eitaa logo
اَمـانــہ .
520 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part497 همینطور که به لباسای احسان نگاه میکردم صدای کس
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم با ورود داوود و فاطمه گروه دف زنی هم وارد شد ، چقدر این دوتا کنارهم قشنگ بودن :) میدونستم الان حالشون چقدر خوبه و خوشحالن و من از همون بالا غرق نگاه کردن به این عشقِ قشنگ شده بودم .. فاطمه لباسشُ پیراهن سفید و دنباله داری انتخاب کرده بود که مروارید کاری شده بود . . قشنگ بود و خاص ، تصمیم داشتن یک یا دوسال دیگه عروسی بگیرن و برای همین فاطمه همچین لباسی رو انتخاب کرده بود ! توی اتاق برگشتیم و من دوباره جلوی آینه رفتم و به خودم نگاهی کردم .. از اتاق بیرون رفتیم و پله هارو آروم پایین رفتم و خونه به شدت شلوغ شده بود ! من و نگین یه گوشه وایسادیم تا یکم خلوت تر بشه و مردا هم بیرون برن و بعد جلوتر بریم.. مهدی ، احسانُ دید و سریع به سمت ما اومد بغلش گرفتُ لپشُ بوس کرد .. نگین دنبال محمد بود که وقتی بچه رو به بغل مهدی داد رفت تا پیداش کنه ! همینطور که احسان توی بغلش بود به من نزدیک تر شد و گفت : +خانم چشم نخوری یه وقت .. سرمُ پایین انداختم و لبخندی زدم ، نگاهی بهش کردم که متوجه ترکیب قشنگ لباساش شدم! _خودت که خوشتیپ تری! همیشه وقتی ازش تعریف میکردم یه طور دیگه ای لبخند میزد و خوشحال میشد ..! وقتش بود که مردا بیرون برن که مهدی احسان به بغل از خونه بیرون رفت .. جلو رفتم و فاطمه رو بغل کردم و بعد رو به داوود گفتم : _مبارکتون باشه :) قیافه های خوشحالشون گویای همه چیز بود .. داوود با همون لبخندش ممنونی گفت و بعد با رسول به سمت حیاط رفتن .. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part498 با ورود داوود و فاطمه گروه دف زنی هم وارد شد ،
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم کنار فاطمه نشستم که بهم گفت : +کوچولوها اذیت نمیکنن که ؟ لبخندی زدم و گفتم : _نه دیگه.. عقد داییشونه اوناهم خوشحالن! خنده‌ای کرد و چیزی نگفت ، همه اهل خونه خوشحال بودن و شادی میکردن .. مامان و خاله کنارهم نشسته بودن و دست میزدن و هرچه چند دقیقه یکبار چیزی بهم دیگه میگفتن .. بعد از مدت ها عقد ِ داوود اینا تونست حال و هوای همه رو عوض کنه و یه لبخند واقعی روی لبای هممون بیاره :) صدای یاالله گفتنی اومد که عاقد و بابا وارد خونه شدن و خانمها همگی به احترام عاقد بلند شدن و بعدش داوود اینا پشت سرشون وارد شدن .‌. بالای سفره‌شون رفتم و قند هارو تو دستم گرفتم که بالای سرشون بهم‌دیگه بسابم .. همگی سکوت کرده بودن و شنوای حرفای عاقد و همچنین خطبه عقد بودن ! ذوق چشمای مامان دیدنی بود و زیر زبونی قربون صدقه داوود می‌رفت .. چون بیشتر کارای عقد هم به عهده داداش محمد بود از کار خودش راضی بود و لبخند میزد! خطبه که تموم شد بعد دو بار پرسشِ عاقد دوباره نگاهی به جمع کرد و گفت : +عروس خانم وکیلم شمارو‌ به عقد دائم و همیشگی آقای داوود محبی دربیارم؟.. فاطمه مکثی کرد و گفت : +با اجازه خانوادم و بزرگترای جمع بله .. صدای جیغ و هورای جمع بلند شد و عکاس مشغول ثبت کردن کار داوود بود که حلقه رو به آرومی و با لبخند تو دست فاطمه کرد :) ••• کاش همه چیز در امشب گیر میکرد .. کاش امشب تمام نمیشد .. کاش امشب همگی در کنارهم می‌ماندیم .. و ای کاش .. ••• کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part499 کنار فاطمه نشستم که بهم گفت : +کوچولوها اذیت نم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم به وقت شام شد و غذاهارو آقایون به عهده گرفتن که بین مهمون ها پخش کنن .. منم که مجبور بودم گوشه‌ای بشینم و تماشا کنم چون اگه کاری میکردم به جز بقیه خودِ مامان بهم تذکر میداد ! نصف سیسمونی بچه هارو خریده بودیم و نصف دیگه رو قرار بود بعد از مراسم عقد بخریم که احتمال داشت چند روز دیگه با مامان دوباره بریم و بعد از کامل شد سیسمونی ، اتاق رو بچینیم :) دوست داشتم مهدی هم برای چیدن اتاق باشه ولی خب احتمال اینکه بخوان برن مأموریت زیاد بود .‌. نرگس غذای من و خودش رو توی دستش گرفته بود و به سمت من اومد ! تو این مدت اشتهام بیشتر از قبل شده بود و اگر چیزی هم هوس میکردم مهدی سریع برام فراهم میکرد .‌. +خب خب بفرما اینو مهدی گفت مخصوص خودت گذاشته که برات بیارم ! خندم گرفت و ازش تشکری کردم که همون لحظه پیامکی برای گوشیم اومد .. غذارو روی پاهام گذاشتم و گوشی ُ تو دستم گرفتم ، پیام ِ مهدی بود ! +ظرف شامت رسید دستت؟ چندتا استیکر خنده گذاشتم و نوشتم : _بله مأموریتت موفقیت آمیز بود.. پیامی برام فرستاد که با اومدن زهره مجبور شدم گوشی رو کنار بزارم .. بعد از شام باز هم مهمون ها یک ساعتی به صرف میوه بودن و گروه دف زنی هم مدل های متفاوتی دف زدن و همه خوششون اومد ! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part500 به وقت شام شد و غذاهارو آقایون به عهده گرفتن که
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم رفته رفته مهمون ها بلند شدن و بعد از دادن کادوها و تبریک دسته جمعی میرفتن.. امشب واقعا به همه‌ی خوش گذشت و مطمئن بودم بیشتر از ما به خود داوود و فاطمه خوش گذشته بود ! اصلا انرژی و حس خوبی که توی چشماشون بود باعث میشد ماهم خسته نشیم .. تا حد امکان مهمون هارو همراهی کردم اما دیگه خسته شده بودم و بالا رفتم که توی اتاق استراحت کنم .. حتی حال نداشتم برگردیم خونه خودمون و احتمالا به مهدی میگفتم امشب رو اینجا بمونیم! مراسم دیگه تموم شده بود و تصمیم گرفتم لباسامو عوض کنم و لباس ِ راحتی بپوشم .. پیراهنمُ توی کمد آویزون کردم و یه لباس راحت پوشیدم و بعد آرایشمُ پاک کردم .. حس میکردم سبک شدم و به سمت تخت رفتم و دراز کشیدم ! همین که دراز شدم درد کوچیک کمرم کمتر شد ، گاهی کمرم درد می‌گرفت اما زیاد به روی خودم نمی‌آوردم چون میدونستم عادیه ولی مهدی الکی نگران میشد .. کی میشد این سه ماه باقی مونده هم تموم بشه و من بتونم توی بغلم بگیرمشون .. هنوز براشون اسمی انتخاب نکرده بودیم اما چندتایی رو گوشه دفتر خاطراتم یادداشت کرده بودم که یادم نره ! در باز شد و زهره وارد اتاق شد، من ُ روی تخت دید و گفت : +خسته شدی ؟ بهت گفتم زیاد سرپا نمون ! آروم بلند شدم و به بالشت تکیه دادم : _نه بابا خوبم.. گفتم بیام بالا لباسامُ عوض کنم ! زهره هم انگار اومده بود لباساشو عوض کنه و بعد از پوشیدن دوباره روسریش گفت : +پس بریم پایین که شوهرت منتظرته .. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
چهار پارت تقدیم نگاهتون رفقای عزیز🥲🤍
عـَطـارهـای کُـلِ جَـهان هَـم بـه صَـف شـونـد عـَطـری شـَبـیه عـَطـر ِتـو . . . حـاصـِل نـِمـی‌شَـود 💗☁️ .
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آنچـه در آیـنده خـواهیـد خـواند . . ادیتی از رمـان . . https://eitaa.com/joinchat/4089447075C2ab0ce2e41
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در هیـاهوی خیـال پـردازی و نـویسـندگـی . .