eitaa logo
اَمـانــہ .
530 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
متی ترا انا و نراك؟.... و قد نشرت لواء النصر تری :)❤️‍🩹
من‌ چشمان‌ زیادی‌ تا‌ به‌ حال‌ دیدم؛ اما‌ فقط‌ غرق‌ چشمان‌ تـو‌ شدم..
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بغلم کن .. یه آدم ِغمگین خستم ❤️‍🩹 ( :
اَمـانــہ .
🕶
زاده‌ی کوروش ، شیعه‌ی علی ، ترکیبِ تاریخ و ایمان . . تلاش بیهوده نکنید😉🇮🇷
اگر چرخ ِوجود من از این گردش فروماند ؛ بگرداند مرا آن کس که گردون را بگرداند :) |
از اون پیـام های حـال خـوب کـن و قشـنگ کـه یـه لبخـند بـزرگ نـه فقط روی صـورت ، بلکـه تو وجـودم آورد :)🎀🥲 مهربونی این دختر غیر قابل توصیفه..🫂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part532 < زهرا > اول به سمت اتاقم رفتم و وسایلامُ چیدم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم با اومدن ِ فاطمه ، گل از گل داوود شکفت و با لبخندی کنارش نشسته بود و حرف میزدن.. درکش میکردم ، تو دوران عقد خودم وقتی مهدیُ بعد چند روز می‌دیدم انگار دنیا رو بهم میدادن و هر لحظه دوست داشتم زودتر بریم سر خونه و زندگیمون! اما انتخاب داوود اینا این بود که یکی دوسال عقد بمونن تا شرایط عروسی رو داشته باشن ، این انتخاب دوتاشون بود و کل خانواده به تصمیم‌شون احترام گذاشتیم .. مامان و خاله بساط ناهارُ آماده کردن و‌ بقیه هم رفتن که کمک‌ کنن ، منم همینطور که روی مبل نشسته بودم مشغول به تماشای شوخی‌های داوود و جمع شدم .. برام عجیب چرا تو جمع خانوادگی خودم بازهم احساس تنهایی میکردم و دوست داشتم مهدی کنارم بود ! •••• بعد از ناهار همگی رفتن و فقط ما موندیم و خاله و فاطمه ، به خاطر شرایطم زیاد نمیتونستم نشسته باشم و برای همین به مامان گفتم و به سمت اتاقم رفتم .. قبل از اینکه روی تخت دراز بشم ، به سمت قفسه کتاب ها رفتم ! کتاب‌هایی که برای دوران نوجوانی و دانشجویی بود و همشون همینجا مونده بودن.. یکیشون ُ برداشتم و به سمت تخت رفتم .. همین‌که دراز کشیدم صدای تقه در اومد و فاطمه داخل شد ! لبخندی زد و روی تخت زهره نشست .. _چیشد اومدی بالا ؟ +گفتم تو تنهایی بیام پیشت .. نیم خیز شدم و روی تخت نشستم : _خوب کردی کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part533 با اومدن ِ فاطمه ، گل از گل داوود شکفت و با لب
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم نگاهی به فضای اتاق کرد و گفت : +خیلی خوبه خاله‌اینا اتاقتونُ دست نزدن سری تکون دادم و گفتم: _مامان همیشه می‌گفت اتاق‌ها بعد از رفتن شما برای بچه‌هاتونه ، پس یعنی هیچوقت تغییری نمیکنه .. +چه قشنگ :) میدونستم میخواد حرفی بزنه ولی فعلا چیزی نمیگفت ، نگاهی بهش کردم و گفتم : _چیشده ؟ از حالت صورتش مشخص بود جا خورد و آروم خندید .. +خیلی باهوشی زهرا ! +میگم .. داوود هم قراره بره همین ماموریت ؟ _آره ، همشون قراره برن .. نگاهش از حالت عادی کمی به حالت استرس تغییر کرد و بعد گفت : +نگرانم زهرا ، چرا همه قراره برن؟ دفعه های قبلی اینطور نبود .. لبخندی زدم تا استرسش کم بشه و گفتم : _ببین فاطمه .. باید به اینطور اوضاع عادت کنی ، کار مهدی‌اینا غیرقابل پیش‌بینیه .. بعضی وقتا یه سری شرایط پیش میاد که تو مجبوری خودتُ همراهش کنی ! _میبینی که ؟ من الان باردارم و فقط یک‌ماه دیگه دارم ، اما مهدی رفت مأموریت.. من نمیخوام و نمیتونم جلوی رفتنشُ بگیرم ، پس سعی میکنم همراهیش کنم تا حداقل با تمرکز بیشتری کارش ُ انجام بده ! کمی مکث کردم و گفتم : _تنها کاری که میتونیم کنیم اینه که براشون دعا کنیم و صبوری :) انگار با حرفام آروم‌تر شده بود و شدت نگرانی که توی چشماش داشت کمتر شد .. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
-