوا دیگه کمکم سوزشش بیشتر شد و به
مهدی اشاره کردم داخل بریم ..
چادرمُ روی تخت گذاشتم و دوتایی پایین رفتیم
بوی غذا که بهم خورد گرسنه تر شدم و رفتم
آشپزخونه که به چاشنی ها ناخنک بزنم !
همین که ترشی هارو روی میز دیدم ناخودآگاه
به سمتشون رفتم و ظرفشُ برداشتم ..
مامان خندید و گفت :
+همشونُ نخوری دختر
خندیدم و گفتم نه ، ولی واقعا خوشمزه بودن
اصلا همیشه ترشی های مامانم خوشمزه بود
چون خیلی حساس بود و خودش درست میکرد!
بقیه مشغول انداختن سفره شدن منم که نمیذاشتن کاری کنم و از این بابت خندم میگیرفت ..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________