اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part493 دو سه دقیقه بعد جواب داد که تو راهه ، گوشیمُ ر
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part494
و گـاهی بـا بودن یـک نـفـر تمـامی غـم و
غصـههایت از بـین میـرود ، چـون او هـست :)
••••
بعد از ناهار دوتایی رفتیم توی اتاق من که
بلاخره بعد از چند هفته صحبت کنیم ..
داوود زودتر رفته بود و منم با سینی چایی و
میوه چند دقیقه بعد وارد اتاق شدم !
درُ که باز کردم قاب عکسمونو توی دستش
گرفته بود و لبخند میزد ، متوجه حضور من
شد که قابُ روی میز گذاشت جلو اومد و میوه
هارو از من گرفت و آروم روی زمین نشست و
به تخت تکیه داد!
چایی رو روی زمین گذاشتم و آروم نشستم ..
دوست داشتم فقط نگاهش کنم ، نگاهش
کنم و با همین نگاه کردن دلتنگی هامو برطرف کنم ..
خیلی منتظر این روزا بودم ، روزایی که بدون
ترس بتونم نگاهش کنم ، بدون ترس باهاش
حرف بزنم .. بدون ترس به اتاقم بیاد ..
با صدا زدنای داوود به خودم اومدم و فهمیدم چند دقیقهای میشه که همینطور بهش خیره شدم !
خندهای کردم و سرمُ پایین انداختم ..
+به چی فکر میکنی ؟
_هیچی داشتم از تصوراتی که قبلاً داشتم ولی
الان به واقعیت تبدیل شده لذت میبردم..
با حالتی که میخواست مسخره کنه گفت :
+عهعه دخترهی چشم سفید تو به پسرِ
مردم فکر میکردی ؟
از حالتش و حرفش خندم گرفت اما چیزی
نگفتم ، همین که الان باهم بودیم برای من از
همه چیز مهمتر بود :)
مدت زمان صیغهنامه تا ماه بعد بود و باید بعد
از اون تاریخی رو برای عقد تعیین میکردیم!
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part494 و گـاهی بـا بودن یـک نـفـر تمـامی غـم و غصـهه
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part495
داوود همینطور که میوه پوست میگرفت گفت :
+خب بگو ببینم تو این مدت که آقاتون
نبود چیکار کردی ؟
_هیچی کلی پژوه درسی داشتم که تازه تموم
شدن و فقط فردا ارائه دارم ..
+افرین خانوم دکتر من ..
یادمه همیشه از بچگی به پزشکی علاقه
داشتم و همه میدونستن من یه روزی همین
رشته رو انتخاب میکنم ..
_دو سه روز اینجا میمونی ؟
سیبُ توی چاقو زد و به سمتم گرفت و گفت :
+تا کی دوست داری بمونم ؟
من که دوست داشتم بیشتر پیشم باشه اما
میدونستم باید زود برگرده و نمیخواستم من
مانعش بشم ، مکثی کردم و گفتم :
+فعلا بمون باشه ؟
دستش ُ روی چشمش گذاشت و گفت :
_هرچی تو بگی ..
<سه ماه بعد ، به وقت عقد >
<زهرا>
مأموریت مهدی اینا به دلایلی که نمیدونستم
عقب افتاده بود و تا خودِ امروز نرفته بودن ..
هرچی به ماه های آخر نزدیک میشدم حواسمُ باید بیشتر میکردم ، از صبح کلی میز و
صندلی برای عقد داوود اینا رسیده بود..
خوشحال بودم ، خوشحال از اینکه بلاخره قرار
شد قبل رفتن عقد کنن !
دست به کمر توی حیاط وایساده بودم و نظاره
گر کارا بودم ، با اینکه شرایطم سخت تر شده
بود اما امشب برام مهم بود ..
مهدی و سبحان هم که همش درحال رفت و
آمد بودن که برای پذیرایی و شام چیزی کم نباشه ..
به درخواست خود داوود و فاطمه توی خونه
مراسم عقد ُ گرفتیم و چون خونه ما بزرگتر بود
همینجا هم قرار بود جشنُ بگیریم ..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
#پیامشما
این آخرین صفحه نیست؛
این فقط جاییست که کلمات کم میآورند.
اگر میتوانستم، ادامه را با دستهای تو مینوشتم.
اما حالا فقط همین را میگویم:
من تو را نه در شروعها پیدا کردم، نه در پایانها—
تو همیشه بین این دو، جایی میان تپشهای آرامم بودی.
اگر روزی این کتاب را زمین گذاشتی،
بدان که من هنوز همانجا، میان سطرهایی که لمسشان کردی، ماندهام.»
.
خیلی قشنگ بوددددد خیلیییی 🥲
واقعا آفرین بهت..
نامتجنونخیزاست!حقداردمؤذنهموقتاذانبادست
ِخودسررانگهدارد:)
#مولا
اَمـانــہ .
♥️
دنیا
ارزشِ این همه
اهمیت دادن نداره؛
آدم اگه بتونه توی این دنیا
برایِ خدا کاری کنه ارزش داره...
#شهیدابراهیمهادی | #خدایمن