eitaa logo
اَمـانــہ .
531 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
-
اَمـانــہ .
-
یاد و خاطره قافله سالار معلمان شهید ، فیلسوف فرزانه آیت الله مرتضی مطهری (ره) و روز معلم گرامی ..🤍
روز معلم یادآور شکوه و عظمت زنان و مردان پاکباخته ای است که در طول تاریخ در عرصه ی تعلیم و تربیت زیباترین جلوه های عشق و ایثار را به نمایش گذاشته اند .. روز معلم مبارک ، همچنین روز معلم‌های آینده🤭
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دنیا محو اقتدار ماست 👊🏽💀 ؛
اَمـانــہ .
_
امروز روز معلم است و کلاس درسِ شما، حالا به وسعت تمام زمین گسترده شده. شما نه با گچ و تخته، که با تار و پود جانتان، مفهوم «ایستادن در برابر طوفان» را به ما دیکته کردید. می‌خواهم بگویم که هرچند داغِ شما سنگین است، اما تازیانه‌های فراق تان، ما را نترسانده؛ بلکه بیدارترمان کرده است. ما درسِ «عزت» را از لبخندهای مقتدرانه‌ تان یاد گرفتیم و حالا با تاسی به همان نگاه، در برابر تمامِ دنیایِ ستمکاران، چون کوه ایستاده‌ایم.. معلمِ شهیدِ من! قسم به خونِ سرخ شما که تا آخرین سطرِ کتابِ مقاومت، مشقِ غیرت خواهیم کرد. شما به ما یاد دادید که «مرگ» پایانِ یک معلم نیست، بلکه آغازی است برای تکثیر شدن در رگ‌های یک ملت. آقاجان روزتان مبارک، حالا تمامِ دنیا شاگردِ مکتبِ شماست!♥️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part534 نگاهی به فضای اتاق کرد و گفت : +خیلی خوبه خاله‌
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم چند روزی میشد که همه رفته بودن مأموریت، زهره هم اومده بود اینجا تا اونم تنها نباشه .. اما نگین رفته بود خونه مامانش اینا ! کمی کمرم درد میکرد و توی خونه راه میرفتم بلکه بهتر بشه .. از روزی که مهدی رفته بود فقط یکبار تلفنی حرف زده بودیم ، بعد از اونم پیام داده بود که اگر جواب نداد استرس نگیرم کارش سنگین تر شده ! هرشب قبل از خوابم دعا میکردم سالم برگرده.. نمی‌دونم چرا این مأموریت برام عجیب بود ! همینطور که توی خونه راه میرفتم ، صدای بابا توی حیاط خونه اومد .. لبخندی زدم و به استقبالش رفتم : _سلام باباجان خسته نباشی ! +سلام دخترم ممنونم ، مامانت کجاست _بالاست ، داره اتاقتونُ تمیز می‌کنه سری تکون داد و با خریدایی که تو دستش بود به سمت آشپزخونه رفت.. درد کمرم کمتر شده بود و روی مبل نشستم ! حوصلم سر رفته بود و نمیدونستم باید چیکار کنم ، گوشیمُ برداشتم و شماره نرگس ُ گرفتم چند بوق خورد که صداش تو گوشم پیچید : +سلام عزیزم خوبی ؟ _سلام نرگس ، خوبی ؟ کجایی ؟ با حالتی که انگار احساس کردم نگران شده گفت : +چیزی شده ؟ _نه ، گفتم امروز میتونی بیای اینجا ؟ حوصلم سر رفته بیرون هم نمیتونم برم .. +باشه حتما میام ، چیزی نمی‌خوای برات بگیرم؟ _نه ممنون منتظرتم .. گوشی رو قطع کردم و کنار گذاشتم ! دوست داشتم برم بیرون دور بزنم اما هرچقدر خونه میموندم برای خودم بهتر بود .. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part535 چند روزی میشد که همه رفته بودن مأموریت، زهره هم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <مهدی > سه روز بود که توی ماشین حواسم به عمارتی بود که گروهک تـ*رو*ر*ی*س*ت* ی داخلش بودن ! چون توی ماشین هم می‌خوابیدم گردنم تاحدودی خشک شده بود .. با اومدن محمد اینا ، احتمال میدادم عملیات همین روزاست که شروع بشه ! تو این چند روز به قدری خسته شده بودم که دلم میخواست فقط یه جایی پیدا کنم که بتونم راحت بخوابم و استراحت کنم.. ریز به ریز کاراشونُ چک میکردم و برای بچه‌ها میفرستادم ، تا همین امروز کلی اط*ل*اعا*ت به دست آورده بودم ! چشمامُ بستم و کمی ماساژشون دادم ، با صدای موتور سریع چشمام ُ باز کردم و صندلی ماشین ُ خوابوندم .. بعد از رد شدن موتور آروم بالا اومدم و نگاه کردم ، دونفر که قیافشون مشخص نبود پشت در عمارت منتظر بودن تا برن داخل ! با دقت زیادی بهشون نگاه کردم که با دیدن دست یکی از افراد جا خوردم .. دوربین روی صندلی رو برداشتم و جلوی صورتم گرفتم ، باورم نمیشد ! با اطـ*لاع*ات*ی که ما به دست آورده بودیم مشخص شده بود رئیس این باند انگشت اشاره ش قطع شده و اون فردی که صورتش رو پوشونده بود همون رئیس باند بود .. تغییر لباس داده بود که کسی شک نکنه اما نمیدونست ما از همه چیزش خبر داریم! همه‌ی ما صبر کرده بودیم تا این بیاد و بعد عملیات رو شروع کنیم ! بیسیم ُ برداشتم و سریع اطلاع دادم .. منتظر بودم ببینم جوابشون چیه ، که بعد چند دقیقه بیسیم زدن و گفتن برگردم .. مطمئن بودم حتما قراره کاری کنیم که گفتن من برگردم ! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
ميگم شما كانال vip داريد ؟ . خیر ، این رمان در حال تایپِ و همین‌جا پارتگذاری میشه و هیچ کانال دیگری حق نشر این رمان رو نداره چون پیگرد قانونی داره ، ان‌شاءالله برای رمان بعدی vip و تعرفه داریم 🤍