eitaa logo
اَمـانــہ .
516 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part516 چشمام بسته بود ولی تمام ذهنم درگیر زهرا بود ! د
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <زهرا > از صبح با زهره درگیر تمیز کردن اتاق بودم ، کامل گردگیری کردیم که کم‌کم بچینیم .. نزدیک ناهار بود که زهره به سمت آشپزخونه رفت تا غذا درست کنه ! فرش اتاق ُ آروم کشیدم وسط و با بسم‌الله ای انداختمش ، کاش مهدی هم بود ‌‌.. شاید به بهونه تخت و کمد میومد اما همه چیز احتمال بود ! بعد از انداختن فرش بلند شدم که برم بقیه وسایلا رو از گوشه خونه بیارم .. همین که دستمُ روی پلاستیک ها گذاشتم صدای زنگ خونه بلند شد ، احساس میکردم مامان باشه و برای همین در خونه رو باز کردم و بعد با دوتا پلاستیک سمت اتاق رفتم .. وسایلا رو آروم از پلاستیک بیرون کشیدم و گوشه اتاق میذاشتم ، چون باید تو کمد و ویترین هاشون چیده میشد ! بعد از خالی کردن وسایل اون دو پلاستیک آروم بلند شدم و برگشتم که هیکل مهدی توی چهارچوب در نمایان شده بود و از وقتی که من تو اتاق بودم پشت سرم بود .. لبخند بزرگی روی لبم نشست ، میدونستم که برای چیدن اتاق اومده و نخواسته من ناراحت بمونم ! +خانوم خانوما نمیخواد به شوهرش چایی بده ؟ خنده‌ای کردم و گفتم: _خب میگفتی زهره برات بریزه .. +نه دیگه اولا خودش با آقا سبحانش درگیره ، دوما چایی از دست خانوم آدم فرق می‌کنه ! یعنی همیشه با این زبونش دل آدم ُ میبرد روسریمُ از اتاق برداشتم و به سمت سالن رفتم ، سبحان جلوم بلند شد و گفت : +سلام زنداداش ، خوبی ؟ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part517 <زهرا > از صبح با زهره درگیر تمیز کردن اتاق بود
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم _ممنون خوبم ، عجیبه شماها اومدین دوباره سرجاش نشست و گفت : +دیگه محمد کمک کرد بتونیم بیایم لبخندی زدم و به سمت آشپزخونه رفتم که چایی بیارم ، زهره میخواست بیاد که اشاره کردم همونجا بمونه .. همشون زیادی رو من حساس بودن ، دیگه در حد یه چایی ریختن می‌تونستم کار کنم ! با سینی به سمت سالن رفتم که اونا مشغول نگاه کرده به وسایلا بودن .. چاییُ روی میز وسط گذاشتم و بعد گفتم : _ برای کمک کردن اومدید دیگه ؟ مهدی دستی به روی کمد کشید و گفت : +دستور خودت بودا .. بچه ها خندیدن و چیزی نگفتن و هر کدوم چایی به دست گرفتن ! مهدی کمی از سایت و کاراشون گفت ، اینکه چقدر کار داره و فقط به خاطر من اومده .. از اینکه سعی میکرد ناراحتم نکنه و به خواسته هام عمل کنه خوشحال بودم :) بعد از صحبت هامون مهدی یهو بلند شد و به سبحان اشاره کرد ، با کمک هم کمد و تخت هارو به سمت اتاق بردن .. پشت سرشون راه افتادم و گفتم کجا بزارن! زهره هم برگشت آشپزخونه چون هنوز ناهار نداشتیم و باید فکری میکرد ‌‌.. بعد گذاشتن وسایل های سنگین سبحان رفت که به زهره کمک کنه و مهدی آروم کنار من نشست .. لباساشونُ روی زمین گذاشته بودم که مهدی دستش سمت پیرهن کوچیک دخترونه رفت روی پاش گذاشت و کت پسرونه هم برداشت .. عمیق بهشون نگاه میکرد و نمیدونستم به چه چیزی فکر می‌کنه.. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part518 _ممنون خوبم ، عجیبه شماها اومدین دوباره سرجاش
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم عروسک کوچولویی رو برداشتم و به سمتش پرت کردم که به خودش اومد .. خواستم حالش عوض بشه و گفتم : _کجایی تو .. سرش ُ بالا آورد و گفت : +هنوز هم براشون اسم انتخاب نکردیم نه ؟ جالب بود ، یهو اومده بود خونه و یهو بحث اسم بچه هارو وسط کشید .. کمی ترس وجودمُ گرفت ، انگار میخواست جایی بره که داشت کاراشُ تموم میکرد ! _ منتظر بودم تو بیایی انتخاب کنیم .. کت دخترونه رو برداشت و گفت : +من اسم پسرُ خیلی وقته انتخاب کردم بگم؟ ذوق کردم ، خیلی دوست داشتم بدونم چه اسمی رو انتخاب کرده بود .. مکثی کرد و بعد گفت : +ماهان ! قشنگ بود و به دلم نشست .. ، اما به محض گفتن این اسم یکی از اسم هایی که برای دختر انتخاب کرده بودم به ذهنم رسید ! با خنده نگاهش کرد و گفتم : _مانِلی ! چشمای مهدی برق زد و بعد دوباره به لباساهاشون خیره شد .. ماهان و مانلی ، انتخاب شد برای اسم بچه هامون! ذوق عجیبی توی وجودم شکل گرفت و اسماشون واقعا به دلم نشست ! دستم ُ گرفت و گفت : +یه چیزی باید بهت بگم .. لبخند روی لبم کم‌کم جمع شد ، ترسیدم .. امروز کاراش عجیب بود ! سرم ُ به معنای آره تکون دادم که گفت : +من فردا میرم سیستان .. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part519 عروسک کوچولویی رو برداشتم و به سمتش پرت کردم که
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم شوکه شدم ، دقیقا روزایی که بهش بیشتر نیاز داشتم باید میرفت .. اما میترسیدم ، میترسیدم که برنگرده .. نفس عمیقی کشیدم اما نمیتونستم حرف بزنم سرش پایین بود و متوجه حالم نشده بود +میدونم نباید تنهات بزارم ، میدونم باید کنارت باشم ، ولی باید برم ! +اگه نرم اتفاقات خوبی نمیوفته .. سعی کردم آرامش خودم ُ حفظ کنم و بعد گفتم : _تنها میری ؟ سرش ُ بالا آورد و گفت : +آره .. سپردم به داوود مواظبت باشه ! دوست داشتم خودش باشه ، دوست داشتم تو این ماه های آخر خودش کنارم باشه .. اما نه میخواستم مخالفت کنم نه می‌تونستم! مامان همیشه می‌گفت هیچوقت با کاری که درسته مخالفت نکن .. کار مهدی درست بود چون برای امنیت من و امثال من می‌رفت ! اگه جلوش ُ می‌گرفتم عذاب وجدان می‌گرفتم .. چیزی نگفتم که مهدی یهو گفت : +حالا بیا اتاق مانلی و ماهان رو بچینیم ، غصه خوردن بمونه برای بعدا .. سری تکون دادم اما بازم چیزی نگفتم .. همین که تونسته بود برای چیدن اتاق بیاد شاید برام کافی بود ، حداقل تنها نمیچیدم و اون همه ذوق از بین نمی‌رفت! با هر لباسشون لبخندی میزد و بعد توی کمد میذاشت ، باهم اتاق ُ چیدیم و کامل کردیم .. با زدن ِ تابلو به دیوار کار تموم شد ! زمانی که کامل چیده بودم ، زهره و سبحان اومدن که با دیدن اتاق لبخندی زدن ! زهره دیشب گفته بود که چرا بچه ها اسم ندارن و دوست داشتم همین الان بهش بگم .. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
سلام به روی ماهتون دخترای نازم 🎀 پر انرژی روند کانال ُ ادامه میدیم و به پارت های حساس رمان نزدیک میشیم 😌🤍
ای کاش که بیدار شوم ، باز تو باشی بی‌آنکه نخی مو ز سرت کم شده باشد ..❤️‍🩹 |
گر بیایی دهمت جان که فدای قدمت دلم آرام نگیرد، مگر از مهر خجستت :)
-
اَمـانــہ .
-
چہنویسمکہقلمماتِعلیست . .