eitaa logo
اَمـانــہ .
531 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part532 < زهرا > اول به سمت اتاقم رفتم و وسایلامُ چیدم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم با اومدن ِ فاطمه ، گل از گل داوود شکفت و با لبخندی کنارش نشسته بود و حرف میزدن.. درکش میکردم ، تو دوران عقد خودم وقتی مهدیُ بعد چند روز می‌دیدم انگار دنیا رو بهم میدادن و هر لحظه دوست داشتم زودتر بریم سر خونه و زندگیمون! اما انتخاب داوود اینا این بود که یکی دوسال عقد بمونن تا شرایط عروسی رو داشته باشن ، این انتخاب دوتاشون بود و کل خانواده به تصمیم‌شون احترام گذاشتیم .. مامان و خاله بساط ناهارُ آماده کردن و‌ بقیه هم رفتن که کمک‌ کنن ، منم همینطور که روی مبل نشسته بودم مشغول به تماشای شوخی‌های داوود و جمع شدم .. برام عجیب چرا تو جمع خانوادگی خودم بازهم احساس تنهایی میکردم و دوست داشتم مهدی کنارم بود ! •••• بعد از ناهار همگی رفتن و فقط ما موندیم و خاله و فاطمه ، به خاطر شرایطم زیاد نمیتونستم نشسته باشم و برای همین به مامان گفتم و به سمت اتاقم رفتم .. قبل از اینکه روی تخت دراز بشم ، به سمت قفسه کتاب ها رفتم ! کتاب‌هایی که برای دوران نوجوانی و دانشجویی بود و همشون همینجا مونده بودن.. یکیشون ُ برداشتم و به سمت تخت رفتم .. همین‌که دراز کشیدم صدای تقه در اومد و فاطمه داخل شد ! لبخندی زد و روی تخت زهره نشست .. _چیشد اومدی بالا ؟ +گفتم تو تنهایی بیام پیشت .. نیم خیز شدم و روی تخت نشستم : _خوب کردی کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part533 با اومدن ِ فاطمه ، گل از گل داوود شکفت و با لب
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم نگاهی به فضای اتاق کرد و گفت : +خیلی خوبه خاله‌اینا اتاقتونُ دست نزدن سری تکون دادم و گفتم: _مامان همیشه می‌گفت اتاق‌ها بعد از رفتن شما برای بچه‌هاتونه ، پس یعنی هیچوقت تغییری نمیکنه .. +چه قشنگ :) میدونستم میخواد حرفی بزنه ولی فعلا چیزی نمیگفت ، نگاهی بهش کردم و گفتم : _چیشده ؟ از حالت صورتش مشخص بود جا خورد و آروم خندید .. +خیلی باهوشی زهرا ! +میگم .. داوود هم قراره بره همین ماموریت ؟ _آره ، همشون قراره برن .. نگاهش از حالت عادی کمی به حالت استرس تغییر کرد و بعد گفت : +نگرانم زهرا ، چرا همه قراره برن؟ دفعه های قبلی اینطور نبود .. لبخندی زدم تا استرسش کم بشه و گفتم : _ببین فاطمه .. باید به اینطور اوضاع عادت کنی ، کار مهدی‌اینا غیرقابل پیش‌بینیه .. بعضی وقتا یه سری شرایط پیش میاد که تو مجبوری خودتُ همراهش کنی ! _میبینی که ؟ من الان باردارم و فقط یک‌ماه دیگه دارم ، اما مهدی رفت مأموریت.. من نمیخوام و نمیتونم جلوی رفتنشُ بگیرم ، پس سعی میکنم همراهیش کنم تا حداقل با تمرکز بیشتری کارش ُ انجام بده ! کمی مکث کردم و گفتم : _تنها کاری که میتونیم کنیم اینه که براشون دعا کنیم و صبوری :) انگار با حرفام آروم‌تر شده بود و شدت نگرانی که توی چشماش داشت کمتر شد .. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
-
اَمـانــہ .
-
یاد و خاطره قافله سالار معلمان شهید ، فیلسوف فرزانه آیت الله مرتضی مطهری (ره) و روز معلم گرامی ..🤍
روز معلم یادآور شکوه و عظمت زنان و مردان پاکباخته ای است که در طول تاریخ در عرصه ی تعلیم و تربیت زیباترین جلوه های عشق و ایثار را به نمایش گذاشته اند .. روز معلم مبارک ، همچنین روز معلم‌های آینده🤭
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دنیا محو اقتدار ماست 👊🏽💀 ؛
اَمـانــہ .
_
امروز روز معلم است و کلاس درسِ شما، حالا به وسعت تمام زمین گسترده شده. شما نه با گچ و تخته، که با تار و پود جانتان، مفهوم «ایستادن در برابر طوفان» را به ما دیکته کردید. می‌خواهم بگویم که هرچند داغِ شما سنگین است، اما تازیانه‌های فراق تان، ما را نترسانده؛ بلکه بیدارترمان کرده است. ما درسِ «عزت» را از لبخندهای مقتدرانه‌ تان یاد گرفتیم و حالا با تاسی به همان نگاه، در برابر تمامِ دنیایِ ستمکاران، چون کوه ایستاده‌ایم.. معلمِ شهیدِ من! قسم به خونِ سرخ شما که تا آخرین سطرِ کتابِ مقاومت، مشقِ غیرت خواهیم کرد. شما به ما یاد دادید که «مرگ» پایانِ یک معلم نیست، بلکه آغازی است برای تکثیر شدن در رگ‌های یک ملت. آقاجان روزتان مبارک، حالا تمامِ دنیا شاگردِ مکتبِ شماست!♥️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا